‏نمایش پست‌ها با برچسب معرفت شناسی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب معرفت شناسی. نمایش همه پست‌ها

معرفت شناسی 4

معرفت شناسی

؛ ضروت و فراموشی به روایتی اساطیری

وقتی که اولین سلول ها، اولین قندهای دریافتی را در یک مغزِ آغاز کرده به فکر کردن در باب یک مجهول فلسفی می سوزاند، وقتی که یک انسان با اولین پرسش جان سوز فلسفی یک دوره زیست در قالب شگفت انسانی مواجه می شود، حتی وقتی که یک دانشجوی ساده به موجود کتابخوار استادکش دیوانه ای که هیچ چیز در کَت اش نمی رود آفریده می شود، در نهایت روزی به ناگزیر هیأت وحشی ترین جاندار علامت سوالی، در بیشه زاران پر خون و خار فلسفه راه بر او خواهد بست که

چرا مشکل اساسی فلسفی من حل نمی شود؟ چرا نمی توانم مسئله را به درستی حل کنم؟ چرا این هزارتوی مینیتور به پایان نمی رسد؟ در میان این همه غول های فکر، در میان این خدایان اسطوره ای فلسفه کدامیک درست می گوید؟ چگونه بفهمیم به کدامین راه باید رفت؟ حقیقت چیست، ای آنکه مرگ ات در پی است؟ تو چه می دانی ای موجود مرگ آگاه نگون بخت؟

پس از خون هایی که بر اثر هجوم آرواره ها و چنگال های این وحشی ترین جاندار علامت سوالی از کالبد یک انسان جاری می گردد، پس از چند روز انسان می یابد که عفونت این زخم، چندین کرم یقین خوار در مغزاش رها کرده است. از این لحظه موجود مرگ آگاه به این می اندیشد که «چه باید کرد؟»

نخستین رنج آورترین حقیقتی که در همین لحظه باید شنیده شود آن است که «این پرسش، هرگز یک پاسخ قطعی و نهایی و واحد ندارد!» پذیرش این حقیقت گاه سالین دراز و گاه سالیان کوتاه تر به طول می انجامد، و حتی گاه هرگز پذیرفته نخواهد شد! آری، روزگار غریبی ست، نازنین. «چه باید کرد؟»

به تعداد فلسفه خوانان و فلسفه دانان و فلسفه جان دادگان و فلسفه سازان عالم، و خلاصه به تعداد همه متفلسفان که تازه خود روزی با همین وحشی ترین جاندار علامت سوالی روبرو شده اند، پاسخ وجود دارد. برخی از اینان چاره مرض را در عشق، برخی در عرفان، برخی در کناره جویی از همه عالم و ما فیها، برخی در افیون و شراب، برخی در بستن هر گونه فعالیت نظری و رفتن به جهان عمل، برخی در پیوندهای چند عضو دگم و دگماتیستی متعفن، و برخی در جراحی هر حکم قطعی و لاادرگری معطر، برخی در دل خوش ساختن به جعل و حفظ گزاره ها و احکام متافیزیک گونه مختلف، و برخی در پناه به حضرت حق دیده اند. «چه باید کرد؟»

به عنوان دومین رنج آورترین حقیقتی که در همین لحظه باید شنید می گویم که در ره پر خون و خار حضرت فلسفه، تا بروی و زنده بمانی از این اقسام وحشی ترین جانداران علامت سوالی بسیار است، ای زائر. پس چندان هم دل ات نگیرد. اما «چه باید کرد؟»

بر اساس و با توجه به نخستین رنج آورترین حقیقت، بگویم که به نظر من به عنوان کسی که فلسفه را بدون هیچ قصد و مراد ایدئولوزیک مسلکانۀ ممکنی مقدس می داند، اساسا تا جایی که بنده فهمیدم و دیدم این مشکل و مسئله، به طور کلی و اساسی که هیچ، اما به عنوان یک پیشنهاد متوکلانه نوش دارویی ضعف الاثر و غیر قاطعانه به نام «معرفت شناسی» دارد. به قول یکی از غول های جاودانه فلسفه؛ نیچه: «آنچه مرا نکشد، قوی ترم می سازد». اما من می گویم که این نوشدارو هم تو را می کشد و هم قوی تر می سازد!

معرفت شناسی به عنوان یک رشته مجزا و تخصصی حدود صد سال است که نامبردار است، هر چند تبارشناسی علمی به ما می گوید شاید اولین غول جاودان افلاطون بود که به ساخت این دارو مبادرت ورزید. معرفت شناسی در ایران یکی از مغفول ترین حوزه های ترجمه و تألیف را به خود اختصاص داده است. غول های معرفت شناسی معاصر حدودا ده نفری می شوند. غالب مباحث و اصل آنها در مقالات منتشر گردیده و بعد در کتاب. این نکته قابل تأملی است که به ما می گوید اساسا در عرصه معرفت شناسی قلم به سختی شجاعت چکیدن بر کاغذ دارد. اما نکته قابل تأملتر اینکه در این عرصه واقعا خشت به خشت برج و باروهای هر قلعه به کندترین شکل قابل تصور پخته و یک یک بر هم نهاده شده است. موجودات سریع الحرکت، غالبا در میانه میدان به چنگ انواع شکارگران حوصله خوار می افتند. اما مهمترین نکته اینکه هیچ یک از غول های معاصر و غیر معاصر اساسا با معرفت شناسی آغاز نکرده اند، بلکه هر یک پس از رویارویی تمام عیار با وحشی ترین جاندار علامت سوالی نخستین و بعدی ها و بعدی ها و نیز درک خوبی از جریان اندیشه در طی ادوار فلسفی، چاره کار را در پرداخت به معرفت شناسی دیدند. معرفت شناسی خاستگاه هیچ فیلسوفی نبوده است، بلکه خاک خوبی برای یک رویش فلسفی بوده است. و این، خود سومین حقیت، البته نا رنج آور است. چهارمین حقیقت اینکه در معرفت شناسی به غیر از چند نمونه بسیار معدود، اساسا موارد مورد اجماعی وجود ندارد. هر غولی قصیدۀ خود را سروده، وگاه پس از این سرایش ترک این جهان گفته است.

سخن آخر: هر کس که طاقت مرارت و تلخی جانکاه معرفت شناسی ندارد، راههای پیشنهادی دیگری که سرودم، هر یک روندگان شریف و بزرگی داشته است. می توان طرق و پهنه های دیگر را آزمود. از آنها که در جانب معرفت شناسی پر گشایند نیز معدودی به درگاه سیمرغ معرفت، معرفتی اگر باشد، خواهند رسید. به هر حال هر کس هست، به هفت خوان معرفت خوش است رفتن رسیدن/ نرسیدن هر دو از صداقت ماست، تا داور چه گوید!

معیار/ های حقیقت، انسجام گرایی، 3

معیار/ های حقیقت، انسجام گرایی، 3

انسجام/ گرایی (coherence/ coherentism)

تعریف: «صدق یک گزاره عبارت است از همخوانی آن با مجموعه ای از گزاره های دیگر».(تحلیل فلسفی. جان هاسپرس. موسی اکرمی. ص 120) «براساس این نظریه صدق ناشی از رابطه بین حکم و چیز دیگری، مثل واقعیت نیست، بلکه ناشی از روابط بین خود تصدیقات است».(پرسشهای بنیادین فلسفه. یوینگ. محمود یوسف ثانی. ص 91) «تئوری انسجام گرایانه صدق جملات صادق را به آن دسته از جملات محدود می سازد که با مجموعه معیّن و محدودی از دیگر جملات منسجم باشد. اعتقاد یک فرد زمانی صادق است؛ اگر و تنها اگر آن اعتقاد با همه یا اکثر باورهای دیگر همان شخص منسجم باشد».(تعریف انسجام گرایی از coherentism از wikipedia) «تئوری انسجام صدق بیان می دارد که صدق/ حقیقت هر گزاره صادقی عبارت است از انسجام آن گزاره با مجموعه معیّنی از گزاره ها».( از مقاله اینترنتی the coherence theory of truth از Stanford encyclopedia of philosophy)

تاریخ بحث: «اساسا ارائه معیار و نظریه انسجام در تاریخ فلسفه به اسپینوزا و هگل باز می گردد».( بر گرفته از مقاله اینترنتی coherence theory of truth از (Austin Cline «این تئوری به خصوص مورد علاقه و طرفداری ایدئالیسم عینی (objective idealism) واقع می شود که خود نافی وجود تمایز تمام عیاری میان آنچه به شناخت می آید و دانستن آن چیز می باشد، که تئوری مطابقت صدق به نظر می رسد به آن تمایز تمام عیار البته نیازمند است.( از سایت philosophy professor از ذیل عنوان coherence theory of truth منسوب به H Joachim, The Nature of Truth (1906))

تقسیم تئوری های انسجامی صدق: انسجام/ گروی تئوری و روایت های مختلفی دارد. از این میان می توان کل نگری و.و.کواین، نظریه براند بلانشارد، دیدگاه برادلی، و نیز روایت انسجام گرایانه اوتو نویرات را نام برد.

تحلیل و شرح و بررسی مشکلات مطرح در این تئوری:

مهمترین نکته در درک این تئوری، درک کاربردی بودن آن و غیر نظری (speculative) آن است. در این معیار یا تئوری هرگز به شما گفته نمی شود که اساسا صدق چیست، تعریف ماهوی یا حتی ذاتی صدق چیست. بلکه به شما بر اساس پرسش اصلی گفته می شود که «چگونه می توان صدق را تشخیص داد و تعیین نمود». این تکیه بر اجتناب از ارائه تعریف مفهومی و تاکید بر ملاک و معیاریت صدق خود از نکات مثبت ارائه این تعریف کاربردی در جهت درک درست تری از مشکل و مسئله اصلی صدق است؛ چرا که در این تئوری هرگز بر خلاف تئوری مطابقت صدق به این پیش فرض استمساک نگردیده است که «می توان صدق را تعریف نظری نمود»؛ چه بسا که نتوان صدق را تعریف کرد! چه بسا اساسا صدق قابل تحویل و تاویل به مفهوم/هایی روشن تر از خود نباشد!

پیش فرض ها: در تعریف های این تئوری چند مفهوم مهم است که تکرار می شود؛ «همخوانی/ انسجام/سازگاری» با یک مجموعه معیّن از گزاره ها. سازگاری یک گزاره با یک مجموعه از گزاره ها، خود مبتنی بر دو امر است.1) رعایت/ پذیرش اصل عدم تناقض و 2) اصل همخوانی و عدم متنافی الاجزا بودن یک کل/ واحد. به این ترتیب که این نظریه اساسا مبتنی بر پذیرش این دو پیش فرض است.

ایراد: یکی از ایراداتی که غالبا مطرح می شود این است که «سازگاری یعنی چه؟ و سازگاری مفهومی مبهم/ غیر قابل وضوح/ حتی نسبی است».

تحلیل روانشناختی: به لحاظ روانشناختی به نظر می رسد که هر انسانی عملا خوب یا بد، اساسا زمانی می تواند یک گزاره یا باور را بپذیرد که بتواند آن را در کنار دیگر گزاره ها و باورهای از پیش مورد قبول خود قرار دهد؛ منظورم از قرار دادن، رفع هر گونه تناقض در نظام/ کل/ مجموعه باور/ گزاره های شخص است. در واقع هیچکس نمی خواهد مجموعه باور هایش را به هیچ وجهی دچار تناقض درونی یا عدم انسجام نماید.

تحلیل فلسفی و ترجیح نظریه انسجام بر مطابقت: مجموعه باور ها و گزاره های یک کل/ مجموعه معتقَد باید با هم سازگار باشند تا بتوان آنها را صادق دانست. برخی گفته اند که اجزای یک کل در ضمن باید همدیگر را حمایت نمایند. البته می توان این شرط را پذیرفت یا نه. اما اساسا لوزمی ندارد که چند باور/ گزاره صادق حتما یکدیگر را حمایت نیز کنند؛ چرا که صادق ها می توانند به یکدیگر ربطی نداشته باشند. اما نکته آن است که در صورت ظهور عنصر حمایت که این یک نیز مفهومی نسبی است، یک مجموعه/ کل می تواند منسجم تر هم تلقی شود.

یکی از مهمترین و بحث انگیز ترین نکات در باب انسجام گرایی که بیش از هر چیز دیگر باعث گریز فیلسوفان و معرفت شناسان از آن می شود، مسئله بسیار مهم تشکیکی/ تدریجی/ نسبی بودن صدق است. هر چه کل/ مجموعه دارای اعضای منسجم تری باشد، از صدق بیشتری برخوردار و به این معنا صادق تر است. عادت معمول فیلسوف/ معرفت شناسان این است که صدق امری هست و نیست/ متواطی/ و خلاصه نسبیت و تشکیک پذیر نیست، و این امر و عنصر کاربردی توجیه است که مشکک/ نسبی/ بیشتر یا کمتر است. و هرچه توجیه بیشتر، آنگاه احتمال صدق بیشتر؛ حال این مطلب به عنوان یک ایراد به جای خود که همین روایت توجیهی/ صدقی خود امر صدق را با توجه به تناظر گریز ناپذیر نسبیت و تشکیک در امر توجیه، خود دچار نوعی نسبیت/ تشکیک می نماید. اما بررسی این مطلب که چرا فیلسوف/ معرفت شناسان از نظریه انسجام و خصوصا نسبیت پذیری صدق می گریرند، جای تأمل و بحث و بررسی دارد. چه بسا عقیده به این عقیده یا پیش فرض به ظاهر معرفتی نیز از قبیل همان پیش فرض های متافیزیکی به جا مانده از عصر وجود نظامهای متافیزیکی دوران های گذشته فلسفه است که به هر حال در آینده سعی می کنیم در این وبلاگ به آن بپردازیم.

1. در نظر گرفتن این اصل بسیار مهم است که «برای توجیه، هر چه به مفاهیم/ قواعد/ پیش فرض های فلسفی و یا حتی متافیزیکی و غیره بیشتر مستمسک شویم؛ آنگاه اساسا توجیه بهتری خواهیم داشت». البته می توان در همین امر نیز اختلاف داشت و موافق نبود. این سخن، خود روایتی معتدل از اصل تیغ اکام است؛ هرچند اصل تیغ اکام نیز روایت های متفاوتی می پذیرد. تاریخ علم به نظر من به خوبی می تواند قوت و رواج ناخوآگاه روایتهای مختلف این اصل را نشان دهد. به نظر می رسد برای انتخاب میان دو دیدگاه در باب حقیقت/ صدق، دو دیدگاه در باب معرفت و غیره، دو دیدگاه مطابقت با واقع و انسجام گرایی، انسجام گرایی صدق به پیش فرض ها و اصول و گزاره های (خصوصا متافیزکی) کمتری مبتنی گردیده است.

1-1. اصل وجود واقعیت به معنای متافیزیکی و اصل توانایی دست یابی به این واقیت مورد روایت متافیزیک در نظریه مطابقت صدق، خود پیش فرضی سنگین و اضافی است که حتی صادق بودن آن نیز به قول امانوئل کانت قابل اثبات نیست، حال چه رسد به اینکه این پیش فرض صادق باشد؛ چرا که این بحث خود در باب مسله و معیار صدق است و بنا بر حفظ تقدم و تأخر در پیش فرض ها، نباید در محل نزاعی به نام صدق و معیار صدق و بحث در باب چیستی و چگونگی دست یابی به صدق، به این امر متمسک شویم که مفاهیمی را در نظریه و معیار صدق خود به کار بریم که خودشان محتاج پیش فرض گرفتن تحصیل بهترین معیار صدق باشند و اولا باید کوشید تا صدق همین مفاهیم را بر اساس معیاری که خود این معیار می خواهد ارائه نماید، تحصیل نمود. چه راه و کار عجیبی! در نظریه و معیار انسجام گرایی اساسا به مفهوم واقعیت متافیزیکی اعم از بود و نبود، و امکان و چگونگی دست یابی به این امر، هیچ ابتنایی نمی شود. در نظریه انسجام ما منظر انسانی و گریز ناپذیر خود را با کمترین پیش فرض متافیزیکی ممکن به نسبت نظریه مطابقت، توصیف می کنیم. پرسش این بود که چگونه صدق یک گزاره یا باور را در می یابیم؟ جواب این است که با منسجم گرفتن این باور / گزاره نسبت به مجموعه یا اساسی ترین باور/ گزاره های پیشین خودمان. بستگی دارد کدام پیش فرض ها را از ابتدا بپذیریم، تا براساس یک سیر استدلالی و علی ومعلولی به کدام نتایج/ نظریات/ منظر و تلقی ها برسیم. این همان نسبی گرایی در برابر مطلق انگاری است. پذیرش این سخن در توان و حوصلۀ، خصوصا غیر فلسفی بسیاری از افراد نیست.

1-2. در باب مقایسه مطابقت و انسجام، سخن و نظر بسیار مختلف است. به نظر من مفهوم انسجام به ذهن ما نزدیکتر و قابل پذیرش تر است تا مفهوم مطابقت. مطابقت و انسجام هر دو مفاهیمی نسبی هستند؛ به این معنا که امری می تواند مطابق تر و منسجمتر از امری دیگر در مقایسه با یک امر سوم/ مرجع یا اصلی باشد. اما عدم انسجام میان چند چیز به نسبت مطابقت، گریزناپذیرتر است. عدم انسجام میان چند گزاره یا باور اگر واقع شود، کاملا گریز ناپذیر است. مطابقت می تواند ملاک های مختلفی داشته باشد، اما انسجام میان اجزای یک کل ملاک های متفاوت و مختلفی ندارد؛ هر چند می تواند وجوه و نه ملاک های مختلفی داشته باشد. یعنی اینکه انسجام و عدم انسجام میان اجزای یک کل را می توان از جهت های متفاوتی بررسی نمود.

1-3. این مطلب که در میان گزاره های مورد باور نباید دچار عدم انسجام شد؛ امری نیست که نظریه و معیار مطابقت صدق بتواند یا بر آن باشد که با آن مخالفت داشته باشد و یا از رعایت آن سر باز زند. در واقع نظریه/ معیار مطابقت صدق، خود نظریه/ معیار انسجام را پیش فرض می گیرد. اما به آن پیش فرض مورد پذیرش البته چند اصل و پیش فرض دیگر را اضافه می کند که نمی تواند به خوبی از این مفاهیم و اصول مضاف و مضاعف بر معیار انسجام، در عین حال دفاع مناسب و کمتر تحت نقدی را ارائه نماید.

سخن آخر: انسجام گرایی با توجه به همه بحث هایی که تا کنون ارائه نمودم به نظر من بر نظریه/ معیار مطابقت صدق، توفق و تفضّل فلسفی/ معرفت شناختی، اگر هم نه متقن و کاملا آشکار، اما حتما ظریف و قابل تأمل و بررسی ای دارد.

نظر شما چیست؟

مسئله معیار/ های صدق 2

معیار مطابقت صدق/ حقیقت

1. توصیف: یک گزاره فقط وقتی صادق است که مطابق با واقعیت باشد. «این نظریه عقل متعارف است، اگر بتوان عقل متعارف را در این باب صاحب رای دانست. معمولا تصور ما این است که وقتی عقیده ای را در باب جهان خارج ابراز می کنیم، صدق یا کذب این عقیده برخاسته از عقاید دیگرمان نیست بلکه فقط ناشی از مابازاء خارجی آن است». (پرسشهای بنیادین فلسفه. ص 88)

مثال ها: «نظریه مطابقت به آسانی در مورد گزاره های تجربی صدق می کند. آیا بر روی این میز پنج کتاب وجود دارد؟ کافی است این گزاره با واقعیت سنجیده شود.(تحلیل فلسفی. جان هاسپرس. موسی اکرمی. ص 119)

پیش از هر چیز مناسب است در باب عقل عرفی/ سلیم (common sense) سخنی گفت. فیلسوفان در طول تاریخ همواره یا غالبا از عقل عرفی می گریزند، البته پذیرش یا ابراز این حکم کاملا بسته به این است که تلقی ما از فلسفه چه باشد. مطمئنا اگر عقل عرفی ملاک نهایی/ نخستین/ خوبی برای قضاوت و تاملات فلسفانه بود، دیگر چه نیازی به تفلسف این فعالیت منتزعانه گاه محض وجود داشت؟ فیلسوفان بارها در آثار خود از مورد قضاوت واقع شدن آرائشان توسط عقل/ عقول عرفی زمان خویش شکوه نموده اند. اما به هر حال همین عقل عرفی هم کاملا بی اهمیت نیست و همیشه نمی توان از آن غافل و منزوی اندیشید، هر چند این جمله هرگز مورد تایید من نیست با این حال من هم نمی توانم بگویم عقل عرفی هرگز هیچ اهمیتی ندارد، حتی در تفلسف، چرا که تفلسف همواره با زندگی در جریان است و انسانها به هر ترتیب عموما با عقل عرفی تفکر و قضاوت می کنند . فیلسوفان و متفلسفان نیز در خلاء و انزوای محض نمی اندیشند.

اما مشکل و آفت بزرگ عقل عرفی در مسیر تفلسف نباید مغفول بماند. «اغلب مردمان قضاوت خود را در باب صدق و کذب بر اساس دیدگاه/تلقی/نظر اکثریت متنی می سازند.»( مقاله ای اینترنتی با نام truth as majority opinion از Austin Cline) و این دقیقا همان چیزی است که به نظر من فلسفه با تقابل و برای اجتناب از آن اساسا آغاز می شود. و این عقل عرفی در سخت ترین تجلی خود با عنوان مرجعیت رأی اکثریت یا اجماع/ توافق عمومی (general consensus) ظهور می کند، و حتی به محبوبیت گرایی (populism) در عرصه های سیاسی و اجتماعی می انجامد، می توان به بحث تاکید و توافق و اجماع عمومی در تاریخ انگلستان بر سر برده داری و دفاعیات محکم از آن رجوع نمود که در این مورد از مثال های بسیار خوبی ست، هر چند «دموکراسی که از محبوب ترین و کم اشکال ترین مصادیق نظام های حکومت است» نیز از موارد قابل تامل در باب رأی اکثریت است و دقیقا به خاطر همین ظرایف است که نمی توان حرف اول و آخر را در انکار و قبول معیارها و نظریات به این راحتی ها زد، به هر حال فلسفه نه حرف آخر را می زند و نه حتی حرف اول و نه حتی بهترن حرف را.

2. تحلیل ها و نقد ها و اشکالات: صدق همان مطابقت با واقع است. یکی از آفت هایی که به نظرم همیشه باید از آن اجتناب کنیم این است که سعی نکنیم در تعریف یک مفهوم، به مفاهیم هم عرض و مشابه در وضوح و تمایز معنای همان مفهوم دست ببریم، هرچه باشد معرِف باید روشن تر از معرَف باشد. در همین تعریف مفهوم صدق، استمساک به مفهوم های مطابقت و واقع/ واقعیت یکی از نمونه های خوب است. آیا به راستی می توانیم خود را همراه با موافقان این تعریف، در پذیرش این پیش فرض مشارک بدانیم که مطابقت و واقعیت از صدق به مراتب روشن تر هستند؟ اساسا اکثر ایرادات و انتقادات بر این تعرف و معیار از صدق ریشه در همین عدم موافقت در پذیرش پیش فرض مذکور دارد. واقعیت اولا یک مفهوم و موضوع متافیزیکی است و ما اولا سعی می کنیم که حوزه ها را تفکیک کنیم؛ تفکیک هستی شناسی از معرفت شناسی. اگر این گونه است تعریف و معیار مطابقت صدق به آفت درآمیزی و خلط در تعریف یک مفهوم معرفت شناسانه توسط استمساک به یک موضوع و مفهوم هستی شناسانه گردیده است. اما اکثر نقدها و ایرادات مبتنی بر مطابقت اند. «اساسا ما چگونه می توانیم بگویی که چیزی مطابق با واقعیت هست یا نه؟»( از مقاله اینترنتی problem & definition of truth از Austin Cline ) آیا مطابقت، چیزی از قبیل مقارنت/ مقاربت/ مشابهت/ مجانست یا امر دیگری است؟ مشکل دیگر اینکه هر کسی ممکن است و قطعا مثالهای تاریخی در فلسفه موجود است که نظر و رأی خود را در این یا آن مسئله یا مبحث فلسفی و انتزاعی مطابق با واقع و بنابراین صادق بداند/ دانسته است، و نظرها ضد و نقیض می توانند باشند/ بوده اند؛ حال کدامیک از این نظرها صادق اند؟ مسکل بزرگتر اینکه هیچ بلندترین دیدگاه یا منظر مطلقی (first place) هم وجود ندارد، البته ممکن است شما فعلا یا هرگز این سخن را قبول نداشته باشید که در این صورت شما مشکلی اساسا در تعریف صدق به مطابقت با واقع ندارید و لااقل من نمی دانم چرا دارید حرفهای مرا می خوانید!!!

سخن آخر: می کوشم در ادامه سیر این مباحث، بهترین دفاعیات را در باب معیار مطابقت صدق بیایبم و مطرح کنم و اگر بتوانم نقد و اگر بشود رد کنم.

معیار مطابق واقعیت صدق اساسا منجر به رویکرد مطلق گرایی در باب حقیقت در فلسفه می شود.

از اینکه من یک نسبی گرا و انسجام گرا هستم، پیشنهاد می کنم به تحلیل های من هم ظنین باشید و هرگز بع آنها اکتفا نکنید.

مسئله معیار/ های صدق 1

مسئله معیار/ های صدق

1. طرح کلی مسئله: از مهمترین مسائل معرفت شناسی (epistemology / theory of knowledge) مسئله صدق است؛ و در همین جا تفکیکی وجود دارد میان نظریه/ تئوری های صدق و معیارهای صدق (truth-criteria). مانند هر تفکیک دیگری، کم بیش این یک نیز کاملا دقیق و روشن نیست. «مسئله تعریف صدق فی نفسه، از این مسئله که ما چگونه به صدق یک قضیه خاص علم پیدا می کنیم جدا است. اگر بدانیم که مثلا الف تعریف صدق است، شاید تصور کنیم که این تعریف معیار صدق را نیز همزمان در اختیار ما قرار می دهد، زیرا در آن صورت همیشه می توانیم برای تعیین صدق یک قضیۀ خاص دنبال همان ویژگی مذکوذ بگردیم. ولی ممکن است که این ویژگی چیزی باشد که نتوان آن را مستقیما کشف کرد».(پرسشهای بنیادین فلسفه. ا.سی.یوینگ.محمود یوسف ثانی.ص98)

2. تقدم و تأخر امور مفکک: اکنون به نظرم می رسد که اساسا بحث در معیار صدق مقدم بر بحث در نظریات مختلف صدق است، چرا که این معیارهای مختلف اند که نظریات مختلف را دست کم در این باب سبب می گردند. پس اگرچه این تفکیک بر اساس یک تمایز روشن مبتنی نیست اما خود تواند که نوری بیافکند.

نکته بغرنج در این است که نمی توان گفت صدق چیست جز اینکه با یک معیار و دست اندازی به یک نظریه نظریه و در پررتو یا در سایه آن بتوان تعریفی دست و پا شکسته برای صدق یافت. این بغرنجی زمانی بیشتر به نظر می رسد که بیابیم/ حتی برخی گفته اند صدق اساسا تعریف ناپذیر و تاویل ناپذیر و کاهش ناپذیر به هر مفهوم دیگری است که بخواهیم بر اساس آن صدق را ردک کنیم. تقریبا مطمئنم که برخی از معرفت شناسان از بغرنجش این بحث گریه ها سر داده اند، و این از زیبایی های تفلسف به عنوان یک فعالیت خردمندانه و کم و بیش اما نه همیشه انتزاعی محض است. فقط می خواهم بگویم احوال من و شما هم چندان بدتر از معرفت شناسان حرفه ای در بحث صدق نیست.

3. محدوده بحث: در این بحث به طور کلی و جزئی بحث از دو نظریه معروف و تقریبا بهترین نمونه های معیارهای صدق یعنی مطابقت(correspondence) و انسجام (coherence) که این هر دو خود در دسته نظریات درون گرایانه معرفت شناسی قرار می گیرند خواهد بود.

4. تلقی نویسنده: این نکته نیز ناگفته نمایند که من به عنوان نویسنده این متن هر گاه به خود نظر می کنم، خود را متمایل و مشتاق نظریه و معیار انسجام می یابم، و بی پروایی من مرا وامیدارد بی هیچ ابایی این مسئله را بگویم، چرا که متاسفانه هرگز در هیچ کجا و هیچ زمانی انسان زنده ای را حضورا ندیدم که به نظریه انسجام گرایش داشته باشد؛ بلکه همواره اساتید و محققان و منتقدان و دوستان و دیگران انسجام را نکوهیده اند.

5. پرسش اصلی: چگونه می فهمیم یا پی می بریم که یک گزاره صادق هست یا نیست؟