‏نمایش پست‌ها با برچسب نقد فلسفی معطوف به جامعه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نقد فلسفی معطوف به جامعه. نمایش همه پست‌ها

توهم فروپاشی

توهم فروپاشی
هر روز که از خواب پا میشم اخبار رو از شبکه های اپوزیسیون می گیرم. فکر می کنم مشکل اینجا ست که سالهاست هر روز داره بهم القاء می شه که چیزی تا فروپاشی ساختار نمونده، ولی این اتفاق هیچوقت نیفتاده. به نظرم اخبار درستن ولی وعده هایی که این اخبار می دن درست در نمی یاد، یعنی انتظاری که اخبار در مخاطب ایجاد می کنن. مسئله اینه که اگر دائما این اتفاق داره می یفته پس چرا دائما باید به این توهم دامن زد؟ یعنی یه نظام فقط با تحریم و مشکلات اقتصادی و عدم مشروعیت و مشکلات بسیار مدنی و سابقه سرکوب و نداشتن جایگاه بین المللی و عدم دسترسی به پول نفت و این جور چیزا شکسته می شه؟ آیا اصلا قراره چیزی شکسته شه؟ ظاهرا اصل مفروض پشت سر این روایت اینه که اگر سیستمی نسبتا درست کار نکنه از بین میره، ولی چرا باید اینطوری فکر کرد؟ اگر این سیستم با این همه مشکل از بین نمیره، ما باید در مورد پیش فرضمون بدبین بشیم.
برخی دموکراسی رو به عنوان یه هدف مشخص، نهایی و محتوم اجتماعی سیاسی در شکل حاکمیت در نظر می گیرن. مثل فرا رسیدن روز قیامت یا ظهور مسیح. اینا فروپاشی نظام رو هم اینطور در نظر می گیرن. و دائما می خوان بگن "فرا رسیدنش بسیار نزدیکه و نشانه هاش هم ایناست...". ظاهرا این نشانه های گم شده اصلا و برخلاف ظاهر به این عاقبت دلالت نمی کنند. من برای اپوزیسیون متاسفم که دموکراسی رو به نحوی غیر ایدئولوژیک در نظر می گیرن. گویی که دموکراسی خیر محضه حقیقت مطلقه یا مدینه فاضله ست. اینا فکر می کنن دموکراسی یه جاییه که ما باید بهش برسیم.
همیشه فیلمهای هالیوودی رو می بینم ولی همواره با دیدنشون مشکل دارم. نمی تونم تمومشون کنم. همش پاز می کنم. بعد به خودم می گم مشکل چیه؟ امروز فهمیدم که علتش شاید این باشه که این سناریو ها با تاریخی که از جوامع سراغ داریم نمی خونن. همش از حقیقت و ناحقیقت دم می زنن. در تاریخ خیر و شری نیست، و بدون این دایکاتومی اساسا نمی شه نسخه هالیوودی ساخت. همونطور که نمیشه دین یا اساطیر ساخت. برام جالبه که ما هنوز در حد داستان "بزک زنگوله پا" ییم. هیچوقت در این داستان به شخصیت و تاریخ گرگ پرداخته نمی شه. به مشکلات و راه حل های گرگ به بچه ها و آرزو های گرگ. ما دموکراسی و وضعیت خودمونو مثه بزک زنگوله پا می بینیم و کاری هم به تاریخ گرگ نداریم. ای کاش کمی که سنمون بیشتر شد یکی بهمون «جنگهای پلوپونزی» رو می داد که بخونیم. در این داستان که روایت تاریخی جنگ آتنیان و اسپارتیان آمده، یک آتنی تاریخ این جنگ ایدئولوژیک رو بدون دایکاتومی، غیر دینی و اسطوره ای، غیر رهایی بخش، و غیر آخرت اندیشانه در 500 قبل از میلاد نگاشته است. و اگه مثلا با یکی از بهترین تاریخ های ایران «تاریخ جهانگشای جوینی» مقایسه ش کنین، می بینین یک دنیا بین نگاهشون به تاریخ و جامعه فرقه. مثلا وقتی نگارنده تاریخ مغول می خواد از حسن صباح نام ببره دائما تلاش می کنه او را لعن کنه حتی از طرف "خدا" و نشون بده عجب موجود گرگیه و خودش بزک زنگوله پا. ولی وقتی توسیدید می خواد از شاه اسپارت نام ببره هرگز او را تحقیر نمی کنه و حتی یک بار هم از اسپارتیان با ارزش گذاری یاد نمی کنه.
به نظرم گاهی یادمون می ره که تاریخ ها روایت افراد نیستند، بلکه روایت جوامع هستند. اما دائما کوشیده می شه یک فرد قهرمان در قلب جامعه تعبیه بشه تا پیروزی و شکست آن جامعه را به دوش بکشه. ولی تفاوت زیادیه بین جوامع و افراد، و این چیزیه که معمولا در تاریخ های بز و گرگ یادمون می ره. داستان انتخابات چراییش و چه باید کرد آن را نیز چنین می توان دید.

خشونت عشق و خیش اشک های مشتعل خدا *داستانی در باب "آیا اسیدپاشی در «هر» شرایطی جنایت است؟"

خشونت عشق و خیش اشک های مشتعل خدا
*داستانی در باب "آیا اسیدپاشی در «هر» شرایطی جنایت است؟"
می خواهم برای همیشه از همدیگر جدا شویم.
زن کتاب را کنار گذاشت و با گرفتگی های بی اعتنایی لجبازانه ای بر لبهایش سوهان ناخن را برداشت. صدای تند و بریدۀ سوهان روی صفحۀ ساعت دیواری طنین و تأخیر می انداخت، و با بوی چای مانده در هم می آمیخت. احتمالا پرده ای، تختی، خانه ای، قریه ای، انسانی، چیزی در تکه های دورافتادۀ یک کتاب باز ماندۀ تاریخ داشت می سوخت. خودش را دلداری می داد که ما همان کسانی هستیم که همزمان عاشقانه می گیم و ضدعاشقانه هم، شده واسه یه نفر، یه خاطره، حتی تو یه کنسرت و با هر دو حال می کنیم و کنار میاییم، این قابلیت عجیبیه که قبلا هرگز نداشته ایم.
به نظرت نظر من هیچ اهمیتی نداره؟
مرد سیگاری روشن کرد، پکی عمیق زد و "زرین دودی گرفت عالم" را و تمام تن زن را، نظریه سیاهچاله ها در لخته های عصبی وی ذوق ذوق می کرد و آکسون های مغزش را خنج می کشید. او می دانست یا دست کم می ترسید از اینکه به همین زودی با این موقعیت مواجه شود، شاید همیشه این صحنه را بازسازی می کرد. دوستی گفته بود که جهان آنطور که فکر می کنی شکل می گیرد، اما این یکی از احمقانه ترین ها به نظرش می رسید. کار تقریبا تمام بود و باید بساطش را جمع و جور می کرد و می رفت، مثل یک انگ که وقتی به کسی می خورد دیگر نمی شود پاکش کرد و هرگز اهمیتی ندارد که طرف واقعا مقصر است یا نه. اما هر موجود زنده ای به یک سری قابلیت های دفاعی تجهیز یافته است. دود سیگار انگار همۀ دنیا؛ پیکر زن را پیچیده در زنانگی قهار، می گرفت و محکم می تکانید.
این توافقات در تشکیل یک رابطه اهمیت داره نه در از بین بردنش.
زن از نگاه مستقیم طفره می رفت، و می دانست که مستقیما تحت نظر واقع شده است، و از سوی دیگر می فهمید که در نظر مرد چگونه تفسیر می شود. چشم به آن پایین ها دوخت، و فقیری را در حال جستجو در آشغالها دید. چه صحنۀ معمولیی انگار خرید و فروش یک لباس در یک دستفروشی باشد، تکرار و ناتوانی از تغییر دادن عادی کننده هستن. این که چیزی نبود در هر چند دقیقه چند انسان در سومالی از گرسنگی می مردند، و خدا نه توی سجاده بود، نه تو جرز دیوارای مسجدی که هر مومن برای آرامش بهش نیاز داره. بوی لاک ناخن نشست کرده بود، و در یک لحظه مانع دستی شد که خاطرات قدیمی را از چمدان احساسات بیرون می کشید.
خوب فکر می کنی من باید پیش خودم چه توجیهی برای این واقعه داشته باشم.

جنایت سعادت آباد، و و عربده کشی اراذل جامعه شناس در خیابان رسانه

مقتول با چار ضربه چاقو زنده افتاده روی دست خیابان
ضارب فریاد می کشد: جلو نیایید اینبار «هم» مسئله ناموسی ست
میدان کاج، پناه می گیرد در فاصله قانونی داور بازی
بیست دقیقه مستند همراه در سکوت، سیابازی و روحوضی ست
مردم شدیدا دموکرات کنار ایستاده مشغول تأملات و تماشا
(لابد باید می بریدند همانجا گوش این بچه بازیگوش خشن را)
مأموران پلیس هم گزارش می کنند شرح واقعه را به پاسگاه
(لابد نداشته اند اینان هیچ گوشی آخرین مدل همراه)
مستند سازی هم کار شریفی ست، از جرم، و مجرم، و مشارکت ها
خون می رود از پیاده رو، دائما درون نشئه خرد اجتماعی ما
از تأثیر شیشه، و معشوق ، حریف، به یادنیاوردن قتل

یکهو دکتر(1)از محاکمه جامعه دم زد، آه از سرگیجه های اجتماع ما
بازی رایانه ای نکنید، فیلم نبینید، روحیه بی تفاوتی نداشته باشید
چرا که اگر مأموران می زدند با گلوله ضارب دوره گیر را
فریادهای دادخواهی رسانه، می رفت تا عرش محاکمه مأموران
تشخیص دکتر این، اما، سخن این نخبه جامعه شناس محترم
محکومیت جامعه است، که درسکوت کناره گرفت در میدان
این نخبگان البت در اعدام قاتل مشکلی نمی بینند،
(یا اعدام اشکال جامعه شناختی ندارد، یا نسبی گرایی فرهنگی خوب است)
و در آخر فقط قاتل، حریف است زندان و طناب دار را
نهاد مسئول در این شکست نیست(؟)، جز نهاد خانواده، و مدرسه، و دوستان
چه روزگاری که جامعه شناسان به پرسش می گیرند تنها جامعه را
در جنایات دیگر تحلیل ها می گرفت اغلب دامن آن بیگانگان را
بیگانه ای یافت می نشود گشته ایم ما، که در مواقع لزوم
این همه تحلیل فقط برای فرار پلیس، بیکاری، فقر، و شیشه فروش ست
گردن نگیرد هیچ مسئولی، مسئولیت این شکست مکرر را
جمع کن دکتر بساط این لات بازی جامعه شناختی را


(1)دکتر مجید ابهری و جعفر بای، به نقل از صفحه جامعه روزنامه همشهری، دوشنبه 1 آذر 1389

کودتا برای توده ها

برای بابک خرمدین؛ وبلاگ نویس دربند
" من
دیگر
نه آن منم
کوهی مویانم من
کوهی
از رگ به خود پیچانم
مگر کوه هم دل دارد؟
کوه
خیلی هم دل دارد "
ولادیمیر مایاکوفسکی


درون نبض های خواب پیله ام
روی پلکان پلک های شب
که می رود به بالکن آپارتمان روبرو
زنی نشسته است و با لکنتی خفیف
تازیانه های شعر فروغ را
به گرده های شعر من کشیده است
: "...آیا شکوه یأس تو هرگز
از هیچ سوی این شب منفور
نقبی به سوی نور خواهد زد؟..."

منقاش های لرزش صدای او
به سوزش عصب های استخوان من
منقار تیز لک لکی ست
در برکۀ
راه های دشوار یک مهاجرت

قیژ و ویژ صندلی کهنه اش
به امواج تند جمجمه
شکستن است
عرشه
کشتی
هوشیاری
روزمره مرا

اعترافات دادگاه منتسب
ضجه شاهدان عینی از شکنجه را
چنان غریو غم
در زبانه های آتش از
پایتخت یزدگرد آخر است
:"پیوسته در مراسم اعدام
وقتی طناب دار
چشمان پرتشنج محکومی را..."

سگی نزار میان شعر زوزه می کشد
مقطع است سطر های زاری اش
اعتراضات او،
به اندام های شعر "آیه ها"
معانی کنون رفته از میانه را
از بستر
خرابه های
تجدید چاپ های سانسوری
بیدار می کند
:"مردم،
گروه ساقط مردم
دلمرده و تکیده و مبهوت..."

سردی دو دست نازک و کشیده را
بر آتش
کوره های
چشم خود فشرده است
نعره های لات مست
از انتهای کوچه برگذشته است
:"انبوه بی تحرک روشنفکران را
به ژرفنای خویش کشیدند..."
چرا که بر "...چهره وقیح فواحش" کودتا
"...یک هاله مقدس نورانی
مانند چتر مشتعلی می سوخت..."

فاحشگی عشق، اینسان جگر عاشق را داغ می کند
و شاعر در خیابان آزادی
سیگار عمر بربادرفته خود را
بر پای توده ها چاق می کند

مسخ معطر


به مریم آزاد

پدر"
من
از تو
دو دست دارم
من
از تو
لب دارم
پس چرا نمی توانم
ببوسم
ببوسم ببوسم ببوسم
وهربار
درد نکشم؟
ترا قدرتمند می پنداشتم
اما تو ضعیفی
تو
کوچکی"
ولادیمیر مایاکوفسکی



جیغ می کشد رئیس از فاصله نزدیک
سگ ها می دوند فاصله میان گوشها را
مسیح در سانتا مونیکا حمام آفتاب گرفته
جوهر بی حال خودکار اعتبار چک ها نیست
ماشین عروس از میخ های نظم شهری مصلوب است
جنگل پارک می شود، دریا استخر، مهتاب لامپ کم مصرف
شاعر جهت مصارف روزنامگی، کیلویی دوزار استخدام می شود
وقتی یک سلول عقب مانده ذهن می پرسد "من کیستم؟"
کارمند اتو شده، خودکار جویده شده
معشوق ترشیده ، خاطرات سربریده

قانون کتاب مقدس است، معجزه ای مطالبه نکن، نکن
پیامبر شهری گفته است: هیچ توجیهی جز نتیجه وجود ندارد
کتاب ها دوره محکومیت شان را در زندان های ارشاد می گذرانند
بهار سبزی تازه ایست که از زمستان یخچال های میدان تره بار می آید
اسم آب جو برای سلامت اخلاقی مضر است بگوئید دلستر می نوشیم
انرژی درینک ها اعتراضات خیابانی را افزایش می دهد، آب نیترات مصرف شود
کارمند اتو شده، خودکار جویده شده
معشوق ترشیده، خاطرات سربریده

تسلیم شوید تسلیم شوید، ما قول می دهیم که افکار ناسالمتان را اصلاح کنیم
"مجلس" به جای ایستادگی از شدت جلوس زخم بستر آماس گردانیده
"به رعایت مصلحت، حقیقت را ذبح شرعی" (ن)باید کرد؟
"شورای مصلحت" جایی ست که چندنفر برای حقیقت تصمیم گیری می کنند
رهبر، شورای نگهبان را تعیین می کند، شورای نگهبان صلاحیت مجلس را
مجلس بالاترین رکن است که توسط بالاترین شخص تعیین صلاحیت می شود
بالاترین شخص قدرت را به دولت تفویض می کند، ملت هیچ تناقضی در اینجا احساس نمی کند
کارمند اتو شده، خودکار جویده شده
معشوق ترشیده، خاطرات سربریده

ستاره پنج پر روی کلاه چریک می سوزد، سیگار برگ میان انگشتان دیکتاتور
گیتارهای برقی در زیرزمین تیز می شود، عمامه ها در بیت سروری
احزاب ابزارهای لازم توزیع قدرت در نظامهای جمهوری (نی/ ه)ستند
برای جلوگیری از "جنگ احزاب"، یک حزب تصویب می شود، مابقی باطل
پول می دهیم، مردم از پایتخت گم شوید، چرا نمی توانیم شما را اداره کنیم
کاندوم ها را بریزید دور، خطر جنگ، جمعیت لامصب چرا اینقدر کم است!
سنگ قبر شاملو هر هفته شکسته است، طاهره صفارزاده مترجم قرآن، صلوات
"وَالشُّعَرَاء يَتَّبِعُهُمُ الْغَاوُونَ، أَلَمْ تَرَ أَنَّهُمْ فِي كُلِّ وَادٍ يَهِيمُونَ"
کارمند اتو شده، خودکار جویده شده
معشوق ترشیده، خاطرات سربریده

کارمندان! امضا کنید در صورت هر گونه اعتصاب اخراج می شوید
امضا کنید هرگز به میزان حقوق دریافتی خود اعتراض نمی کنید
هرگز با خبرگزاری های بیگانه مصاحبه نمی کنید، هرگز
همیشه در همه راهپیمایی های حکومتی شرکت می کنید، امضا کنید
همیشه موهایتان کوتاه است، کت و شلوار ساخت چین به تن می کنید
موسیقی تند گوش نمی کنید، به فضاهای تنگ و تاریک کاری عادت می کنید
سی سال جوانی و شورتان را می دهید و حق بازنشستگی می گیرید، امضا کنید
کارمند اتو شده، خودکار جویده شده
معشوق ترشیده، خاطرات سربریده

اختناق از هوای تازه


"در مخالفت با ذهن یگانه-انگار آن معترضانی که همواره همه مشکلات سیاسی ما را دارای یک راه حل می دانند"

من از لحظه مواجه مهاجرت گله نهنگ ها به دریای آدریالتیک جنوبی
با جیغ شکارچیان از ناقور دودکش ها به خویش حقیقت یافتم
بر تن آسمان آبی من تابش کسوف عینکی آفتابی افتاده است
تا رنگ ها را در احساس شدید کوری خود نسبت به آزادی تأویل کنم
"ذهن دوجایگاهی" من کوروش کبیر را دروغی ایرانی ادراک نمود
تا حقیقت محقر خود را در برابر "فروپاشی" اجتماع ما نگاه دارد
فردا، روز دیگری فرا نخواهد رسید، برای آنکس که امروز را انکار می سازد
فراموشی ما تکرار می کند سلول های پیر اندام شکسته آگاهی را
من اکنون می سرایم که شاعر نیستم، شاعر به نیاز کف زدن توده ها پاسخ می دهد
توده ها شاعر را برای فراموشی احساس تنهایی جمعی خود می آفرینند
یال های وحشی شعر دست هیچ آدمه ای را به نوازش نخواهد پذیرفت، ایرانیان به شعر خود مفتخراند
ناله های شعر در کافه های لاابالی گری ما تسلی می یابد، شعر اینک فاحشه ای مضروب است
پدرسالار مارکس عزیر را به همایش بیاورید، اندام شیر هرگز به قفس ذهن ما قدم ننهاد
دست به اسلحه ببر، خون بریز، آتش بر پا کن، رادیکال باش تا رستگار شوی
بهانه بگیرید، توطئه بچینید، شکنجه کشید، چپ را در زندان با اعدام راست کنید
دین را نجات دهید، بر مارکس نقد بنویسدید، ان القرآن تبیان لکل شیء، همین کافیست
من آزادیخواه نیستم، در اغتشاش باید دوید به جانب صف بی انتهای آش، شایعه کن
هرگز برای ما فرصت گفتگو فراهم نبوده و نیست، آزادیخواهی توهم مشترک ماست
رفراندم بر پا کن، با معتادین، فاحشه ها، مزدوران، و لات ها، ساده است؛ آری یا نه
و آن را برای همیشه دیگر ممنوع کن، و کسی این قانون تو را نفی نخواهد کرد
دموکراسی تو این است، جمعیت را با هرچه افیون توده کن، توده ها را مجاب کن،
مخالفان را بکش، مخالفت را انکار کن، و قانون را در یک رهبر مجسم کن
یک نظریه را الهی کن، رهبر را الهی کن، قانون را الهی کن، تاریخ را الهی کن،
ماشین الهیات، آه ماشین الهیات، بر دست انداز های خواسته های عمومی بگذر
نوشته های ما نقابی است که در طول این تاریخ بر حقیقت محجوب خود استیلا یافته،
نوشته های ما، آلوده به جوهر موقت است، هرگز تاریخی نیست تا تکرار شود
شما همه چیز را دست انداختید، ما در همه چیز دست انداختیم، ما همه با هم سقوط می کنیم
در تیمارستان شدیدا عمومی ما، هر سخن گرانبار از بیماری-انگاری پزشکان تفسیر می شود

شکنجه؟ این موقعیت پارادکسیکال


شخصی به خاطر انجام عملی ممنوعه مثلا پنهان نمودن یک نام مورد شکنجه واقع شده است. پس از بازپرسی ها کار به جاهای باریک می رسد، پای عمل به میان می آید. هر کس استقامتی دارد، هر کس دلایلی برای استقامت دارد، برای انتقام گرفتن از خود، انتقام گرفتن از جهان، به خاطر یاران، به خاطر عشق، به خاطر حقیقت، و به خاطر هیچ. به خاطر همه کسانی که در طول تاریخ شکنجه شده اند و همه کسانی که بعدها شکنجه خواهند شد. هر کس نزد خود صورتی از قهرمان تراژیک است، خصوصا به خاطر همه شکست هایی که زندگی روزمره بر آرمان ها و ایده آل ها وارد می سازد. شکنجه می تواند میدان زوزآزمایی باشد، زورآزمایی اسطوره حق در برابر قدرت باطل، زورآزمایی هرگونه اندیشه و عمل مبتنی بر خواست عدم خشونت در برابر بربریت و خودکامگی. قهرمانِ همواره شکست خوردۀ تراژیک، در وحدت همه شکست ها و دردهای خود نظاره می کند، و دست به یک انتخاب می زند. در حقیقیت هیچ چیزی وجود ندارد که "درد" را موجه سازد، و چه دلیلی نه بهتر از این تا خود را در برابر حضور حقیقتی که اگر بود به نجات می آمد و نیست، پس "درد" را دیگر و هیچ چیز دیگری را نیازی به توجیه نیست، به "درد" بسپارد. در آن لحظه همه خشم ها و سرکوب ها به یاری می آیند، "من دردهای بسیار بیشتر از این کشیده ام" خود تحقیر شکنجه گر و جامعه، حاکم، خانواده، نظام آموزشی، و قانون می شود. "من با درد کشیدن درد خود را از زیستن تسکین می دهم" و "من چیزی جز دردی که می کشم نیستم". زندگی شاید چیزی جز آونگی میان ملالت و خستگی از سویی، و تشنج و برافروختگی از دیگر سوی نباشد. اما شکنجه گر نیز روال کار را می داند، این را که فرد زمانی اعتراف می کند که تحقیر شدن خود را بپذیرد، زیرا در نپذیرفتن تحقیر همواره میزانی از اعتراض مقاوم باقی خواهد ماند. درد را آرام آرام تشدید باید کرد، زیرا همواره باید بهایی برای اعتراف گرفتن از طرف مقابل از سوی شکنجه گر پرداخته شود. شکنجه گر چه بسا در برابر استقامت فرد به نحوی غریزی از در هویت خود و غایت عمل اش شک نماید، اما به حکم همان غریزه دردآور خود به خوبی با این لحظات آشناست و می داند که نباید وسوسه شد. برای شکنجه گر عدم اعتراف به معنای تحقیر شدن و شکست و خورد شدن است. هر کس را حرفه ایست و شکنجه گر را طریقتی. شکنجه شونده برای او در این زمان به یک پروژه تبدیل شده است که باید به پایان رسد. او مظهر و اسطوره "درد معنادار" است، چنانکه در هر ساحت میتولوژیک "انتقام" معنادار است. هادس، شغاد، عزرائیل، عقابان کوهستان قفقاز... اینکه آنها ابزار ظهور حقیقت عذابند، و یا خود همه حقیقت عذابند و عذابی جدای از ایشان نیست؟ او عنصری معنادار برای جامعه خواهد بود و جامعه ای که خود این را نه می داند و نه در صورت دانستن تایید خواهد کرد ولی این اکنون و هرگز واجد اهمیت نیست، این بهایی است که شکنجه شونده آن را در قبال "درد" به شکنجه گر خواهد پرداخت. شکنجه گر به خوبی بر این امر توجیه و شستشو شده است که طرف مقابل مادۀ انسانی است که خون بهای بقای "نظم" است، هر ساحت میتولوژیک، تئولوژیک، و ایدئولوژیک ساحتی نظم ساز است. شکنجه شونده اما در این میان می اندیشد که چه بسا خود به نوعی دامن زننده "خشونت" شده باشد. این مهم نیست که اکنون من این درد را بر دوش خود می کشم، این مهم است که من آتش این "خشونت" را روشن تر ساخته ام. فرد خود را نه به عنوان "خود در درد" بلکه به عنوان موضوعی بیرونی برای درد که می تواند یا می توانست وجود نداشته باشد. اکنون درد دیگر همان احساس بسیط اولیه نیست، صرفا ابزرای برای اعتراض بر ماهیت موجود خویشتن نیست، آن مانیفستی نیست که مخاطبان اش در حال شنیدن آن هستند، و می انگارد حتی بعدها با شنیدن این حکایت زشت شاید به سادگی روی خود را برگردانند از این تصویر خشن تا به حیات بتوان ادامه داد به خوردن و حمام رفتن و بوسیدن و لبخند زدن، زیستن بسیار به توجیه فرد زنده نیازمند می نماید. پس تحمل این "درد" برای وی به نحوی منفی نیز معنای خود را تحلیل یافته می بیند. او بر خلاف شکنجه گر می داند که در جهان میتولوژیک، تئولوژیک، و شاید ایدئولوژیک نیست، او می داند که نمی تواند از این رویا ها نشئه شود، او می داند که شکنجه گر اینها را نمی داند، حال آنکه اکنون فقط این شکنجه گر است که مخاطب سخن و ناظر نمای "درد"ناک او و تنها اوست. برای این رابطه همواره به همزاد پنداری بوده است، آنچه امکانش باید خود پیش از این از میان رفته باشد. مونولوگ های به بن بست کشیده شده، دیالوگ های بی مخاطب، اعتراضات تنهایی. هر دو در گردابی که دیگران ساخته اند غریق اند بی آنکه به راستی هیچیک مستوجب این "درد" باشند و بی اینکه حقیقتا راهی به این حقیقت باشد که کدامیک موجد "درد" و کدامیک قربانی آنند.

"فلسفه به چه کار ما می آید؟" (پاسخی به پیام یزدانجو)



هنگامی که چنین متنی از پیام یزدانجو خواندم نکاتی به نظرم آمد که نتوانستم ننویسم.
با نظر به اینکه هر گفتگویی، و هر نقدی، و حتی شاید (اگر چه این یکی مورد اختلاف است) هر خوانشی از متنی که به گفتگو و خوانش مشترک آن متن معطوف باشد، مسبوق به اشتراکات در فهم و در به کار بردن زبان است، به نظر می رسد آشکار نمودن اختلافات و پی بردن به علل آن به خودی خود می تواند نوعی گفتگوی منفی باشد، که در روزگاری که گفتگو بسیار سخت و غیر عملی شده است، خود آرزوی لنگه کفشی در بیابان خواهد بود.
در "فلسفه به چه کار ما می آید؟" یزدانجو دیدگاه های خود را به برخی مفاهیم و قرارداد های زبانی نزدیک می سازد که بدون نظر نمودن در آنها نمی توان سخن او را در افق فهم خود حاضر سازم. رئوس مطالب سخن وی شاید از این قرار باشد:
• فلسفه دانی از لوازم روشنفکری نیست،... چراکه احتمالا چنین آموزشی حتا در صورت موثق و موفق بودن ارتباط چندانی به مسائل موجود ما نخواهد داشت.
• نیاز به فلسفه و تفلسف، بیانی اشتباهی از نیاز به اندیشه و اندیشیدن است؛ فلسفه صرفا یک نوع از اندیشه است، اندیشه را نمی توان و/یا نباید به فلسفه فروکاست.
• بر نفی ماهیت باوری (ذات انگاری) و تکیه بر وجوه نام گرایی (دیدگاهی که در مقابل با رویکردی کارکردگرایانه بر وجوه کاربردی زبان به جای ماهیت و جوهر آن) تاکید دارد. بنابراین نباید به سوی تعریف فلسفه به نحوی ماهیتباورانه رفت، بلکه فلسفه را در تاریخ ظهور این نوع خاص از اندیشیدن باید در یافت.
• فلسفه پیچیده است، با پذیرش این حکم باید گفت پیچدگی فلسفه "... فقط یک خصلت تاریخی است: نه مطلوب است نه مطرود... نه فضلیت آن است نه رذیلت آن" و علت این پیچدگی صرفا به این سبب است که " تاریخ پرپیچ¬وخمی دارد".
• سپس؛ اگر از ماهیت¬باوری در گذریم، اگر به¬قدر کفایت نام¬انگار شویم، آن¬گاه دیگر خود را به پرسش¬هایی از این دست مشغول نخواهیم کرد که "فلسفه چیست؟" در عوض، می¬توانیم، و باید، پرسش¬هایی چون این را مورد توجه قرار دهیم که "فلسفه به چه کار ما می¬آید؟" با تاکید بیشتر بر "ما".
• در نهایت: "به فرض قبول چارچوبی که من برای «فلسفه به عنوان یک رشته¬ی تخصصی و همچنین پیچیده» قائل شده¬ام، «بسیاری از ما چندان نیازی به پرداختن به آن نداریم. »با این همه، اقرار می¬کنم که به¬شخصه پاسخ صریح و سرراستی برای این پرسش (فلسفه به چه کار ما می آید؟) ندارم!"
یزدانجو با رائه این مفاهیم و کاربردها در تفسیر خود، طرح پرسش "فلسفه چیست" را با نظر به برخی مسائل اجتماعی و وجوه فلسفی به "فلسفه به چه کار ما می آید؟" باز می گرداند، که البته هم برای ما پرسشی ضروری است، و هم به بیان وی پرسشی دشوار است.
یکی از نکاتی که برای من جالب توجه بود، چینش مفاهیم فلسفی متنوع و گاه متعلق به جریانات و افراد متقابل است، تفکرات پست مدرنیستی رورتی، در کنار رویکرد های رایج در سنت تحلیلی. گنجاندن رویکرد نام گرایانه در کنار رویکرد آسیب شناسانه مفاهیم زبانی در فرایند صورت بستن فهم و مغالطات دسته بندی شده شدیدا منطقی در سنت فلسفه تحلیلی. فلسفه پست مدرن رورتی، البته نه همه اندیشه های فلسفی وی، در همه اشتراکاتی که با اندیشه های پست مدرن دارد، با فلسفه تحلیلی زبانی و منطقی، ناهمخوانی های بسیار دارد. نگارش یزدانجو دست کم در این مورد، تنها با نگارشی که من "تنها" از فیلسوفان پست مدرن سراغ دارم سازگاری دارد؛ برای پست مدرن ها این قبیل کلاژها و به هم آمیختگی ها، علی رغم رویکرد تحلیلی ها، بسیار نیکو می نماید. با این سخن، به این برداشت نزدیکتر می شوم که منحل نمودن پرسش "فلسفه چیست" (که حتی برای طراح ایده منحل نمودن پرسش های چیستی گرایانه در فلسفه تحلیلی؛ ویتگنشتاین هم تا آخر مطرح بود و شبه سوال یا پرسش جعلی تلقی نشد،) برخاسته از رویکرد پست مدرنیستی یزدانجو است تا رویکرد تحلیلی وی. این تفکیک از آن جهت مهم است و باید باشد که سخن از "ما" به میان آمد، و این ضمیر برای اشاره به انباشتی رویکردهای مختلف و گاه متضاد است، و نه فقط "پست مدرن" های ما، و با توجه به همه مولفه ها و تلقیات مشترک پست مدرنیستی آنهم از نوع رورتی-یانه اش، می تواند اشکالات و اختلالاتی برای حوزه نقدی که در آن می کوشیم بمانیم، پیش آید. فلسفه برای رورتی، هرگز فلسفه برای سنت تحلیلی نیست. می خواهم بگویم با تکیه بر رورتی کسی که تعریف فلسفه هرگز برایش به لحاظ فلسفی ذره ای چالش و وسوسه انگیز نبود و خود به جهت اختلاف نظرات بسیاری که با عقلانیت مدرن داشت منتقد بسیاری از تلقیات تحلیلی به فلسفه بود، و در عین حال تکیه بر رویکردهایی تحلیلی مبتنی بر عقلانیتی که وجوه منطقی زبانی آن برای شناسایی مغالطات و جای پای پیدای سنت تجربی گرایانه-کانتی که همواره با مداقه های عمیق و ظریف فلسفی همراه است، اسباب سوء تفاهمات را به میان خواهد آورد. این خود مسئله ایست که "چرا پرسش از فلسفه آنگونه که برای تحلیلیان مطرح بوده و هست، برای پست مدرن ها (و خصوصا رورتی) مطرح نیست؟"، مسئله ای که به نظر من بیش از هر چیز خود اقتضای برداشت ها و دیدگاه های به شدت متفاوت از فلسفه نزد "آنها" است. مضافا اینکه همین درهم آمیختگی روشی و مفهومی که در متن یزدانجو به نظر می آید، و نیز برداشتن مرادهای متفاوت از "فلسفه" از کانتکست ها، افق های فهم، و جهان های متن "متفاوت"، اگرچه شاید خوشایند پست مدرن ها باشد، اما مخالف نظر سنت تحلیلی است. از همین جا آشکار می شود که چرا برای یزدانجو تعریف "فلسفه" نه تنها در این متن بلکه در هر متن دیگری نیز بیهوده می نماید، اگر چه باید گفت که تعریف کردن مفاهیم صرفا رویکردی افلاطونی-ارسطویی، و به کلام کلی تر ماهوی نیست، تا هرگونه پرسش از فلسفه یا کوشش در تعریف نمودن آن ماهیت انگارانه و اینسان مضموم باشد(، تحلیلی ها خود در این باب بحث ها دارند).
یکی از نکاتی که یزدانجو به خوبی بر آن انگشت می نهد "فلسفه گرایی" است؛ فلسفه صرفا یک نوع از اندیشه است، اندیشه را نمی توان و/یا نباید به فلسفه فروکاست. البته یزدانجو نیز به خوبی می داند که در پس و بطن هر اندیشه ای می توان وجوهی ایدئولوژیک را پی گرفت؛ فلسفه گرایی رویکردی است که می انگارد هیچ اندیشه ای بدون فلسفه نیست. البته اگر در این باب صرفا با مارکس همراه نباشیم که "ایدئولوژی آگاهی کاذب است" و به مرادها و تلقیات دیگر و متنوع ایدئولوژی در زمان خود نیز نظر داشته باشیم، به سختی می توان اندیشه ای سراغ گرفت که نتوان در آن به وجوه ایدئولوژیک اشاره نمود. این روزها ما از وجوه ایدئولوژیک زبان، ابزار، و فهم سخن می گوئیم. نزد پیشا سقراطیان، افلاطون، ارسطو، کارتیزن ها، تجربه گرایان، و اغلب جریان ها می توان تفسیر فلسفی از همه یا اغلب امور را یافت، آنها همه چیز را با تلقی فلسفه ورزانه ای می نگریستند. حتی روانشناسان نیز در فهم و تفسیر امور و مسائل مختلف و به خصوص فرا روانشناسی نیز "دچار" نوعی روانشناسی گرایی بوده اند. اگر جامعه ما به این فلسفه گرایی دچار است جای تعجبی نیست که جوامع دیگری را هم می توان اینگونه یافت (که ای کاش این جزو محسنات ما بود و افسوس که نیست)، اما به نظر من جای تعجب نه در آن، بلکه در این جاست که جامعه ما حتی درخور چنین پنداشتی هم نیست. "فلسفه" برای "ما" شعار است. جامعه ما آنقدر به لحاظ فکری مغبون و مشوش است که هرچیزی را که نمی فهمد بر آن نام "فلسفه" می نهد، با این پیش فرض که "فلسفه را نمی توان فهمید". فلسفه پیچیده است، فلسفه سختگیری است، فلسفه دشوار است؛ ولی نه صرفا بدین علت که این پیچدگی صرفا آنگونه که یزدانجو می گوید؛ به این سبب است که " تاریخ پرپیچ¬وخمی دارد"، بلکه به نظر من از این روی که "ما" آدم های راحت طلب، ساده فهم، سهل گیر، و بی اراده ای هستیم، در اینجا نیز من تعریفی ماهیت باور ارائه نمی دهم بلکه به مظاهر تاریخی جامعه "ما" نظر دارم. ما اندیشه های پراگماتیستی رورتی را به جهان-متن جامعه ای می آوریم که هنوز هزاران سال اندیشه فلسفی هضم ناکرده و به نشخوار افتاده، می خواهد وارد چنان عرصه عملی شود که عمل را حقیقت دانسته و نظر بلامعطوف به عمل را نا حقیقت می انگارد، سنت اندیش فلسفی روشنی که جیمز و دیویی، کسانی که در زمان خود جامعه را متحول و متاثر ساخته اند، به بار می آورد.
اما در باب نیاز "ما" به فلسفه، باید دانست که نیاز کدامیک از "ما" و به کدام فلسفه (کدامین جریان، رویکرد، سبک). اگر "فلسفه" دیگر یک "اسطوره" باشد که باید آنرا شکست و زدود، چرا "ما" چنین نباشد. فلسفه تنها برای برخی یا همه پست مدرن ها، مسئله نبوده است؛ چرا با چنین برداشتی به راحتی این مسئله را فروگزاریم، اما آنگونه این "ما" را رها نکنیم؟ اگر همراه با پست مدرن ها کثرت گرایی را وجهه نظر سازیم، چرا باید برای چنین کثرتی یک نسخه واحد پیچید. جایی که به نظر من بیشترین درد ما از همین "فلسفه" نادانی و "فلسفه" ناتوانی ماست. فلسفه اگر در ایران است یا الهیات و کلام؛ نیاز روز عده ای معلوم الحال بوده و یا پست مدرنیستی که با شکستن چارچوب های استنتاج و استدلال، و در مقابل تجهیز رویکردهای استدلال گریزانه به سبب خستگی نسبت به تفکر در چارچوب های مشخص دلزده و ملول، یا به سبب التهابات معمول اگزیستانسیالیستی، به سبب نیاز به عمل مارکسیستی و یا چپ، بوده است. واقعا جای پرسش و تخمین است که چرا تفکر انتقادی، فلسفه تحلیلی، فلسفه اخلاق، هرمنوتیک فلسفی و از این قبیل در ایران رواج نمی یابند. "ما" حوصله و حالی برای اندیشیدن دقیق و چالش انگیز نداشته ایم، جای تاسف است که آنچه به نام اگزیستانس و مارکسیسم نیز در ایران غالب می شود، بیش از دغدغه های فکری تر، به ارضای احساسات سرکوب شده شاعرانه، نیهیلیستی، فردی، اقدام اجتماعی عاجل، و غیره بوده است (مارکسیسم نمونه خوبی است که پس از نزدیک به صد سال حضور این تفکر یا گرایش عمل گرایانه هیچ اثر جهان پسند یا مورد تحسین صاحب نظران مارکسیسم در باب تفسیر یا روایت مارکسیسم در ایران شکل نیافته است).
فلسفه کار شعار زدگان نیست، و اگر چنین شود فلسفه ای شعاری خواهد بود. ظهور فلسفه در جامعه به گفتگوی عمومی منجر می شود، اما برای جامعه ای که امکان گفتگوی عمومی اساسا در آن معنادار باشد. وقی در خانواده های ما هم هنوز به کرسی نشاندن حرف راست، به کرسی نشاندن حقیقت، با بالا بردن صدا، شکستن ظرف، آشکار ساختن رعشه های عصبی، خورد و تحقیر کردن شخصیت طرف، لجن مال کردن و له نمودن افکار شخص مخالف، صورت می گیرد، دیگر کدام "ما" به کدام "فلسفه" کدام نیاز" را دارد؟ فلسفه ما ظهور خشونت بهره مند و موجه از حقیقت مفروض و در متن یک منولوگ با صدای بلند است، آنقدر بلند که شنونده یا مخاطب حتی درونی را کر و لال می سازد. تو از این خانواده بخوان حدیث مفصل جامعه خودکامه و استبدادگرای "ما" را. "این" جامعه از افادات رورتی-یانه بیشتر ارضا می شود تا سخت گیری ها و دقت نظر های رایج در اغلب قریب به اتفاق سنت ها و جریانات تاریخ فلسفه. جامعه ای که باید دیالوگ را بیاموزد، باید حضور و وجود دیگری را درک کند، باید تجاوزات شبه فهمی به سوال را پذیرفته و سپس آن را بر خود ممنوع سازد. واقعا برای این جامعه چگونه سخنان و تاکیدات برگرفته از تفکری چنان جدید برای تاریخ اندیشه فلسفی را بازگو نمود که می گوید "دموکراسی بر فلسفه تقدم دارد"؟ این تعجیلات و چندتا چندتا پله های اندیشه فلسفی را تا زمان معاصر پریدن گاه حاصلی جز جر خوردن "ما" پیرسالان هنوز از بند دگماتیسم تعصبات و هیجانات نیمه دینی نیمه سنتی خود نا رسته، نخواهد داشت. رورتی اگر فیلسوف بود، اندیشه ای می روزید که خود تکیه بر هزاران سال فلسفه و صدها سال تاریخ رنسانس و رفورم، و ظهور تمدنی بزرگ در تاریخ شکوهمند امریکا داشت، چگونه "ما" خود را با ترینرها و چیپ کدهای تمدنی به ساحت چنین مراحلی از تفکر فلسفی برسانیم؟ به ساحت و افق اندیشه ای که در صدد درکی همچون او از خود هستیم؟ من هم می توانم بپذیرم که برای چنین "ما"ی خسته از همه چیزی و خسته از سخت گیری های فلسفی، تساهل مورد نظر رورتی وارانه به از هیچ است، لااقل می توانیم ژست فلسفی برای خودمان بگیریم و شهوات تاریخی سرکوب و منکوب شده مان را کمی عقده بگشاییم. ما عقده فلسفه داریم، ما عقده تفکر و اندیشه فلسفی داریم، و چه اندیشه هایی سهل الوصول تر از اندیشه ها و سخنان پست مدرن ها، کسانی که هیچ چیزی را برای کسی توضیح نمی دهند، چارچوب استدلال را به راحتی می شکنند، دستشان را در کیسه تاریخ فلسفه می کنند و به اقتضای موقعیت (ظاهرا فلت و هموار خود نسبت به تمام ادوار پر نشیب و فراز تاریخ و تاریخ فلسفه) هر سخنی را از هر جایی بیرون می کشند و از آن بهره می برند. برای خیلی از "ما" فلسفه های معاصر معرفت شناسی و تحلیلی با جهانی از موشکافی ها و رنج ها صرفا عقده مان را از عدم توان پرداختن به فلسفه سنگین تر و سنگین تر می کند، چرا کسی نمی بیند و تعجب نمی کند که چرا این فلسفه ها در ایران ظهور نیافته و نمی یابند؟
شاید سخنان من به نوعی فروکاستن فلسفه به یک یا برخی جریانات در تاریخ فلسفه علیه یک یا برخی دیگر از جریانات در تاریخ فلسفه نماید، البته من شخصا از روش پست مدرن ها خود را دور می یابم هرچند چنین فروکاستی را نمی پذیرم، اما اگر برای کسی چنین نمود پیدا می کند فقط امیدوارم هنوز سعی نماید سخن مرا با تمام پیش فرض ها و مسلمات خود کاملا نفی ننماید، و این و دست کم همین برای وقوع و استمرار دیالوگ کافی است، و دیالوگ نیازی نیست که ضرورتا به یک اتفاق نظر همه جانبه بیانجامد. دیالوگ گاه به نظرم همه چیری است که "ما" به آن نیاز داریم، و هر چه که از فلسفه و تاریخ فلسفه می تواند به آن کمک رساند (که هیچ استثنایی برای هیچ فلسفه ای در باب این یاری رسانی نمی بینم) برای "ما" "به کار می آید" و بدجوری هم به کار می آید. این جواب نسبتا شتابزده اما در زمان فعلی، من به آن پرسش است. "آری من می انگارم فلسفه چیزی بیش از دیالوگ نیست، دیالوگی گاه کوتاه و گاه بلند".

این شعر ممنوعه


به شاهین نجفی

گفتن "ما" و "من" در مراد داشتن، از بیشترین فحاشی های نقاب آلود است.
تئودور آدورنو

بگو راهبان بودایی در اعتراض به جنگ خودسوزی کنند
تا نهنگ ها به اعتراض در سواحل آرام خودکشی کنند
زنی در ملأ عام به فاجعانه ترین شکل جیغ ها کشد
و عفونتی که وی را به مزدوری بیگانه در لجن کشد
شلاق، و سنگسار و اعدام، هرگز شکنجه نیست
این حکم دینی، چنگی بر چهره هر تهمتن کشد
"جنگ صلح است و آزادی بردگی، نادانی توانایی"
قصاص حقیقتی باژگون که قاضی ز ما و من کشد
جرثقیل ها، آونگ نعش های مرا، معشوق پای دار
قیچی قانون، خط موربی میان روان و تن کشد
قاری کور،بخشش حق، خرما و دود اشک
هرچه عقدۀ غده های فقیه از مرد و زن کشد
بستار و بند و دار و درد از دلالت "کتاب"
تاویل تیر و تیغ و جیغ، به سجعی مطنطن کشد
"ان الله یحب الذین یقاتلون فی سبیله صفا"
جانی چنین خدای قاتل را به فوت و فن کشد
غم را بخوان، تا پاره پاره کند همه این آرامش ها و شادی را
غم را بگوی، تا فرو خنجد همه این سرخوشی های لاابالی را
باشد که چنین اسباب هرچه بی تفاوتی مچاله شود
و اسکلت های بلند خالی به سنگی بغض افروز حواله شود

از قدرت فقه در نقاب فلسفه


گاه باید نشست و زار زار گریست، چه در کالبد سترگ یک شیر، چه در هیأت یک انسان فرد؛ دست کم به این خاطر که شکنجه گران را توان گریستن نیست. پس از آنکه دیدم واژه (torture) نیز همچون هزاران واژه ای که هر روز به تاریکخانه فیلترینگ این حاکمیت می روند، از امکان جستجو ناپدید شده است، پی بردم که ندانستن چه مایه عملی شکنجار است. من نمی توانستم به تاریخ و تعاریف و کارکرد ها و نقدهای این واژه در فضای بی نهایت سایبرگ دسترسی داشته باشم. دیدم که نه این واژه، بلکه من، بله من فیلتر شده ام. آگاهی من، امکان نقد ، رسم و کار من. اما شنیده ام که کسی اخیرا در باب شکنجه سخنانی گفته است، و جالب تر آنکه این فرد اتفاقا فلسفه و فیزیک خومانده و رئیس آی پی ام است. از قضا شخصی دینی و تئوری پرداز اندیشه های حاکمیت بوده و هست، در دامان وی معرفت شناسانی همچون حمید وحید دستجردی پرورش یافته اند، برای دانشجویان موسسه خود تسهیلات قابل توجهی اختصاص داده بود. البته می دانم که سخنان بسیار قابل توجه دیگری نیز در چنته داشته است و همواره موجبات برانگیختی تعجب و دیگر حالات روانی مزمن را بر آورده است اما، اما باز وقتی بر آن شدم که سخنان او را جستجو کنم باز متوجه فیلترینگ این یک نیز شدم. اکثریت فابل توجهی از ناقلان این خبر فیلتر شده بودند. اما همیشه راهی هست.

در نیمۀ نخست ماه ژوئن 2010 ، شورای حقوق بشر سازمان ملل نشست های متعددی را برای بررسی وضعیت حقوق بشر در کشورهای مختلف در ژنو برگزار کرد… از سوی ایران، هیاتی به سرپرستی محمد جواد لاریجانی، دبیر ستاد حقوق بشر قوۀ قضاییه در این نشست حضور یافت و گزارش هایی را در مورد شرایط حقوق بشر در ایران ارائه کرد... به گفتۀ دبیر ستاد حقوق بشر قوۀ قضاییۀ ایران، ابزارهایی نظیر " شلاق" در نشست شورای حقوق بشر شکنجه تلقی شده است در حالی که بر طبق قوانین اسلامی ایران، شلاق یک مجازات است و نه شکنجه. وی حتی به قانون اساسی استناد کرده و بر اساس آن شکنجه در ایران را ممنوع دانسته است و نتیجه گیری می کند که بر همین اساس، در ایران مجازات وجود دارد و نه شکنجه… از نظر محمد جواد لاریجانی، برخی مجازات ها به دلیل قوانین جمهوری اسلامی ایران است که کاملاً منشاء اسلامی دارد اما فعالان حقوق بشر می گویند پذیرفتن کنوانسیون های بین المللی حقوق بشر این کشور را ملزم به انطباق قوانین داخلی با ماده های این کنوانسیون ها می کند...

این اتفاق با رخداد دیگری قرین شده است؛ فراخوان مقالات برای "روز جهانی فلسفه". روز جهانی فلسفه در جغرافیایی که در آن همزمان اندیشمندی چنین گفته است. اگر بر آن باشم که امکان نقد مبتنی بر وجود وجوه و گستره های مشترک در نوعی دیالوگ است، باید بگویم قلم از نقد آنچه واقع شده است، شدیدا ناتوان است. و نکته تلخ تر اینکه این عدم امکان نقد نه برخاسته از موقعیت حداکثری پست مدرن، یا بر آمده از نسبی انگاری من یا وی باشد که ایشان هرگز نسبی انگار نیست و من نیز نسبی انگاری را تا بدانجا پیش نمی برم و نخواهم برد که امکان نقد را ناممکن سازم. آنها حرف های خود را زده اند، و نه حتی با ما، که با عده ای مجهول الهویه برای ما. آنها دیالوگ و نقد و اندیشه با دیگری را بیهوده، مبتذل، و ناممکن ساخته اند. به راستی چگونه چنین فلسفه و فیلسوف یا اندیشمندی تواند وجود داشت؟ چگونه چنین موقعیتی ممکن شده است؟ فلسفه شلاق زنان، فلسفه شکنجه گران چیست؟ نمی دانم چه چیز را باور کنم و چه چیز را نه.

• در ایران قوانین اسلامی وجود دارد
• شکنجه در ایران ممنوع است
• در ایران مجازات وجود دارد
• در ایران شلاق زدن (به عنوان مجازات) وجود دارد، البته اعدام و سنگسار و غیره هم وجود دارد
• بر طبق قوانین اسلامی ایران، شلاق و... یک مجازات است و نه شکنجه

اگر چه شاید این صورتی منطقی از به نسبت یک استدلال تواند بود، اما واقعا معلوم نیست که این گزاره ها هریک چگونه با مابقی نسبت دارند. جز گزاره سوم که می توان ام تا حدی با آن همراه شوم، هیچیک را نمی توانم بپذیرم. نه تنها موضوع محمولات این گزاره ها جای بحث بسیار دارد که تفسیر و تاویل آنها بیشتر اینگونه است، صدق گزاره ها، تحلیلی ترکیبی بودنشان که واقعا، کانتکست آنها، پرسش هایی را که در صدد پاسخ گویی به آنها طرح می شوند، تاریخ آنها و قائلان آنها، وجوه انتولوژیک و اپیستمولوژیک آنها، همه و همه جای بحث و نقد دارد. اما افسوس که امکان دیالوگ در میانه نیست، و طرف هایی از گفتگو ی نقادانه ارزش وجود برای دیگری نداشته اند. وگر نه کسی اینگونه خود را نماینده تام الاختیار نظرات و تصمیمات میلیون ها نفر نمی دانست، نه به این سادگی، نه فقط به همین سادگی...

فلسفه "ما" بیمار است


همواره در ایران وجوه اجتماعی فلسفه مورد غفلت واقع شده است، درحالیکه فلسفه شدیدا فعالیتی اجتماعی است، و نه گوشه نشینانه و محض و مجرد. هنگامی که من غمگین ام فلسفه ام غمگین خواهد بود، هنگامی که من متشنج و منزجرم، فلسفه ام عصبی و سر درد ناک. جامعه ای که اهل فحاشی و توهین است، منتقد بار نخواهد آورد، و جامعه ای که حوصله و شکم اندیشیدن نداشته باشد (آری برای اندیشیدن به شکمی با حالات و عاداتی خاص، و نه هر شکمی همچون شکم ایرانیان گرسنه یا ورآماسیده از اشباع، نیاز است) تحلیل گر را اعدام خواهد کرد. هنگامی که جامعه از اندیشمندان خود اتنقام کشد، انتقام دوجانبه خواهد شد. جامعه ای که اندیشمند را برنتابد، از خود براند، امکانات ممکن را از او بگیرد، از جانب اندیشمند که کارکردی انسانی دارد، و چنین چیزی حتما از خشم و انتقام به دور نخواهد بود، به خطر می افتد. وقتی که فرصت نقد از میان رفته باشد، گفتگو امری تجملی برای دانشگاهیان گردد و برای دوستان غیر همجنس در پارک شهر و کافی شاپ ها بساط صرف تفریح را فراهم سازد، عمل بدون نقد، عمل بدون گفتگو، عمل خودکامانه اجتماعی تکثیر می شود. هنگامی که میزان دگم ها افزایش یابد، منتقد باید بندباز شود و تا ممکن است برای وجود داشتن و منتقد ماندن، هر دو در یک زمان، روی دم شیرهای کمتری پا بگذارد، و مدام بگوید "زبان سرخ، سر سبز دهد بر باد". عجیب است که سر ها همه سبز و سرسبز است، و خبری از کچلی اندیشه نیست. دگم ها ترجمه می شوند، و تاویل می گردند تا اظهار شود که نیستند. اندیشمند از دیالوگ باز می ماند، نه غالبا بدین خاطر که می گویند "زبان او زبان اکثریت جامعه نیست" بلکه بدین خاطر که اکثریت جامعه، فرهنگ و عمل گفتگو را در نیافته است. همه به بازاهای مملو از اجناس چینی می روند، به بورس و دیدار جام جهانی و سینمای فارسی می روند، به پای صندوق های رای و لب دریا می روند، کارگران خانه های ضد زلزله می سازند، مهندسان معماری دفتر فروش املاک می زنند، کتابخانه ها سالن های مطالعه را به شهرداری واگذار می کنند، بانک ها قرعه کشی های نجومی تبلیغ می کنند، مترو ها کاملا آشکار کننده سطح بلوغ رفتارهای اجتماعی می شوند، کارخانه ها تا می توانند در همه چیز مواد افزودنی مجاز و نگهدارنده ای می ریزند که متخصصان سلامتی در باب آنها هشدار داده اند و دکتر ها سعی نموده اند تا با گرفتن مبالغ مناسبی مردم را از شر آنها سرطان زدایی کرده و در باب آنها حتما مصاحبه های پر طرفدار ساعات پر ترافیک شهری ترتیب دهند تا مجریان محبوب و خوش صدای گزینش شده ای در ارتقا و اعتلای سطح فرهنگی جامعه در طول آنها جامه کلام تا می توانند چاک دهند، و در این میان جایی برای منتقدان نخواهد بود، چون موقعیت نقد غیر ممکن شده است.

در این میان باید پرسید چهره فلسفه جامعه ما کدام است؟ عجوزه ای با خراش های عمیق در چهره و کتک خورده و معلول. فلسفه حقیقی ما به قول حقیقت پرستان در بند عقل فعال و براهین چرک کرده اثبات خداست. فلسفه ما هنوز در هوای کلام و الهیات است، و یا باید گفت فلسفه ما نتایج سر دردهای مزمن و شهوات ارضا نشده مشتی الهیدان و متکلم بوده است، که خود را به واجب الوجود فروختند، و با اندیشه عقل محض عقد نکاح مشروع بستند. به اصطلاح فلاسفه ای که جز یک مورد استثناء هرگز به وجوه اجتماعی سیاسی پی نبردند، گرسنگی و درد مردم را درک نکردند. اندیشمندانی که هیچ فلسفه سیاسی ای نپرداختند، چرا که برای ایشان عقل مطلق کامل محضی همه چیز را اراده و اداره می کند، در چنین ساختار وجودشناختی ای دیگر جایی برای اعتراض و تغییر جهان نمی ماند، همه چیز خیر و خوب است. متاسفانه باید گفت فلاسفه جهانی ما حتی به اندازه اخوان الصفا، ناصرخسرو، حسن صباح و بسیاری از رهبران و تئوریسین های "اعتراض گران" "دو قرن سکوت" ما، شعور اجتماعی نداشته اند. فلاسفه نفرین شده ما با ظریف ترین و موشکافانه ترین افکار که خود را به اشتباه جانشینان بر حق یونانیان باستان دانستند و به این نکته پی نبردند که فلسفه در یونان همواره با رویکرد های اجتماعی ظهور داشته است. نکته تلخ تر آنکه همه این شکوائیات به فیلسوفان قرون دوم تا چهارم محدود می شود، چرا که جریان فعال فلسفی و تشکیل مکاتب مختلف به همین دوران اکتفاء می کند، و در گذار از قرن چارم دوران انحطاط اندیشه به طور کلی و فلسفه به طور مشخص فرا می رسد. پائیز فلسفه با اندیشه اشاعره و غزالی به زمستانی سرخ و مسلول منجر می شود، و حتی اختلاف مبانی خردی در باب برخی مسائل با کشتار سهروردی ها و عین القضات ها روبرو می شود. تا میردامادها و صدراها با چهره ای کاریکاتوری، متحدثانی با اندیشه های الهیاتی باشند، نه فیلسوفانی اجتماعی. آنها حتی صفا و سادگی صوفیان و درویشان را نداشتند. تاریخ فلسفه ما تاریخ ظهور لحظه ای معتزله و عمری اشاعره است، و این تقسیم بندی تا اعماق استخوان های ادبیات و شعر و هنر تا فلسفه رسوخ کرده است. اما تلخ ترین نکته آنکه امروز نیز داستان همان است. فلسفه ما به فقه سجده می کند، و هرگز از آن ذره ای انتظار نمی توان برد. فلسفه ای که بیشتر نشخوار و استفراغ فلسفه دوران انحطاط پر شکوه ماست. فلسفه ای که برندگی تیغ نقداش به خوانش های خایه مالانه از حیات تحریف شده نیمه دینی گرفتار آمده است. جای تعجب نیست که فلسفه ما هرگز ابزاری برای عصیان بر علیه وضعیت موجود به نفع موقعیت مطلوب نبوده است، هماره وضعیت برای ایشان مطلوب بوده است. فلسفه ما هرگز جان و توانی برای اعتراض نداشته است.از چنین موجودیت متعفنی انتظار هیچ نفخه زندگی نمی رود. فلسفه ما بیمار است. بیمار به محافظه کاری و توجیه کثافت کاری های حکومتی فقهی و خودکامه، بیمار به بینش فقه نگری که در طول صدها سال کسی فریادی برنکشید که فقیه همدست سلطان چگونه خود را در کسوت فلسفه غالب کرده است. به چه کسی؟ چگونه؟ و چرا؟

فلسفه ابزاری برای عصیان است


به امین قضایی


"باید بخندم به ریشها
باید عُنُق و وقیح
ریشخند کنم
باید بخندم آنقدر
تا دلم گیرد آرام"

ولادیمیر مایاکوفسکی


از کتابفروشی های خیابان انقلاب تا همه این نشریات زرد

از کافه های شعر سیاه تا خاطرات تئاتر شهر

از پیش نویس قانون پوسیده برای زدودن آنهمه درد

از کوبیدن کثرت اندیشه تا تعالی بنیادگرایی و حصر

فریاد باید زد؛

فلسفه ابزاری برای عصیان است


از حرکت جوهری در انجمن فلسفه عرفانی

از فیلسوفانی که همواره بوده اند روحانی

از استیلای حوزه ها در وحدت با دانشگاه

از این همه توجیه الهی برای اندیشه انسانی

فریاد باید زد؛

فلسفه ابزاری برای عصیان است


از غلبه حکومتی دین اشاعره بر اندیشه معتزله

از جبر گرایی و انتظار فرج و نظریه رجعت

تا حکومت فقیه و اثبات نقش گناه در زلزله

از تکفیر آزاداندیشی و علوم انسانی به نفع حکومت

فریاد باید زد؛

فلسفه ابزاری برای عصیان است


از سخنان سرایی فیلسوفان پیر آوازه درباری

تا افاضات متافیزیسین های شاعر سرکاری

از فلسفه ای که کرم های الهیات آن را بلعیده

تا تحجرات ناتراشیده تریبون دار ولنگاری

فریاد باید زد؛

فلسفه ابزاری برای عصیان است


از جنبش معناگرایان علیه مهاجمان نهیلیستی

از تطبیق هایدگر بر اساس تفسیر صدرایی

از تاملات خودشناسی تا تأنیات خودپرستی

از تفلسف غزلسرایان تا هذیانات مطنطن عقلایی

فریاد باید زد؛

فلسفه ابزاری برای عصیان است


وقتی تاریخ فلسفه ماست تاریخ اندیشه متکلمان

منزویانی که نداشته اند کاری با جنبش های اجتماعی

"همه چیز بر اساس عقل در سر جای خودست"

می شود وحدت نتایج تمام این فیلسوفان اشتباهی

فریاد باید زد؛

فلسفه ابزاری برای عصیان است


وقتی ابن سینا ست در دربار سامانیان و صدرا

در دربار صفویان و خواجه نصیر در دربار مغول

سبزواری می نشیند در دربار ناصرالدین شاه، سایه خدا

اندیشه روشنفکران دینی نمی رسد به مردم در هراس و هول

فریاد باید زد؛

فلسفه ابزاری برای عصیان است


وقتی که چهره فقر در افق شهر ظهور می کند

فلسفه شما، تفکیک اجتماعی طبقات را تفسیر می کند

این فلسفه وجود زاغه ها را با "کتاب" تشریع می کند

فلسفه ای که ماشین اثبات خدا را با چرخ شر تعمیر می کند

فریاد باید زد؛

فلسفه ابزاری برای عصیان است


جایی که کتاب فلسفه باید مجوز حکومتی داشته باشد

حکومتی که خود باید پایه های موجه فلسفی داشته باشد

فلسفه ای که ابزار قدرت را از توده ها زدوده باشد

و حق را در جایگاه راستین اصحاب دین نهاده باشد

فریاد باید زد؛

فلسفه ابزاری برای عصیان است


از فلسفه کنارآمدن و کوتاه آمدن و قانع شدن

تا فقه فراگیر و فتوی ده و باج خواه

با اشتباه لپی علوم اسلامی به جای علوم انسانی

کرسی های آزاد اندیشی را فراگرفته اینهمه آه

فریاد باید زد؛

فلسفه ابزاری برای عصیان است


فلسفه نیست نازبالش سلاطین کهن دولت مدرن

فلسفه هرگز عافیت جوی رسایل استفتاء نیست

فلسفه پتکی ست برای آزادی، شکست زنجیرهای این تاریخ سیاه

فلسفه مجیز گوی داروغه و گزمه نیست

فریاد باید زد؛

فلسفه ابزاری برای عصیان است