تیم های بزرگ، هجومانه می بازند؛ باشد که چگونه باختن را نیز بیاموزیم...

برای ما برزیلی ها، «نیز حتی هنوز» باختن آموزنده است، خصوصا «چگونه» باختن. هنوز تو فکر اون تک گل برزیل توسط اسکار لاغر اندامم که تو دقیقه 91 به ثمر رسید. این تیم با چه امیدی هنوز می جنگیده که اراده پیروزی و جبران را رها نکرده بود! من شخصا معتقد بودم که اسکولاری دست کم باید بازکنانی مثل کاکا را به تیم دعوت می کرد. اگر جای این فِرِد، رنالدینیو رو آورده بود خیلی بهتر بازی می کرد. خب مسئولیتش پای خودشه... ولی فیلیپ گوشش به این حرفها بدهکار نبود. حالا این «نتایج» شده مصیبت ما خوزستانی ها و خصوصا آبادانیا.

اینجا خاور میانه است؛ تاریخ به مثابه اَبَر واقعیت

من نمی دونم غربی ها راجع به ما خاورمیانه ای ها چه فکری می کنن؛ البته شاید اصلن فکر نکنن. ولی اگه فکر کنن، متوجه می شن که ما خودمون در مورد خودمون خیلی فکر نمی کنیم. شاید اصلن از دید یه ناظر غربی، اومدن داعش به صحنه خاور میانه مثه ظهور بارسلونا در لیگ های بزرگ اروپایی در طی پنج سال گذشته یا حتی سنگال در جام جهانی 2002 است. حالا فرضا که لیگ های خاور میانه ای کوتاه تر باشن، مهم اینه که هیجان در خاورمیانه حتی از فوتبال هم بیشتره. عبدالله عبدالله چند روز پیش در مصاحبه با بی بی سی حرفهای خوبی میزد؛ ولی حرفهای خوب گاهی خیلی بد می شن تا اونجا که حالا گفته «بی شک یک روز هم اجازه حکومت تقلب در این کشور را نمی دهیم». خب ایشون اوباما رو مجبور کرد بهش زنگ بزنه و بگه بابا آروم باش، شلوغش نکن!!!

ای مطهری «و ما ادراک ما الساپورت؟»

این علی مطهری، نماینده مجلس، پدیده فرهنگی مورد توجهی است. وی که در انتخابات آخرین دوره مجلس، در فهرست اصولگرایان هم نبود، ظاهرا نمی تواند وجوه اصولگرایی خود را کنار بگذارد. اما جالبتر آنکه وی این وجوه را به پای «اعتقاد» خود می نهد و این اعتقاد را با اسلام و حجاب و پارلمان گره می زند تا آنجا که «ساپورت» را ساپورت نکند.

اندر هنر شوونیستیک و مفهوم خریت شاخدار



نمی دانم اگر صدای «معین»، خواننده محبوب، «یاری» می کرد در مورد مردم ایران چه می گفت؛ ولی با توجه به ترانه « شمالم تا جنوبم عشق» سروده «افشین مقدم»(که تا جایی که تونستم ببینم حدود 2012 یعنی زمان مرحوم احمدی نژاد پرداخته شده)، معین می خواسته خیلی چیزا در مورد «ملت بزرررررررررررررگ ایران» بگه که از شدت عظمت این مردم یک بلایی سرش اومده که نتونسته بگه. هر چی این ترانه رو شنیدم نتونستم مصرعی هیستریک تر از این بیابم که «ولی از مردم ما درد، داره یک مرد میسازه».

فوتبال و کین توزی ایرانی



جامعه، گروه یا افرادی در درون خود از حقارت خویش رنج می برند اما با تحقیر نمودن حریف به هر نحوی می خواهند این حس را بر جهان یا دیگر فرا افکنند. اینکه می دانم حقیرم، اما دلم می خواهد تو هم حقیر باشی. اینکه می دانم حقیرم اما می خواهم عده بیشتری حقیر شوند تا حقارت من کمتر شود. اینکه می دانم حقیرم اما می خواهم «نه در من یا بواسطه خودم» که در تو یا جهان اتفاقی رخ دهد تا من حقیر نباشم.





مواضعی که مواضع نیستند

چند روز پیش در حال صحبت با یکی از دوستان بودیم که باب سخن به پیش فرض های سیاسی کشیده شد. من همان ابتدا موضعم را مشخص کردم و گفتم که لیبرالیستم. اما جوابی که آن دوست داد مانند این بود که بگوید «امرپرسیونیست» است. البته امپرسیونیست ها در دوران خود مورد انتقاد فاشیست ها قرار داشتند که مثلا چرا در نقاشی های خود آسمان را سبز و زمین را آبی؛ و بدین سان به وضعیت موجود نوعی نقد وارد می ساختند، اما امپرسیونیسم «عملا و تاریخا» به اتخاذ تصمیمات سیاسی منجر نشده و نمی شود. البته این دوست نگفته بود امپرسیونیست است، بلکه گفته بود «شیعه» است.

توهم فروپاشی

توهم فروپاشی
هر روز که از خواب پا میشم اخبار رو از شبکه های اپوزیسیون می گیرم. فکر می کنم مشکل اینجا ست که سالهاست هر روز داره بهم القاء می شه که چیزی تا فروپاشی ساختار نمونده، ولی این اتفاق هیچوقت نیفتاده. به نظرم اخبار درستن ولی وعده هایی که این اخبار می دن درست در نمی یاد، یعنی انتظاری که اخبار در مخاطب ایجاد می کنن. مسئله اینه که اگر دائما این اتفاق داره می یفته پس چرا دائما باید به این توهم دامن زد؟ یعنی یه نظام فقط با تحریم و مشکلات اقتصادی و عدم مشروعیت و مشکلات بسیار مدنی و سابقه سرکوب و نداشتن جایگاه بین المللی و عدم دسترسی به پول نفت و این جور چیزا شکسته می شه؟ آیا اصلا قراره چیزی شکسته شه؟ ظاهرا اصل مفروض پشت سر این روایت اینه که اگر سیستمی نسبتا درست کار نکنه از بین میره، ولی چرا باید اینطوری فکر کرد؟ اگر این سیستم با این همه مشکل از بین نمیره، ما باید در مورد پیش فرضمون بدبین بشیم.
برخی دموکراسی رو به عنوان یه هدف مشخص، نهایی و محتوم اجتماعی سیاسی در شکل حاکمیت در نظر می گیرن. مثل فرا رسیدن روز قیامت یا ظهور مسیح. اینا فروپاشی نظام رو هم اینطور در نظر می گیرن. و دائما می خوان بگن "فرا رسیدنش بسیار نزدیکه و نشانه هاش هم ایناست...". ظاهرا این نشانه های گم شده اصلا و برخلاف ظاهر به این عاقبت دلالت نمی کنند. من برای اپوزیسیون متاسفم که دموکراسی رو به نحوی غیر ایدئولوژیک در نظر می گیرن. گویی که دموکراسی خیر محضه حقیقت مطلقه یا مدینه فاضله ست. اینا فکر می کنن دموکراسی یه جاییه که ما باید بهش برسیم.
همیشه فیلمهای هالیوودی رو می بینم ولی همواره با دیدنشون مشکل دارم. نمی تونم تمومشون کنم. همش پاز می کنم. بعد به خودم می گم مشکل چیه؟ امروز فهمیدم که علتش شاید این باشه که این سناریو ها با تاریخی که از جوامع سراغ داریم نمی خونن. همش از حقیقت و ناحقیقت دم می زنن. در تاریخ خیر و شری نیست، و بدون این دایکاتومی اساسا نمی شه نسخه هالیوودی ساخت. همونطور که نمیشه دین یا اساطیر ساخت. برام جالبه که ما هنوز در حد داستان "بزک زنگوله پا" ییم. هیچوقت در این داستان به شخصیت و تاریخ گرگ پرداخته نمی شه. به مشکلات و راه حل های گرگ به بچه ها و آرزو های گرگ. ما دموکراسی و وضعیت خودمونو مثه بزک زنگوله پا می بینیم و کاری هم به تاریخ گرگ نداریم. ای کاش کمی که سنمون بیشتر شد یکی بهمون «جنگهای پلوپونزی» رو می داد که بخونیم. در این داستان که روایت تاریخی جنگ آتنیان و اسپارتیان آمده، یک آتنی تاریخ این جنگ ایدئولوژیک رو بدون دایکاتومی، غیر دینی و اسطوره ای، غیر رهایی بخش، و غیر آخرت اندیشانه در 500 قبل از میلاد نگاشته است. و اگه مثلا با یکی از بهترین تاریخ های ایران «تاریخ جهانگشای جوینی» مقایسه ش کنین، می بینین یک دنیا بین نگاهشون به تاریخ و جامعه فرقه. مثلا وقتی نگارنده تاریخ مغول می خواد از حسن صباح نام ببره دائما تلاش می کنه او را لعن کنه حتی از طرف "خدا" و نشون بده عجب موجود گرگیه و خودش بزک زنگوله پا. ولی وقتی توسیدید می خواد از شاه اسپارت نام ببره هرگز او را تحقیر نمی کنه و حتی یک بار هم از اسپارتیان با ارزش گذاری یاد نمی کنه.
به نظرم گاهی یادمون می ره که تاریخ ها روایت افراد نیستند، بلکه روایت جوامع هستند. اما دائما کوشیده می شه یک فرد قهرمان در قلب جامعه تعبیه بشه تا پیروزی و شکست آن جامعه را به دوش بکشه. ولی تفاوت زیادیه بین جوامع و افراد، و این چیزیه که معمولا در تاریخ های بز و گرگ یادمون می ره. داستان انتخابات چراییش و چه باید کرد آن را نیز چنین می توان دید.

شهوانش اینترنت همان عشق زن است

شهوانش اینترنت همان عشق زن است
در اغلب صفحات شبکه فارسی زبان، تبلیغات وی.پی.ان و انواع فیلتر شکن با بخش هایی از پیکر زنان همراه می شود. آیا دست یابی به اینترنت آزاد، با جذابیت جنسی زنانه یا شهوت (دست کم دست یابی به پیکر زن) ارتباطی وجود دارد؟ آیا مدلولی مشترک است میان این دو دالّ؟ نمی شود به این پرسش پاسخی منفی داد، اما چه نوع ارتباطی؟ چه دلالتی؟ پیکر زن امری ممنوع است چونان آزادی اینترنت. در پیکر زن زیبایی ست که کم و بیش به زیبایی پیکر اینترنت است. بی گمان در اینترنت آزاد خطری سیاسی نهفته، که در آشکارگی پیکر زن نیز همان امر سیاسی را بتوان سراغ گرفت. پس زنده باد زن، زنده باد پیکر زن، زنده باد آشکارگی پیکر زن، زنده باد شهوت زن، در گیسوهای اینترنت آزاد، معشوق ایرانیان معاصر. اما نباید این امر را نادیده گرفت که «آنانکه از آزادی اینترنت می هراسند، از آشکارگی پیکر زن نیز باید بهراسند». شهوانیت، امروز امری سیاسی است. از این خنده ام می گیرد که مگر چه زمانی چنین نبوده است. آری در آزادی بشهوانید پیکر زنانۀ اینترنت را و از شهوانش پیکر اینترنتی زن لبریز شوایید. شهوانش اینترنت همان عشق زن است. 

خداحافظ گوگل

سلام. من کسری خوزستانی هستم. اینجا ایران است و دلم برای حق مشروع دیدن لوگوی گوگل تنگ می شود. گوگل پنجره ملاقات زندانی بود. گاهی فکر می کنم وقتی حتی ملی شدن صنعت نفت؛ این پیروزی بزرگ، به کوشش جبهه ملی عزیز اما نهایتا با "قتل" رزم آرا و نه به هر طریق دیگری، با خشونت، با گلوله، با خلیل طهماسبی بودن، با "حذف" صورت گرفت، دیگر مابقی تاریخ این مملکت چیزی بهتر از آنچه شد و می شود نمی شود. در اغلب اوقات این بخش از حافظه تاریخی، در شمایل او به من فشار می آورد. «...مصدق با خشم یقه او را می گیرد و فریاد می کشد:

عبدالحسین خان، تو شرف داری؟
از تو می پرسم، این انتخابات آزاد است؟
تو را به وجدانت انتخابات آزاد است؟»

درد عشقی کشیده ام که مپرس؛ دیفرامبی از جهان نیچه‌ای


درد عشقی کشیده ام که مپرس؛ دیفرامبی از جهان نیچه‌ای

تقدیم به گروه موسیقی اوهام


درد عشقی چنان خسته ترین خاطرۀ هویت زبانی
از تفسیر سادیستی پیرترین شاعر آفریده ای که مپرس
-: بارها گفته ام با من سخن مگو، مباد شهود زائل شود
من در دفتر شعر، گفتگوی کیهانها را پی گرفته ام
زهر هجریّ و شوکران شهنشهی خورانیدم و گفت:
انسان نابالغ کنون به تقویم قمری شود اعدام
در تفسیر "بهتر بود فرستاده زودتر آواره می شد"
قانونا حغ مطلغ تویی، از مشروطه به بعد، چه مپرسی
که مرداد و بهمن و خردادند امشاسپندان تیر خوردۀ تقوهیم های شکستۀ ما
ای شمع خار خلیده گریان بخواب تا نانوشته ماند تاریخ مغلوبان
"گشته ام همه عمر در جهان از پی(...") کار"گری می گفت
"جاودانگی؟"، سنگین ترین انعکاس آخرین ققنوس، بر جهان پساگیلگمشی در افکند
لغزش نیلوفرانۀ نخستین آزیت صبحگاهی را، در دورترین مرداب قلب بودا؛ "حقیقت رنج"
"اینهمه رنج در جهان بهر چیست، اغراق تا می توان ساخت"، گفتمش
"آنگاه روشنفکران را آفریده ام بسان اخگران قطبی خویش"، رنج گفت
آنسان دلبری به موهنات مستی در سومنات سرکوبیدگان شما آفریده ام
تا به انفراد مهذب از دست شما نمی رویم و حافظۀ مان اتاقی است در نگشوده
کلید کاتب در محراب گم کرده، در ته چشمان معشوق زنگ خورده، به شاعر غائب سپرده،
یا خود امیرزادۀ سرخ مغولی با خود به گذشته ها برده، بازگشته سرخورده، سَرتَر خورده
هرآنچ به گوش خود از دهانش بارها مکاتبات مورخانه ای نوشته ایم که هیچ اگر نوشته بودیم بهتر بود اما چه شد ننوشتیم هنوز نامکتشف است
دروغهایی شنیده ای، معترفم همواره بی اجبار، هرچند هنوز خسته نیی از شنیدن مپرس
سوی من بیا و لبم مدوز به لب شاعر لب سوخته که "این نیز بگذرد"
حسنک حوّا و فرخی آدم بود، آزادی سیب و ما شیطانیم
تا خاطرات اسلیمی جهان همه‌سانسوری را نگوییم نخواهیم مرد
لب معادن ملی کجا و سودای لعل کو، ای عریانگران طاهر
به چشم‌بادامی های ریزنقش و سپیدان قامت بلند شمالی
آنجا چنان مجمع البحرینی پیش‌فروخته ایم که ببین
اما هیچ نقطۀ سپید کو، یا خاکستری، یا... گفتی سیاه می بینی؟
چون کور گشته ای دگر مپرس "کو"
بی تو، باز هم بی تو در سلول خویش ننگینت ساخته ام،
چه توهین دشواری افسوس که نمی شنوی، می شنوی؟ دشوارتر باش
رنجها کشی و لذت بری از عاشق دیگرآزار خویش تا هرگز مگویی کس را که "من هم!"
همچو حافظ کجا چنین دگرباش دیده ای، دشمن به راه و جهان سراسر سیاه و آه مظلومان براه و به خواب رفته همه غیرت تبار شاه و جهانگشایی هفتمین زمانه بدراند بنیاد هستی انسان چو کاه و، در راه خودآزاری تو با خدای به تعطیلات رفته از ترس استیضاح و عصر دموکراسی های ورشکستۀ راه راه و عالیجنابان خاکستر در خانۀ اشباح و، با شب تیره همی گردیم گرد چوب رخت تا بیابیم قبای ژندۀ خود را بر کجای این شب تیره که روز سرد است
از عقده ناگشودۀ شما ای منجیان ویرانگر، ما چرا ز خویش کنیم توبه تا نجات ویرانگرتان زندیق مان خواند
"معشوق همجنس از آب درآمده"، روی دیگر "عاشق هراس‌فکن" ست
هر دو را به ازل پیر کرده ایم، شما را مومیا

خشونت عشق و خیش اشک های مشتعل خدا *داستانی در باب "آیا اسیدپاشی در «هر» شرایطی جنایت است؟"

خشونت عشق و خیش اشک های مشتعل خدا
*داستانی در باب "آیا اسیدپاشی در «هر» شرایطی جنایت است؟"
می خواهم برای همیشه از همدیگر جدا شویم.
زن کتاب را کنار گذاشت و با گرفتگی های بی اعتنایی لجبازانه ای بر لبهایش سوهان ناخن را برداشت. صدای تند و بریدۀ سوهان روی صفحۀ ساعت دیواری طنین و تأخیر می انداخت، و با بوی چای مانده در هم می آمیخت. احتمالا پرده ای، تختی، خانه ای، قریه ای، انسانی، چیزی در تکه های دورافتادۀ یک کتاب باز ماندۀ تاریخ داشت می سوخت. خودش را دلداری می داد که ما همان کسانی هستیم که همزمان عاشقانه می گیم و ضدعاشقانه هم، شده واسه یه نفر، یه خاطره، حتی تو یه کنسرت و با هر دو حال می کنیم و کنار میاییم، این قابلیت عجیبیه که قبلا هرگز نداشته ایم.
به نظرت نظر من هیچ اهمیتی نداره؟
مرد سیگاری روشن کرد، پکی عمیق زد و "زرین دودی گرفت عالم" را و تمام تن زن را، نظریه سیاهچاله ها در لخته های عصبی وی ذوق ذوق می کرد و آکسون های مغزش را خنج می کشید. او می دانست یا دست کم می ترسید از اینکه به همین زودی با این موقعیت مواجه شود، شاید همیشه این صحنه را بازسازی می کرد. دوستی گفته بود که جهان آنطور که فکر می کنی شکل می گیرد، اما این یکی از احمقانه ترین ها به نظرش می رسید. کار تقریبا تمام بود و باید بساطش را جمع و جور می کرد و می رفت، مثل یک انگ که وقتی به کسی می خورد دیگر نمی شود پاکش کرد و هرگز اهمیتی ندارد که طرف واقعا مقصر است یا نه. اما هر موجود زنده ای به یک سری قابلیت های دفاعی تجهیز یافته است. دود سیگار انگار همۀ دنیا؛ پیکر زن را پیچیده در زنانگی قهار، می گرفت و محکم می تکانید.
این توافقات در تشکیل یک رابطه اهمیت داره نه در از بین بردنش.
زن از نگاه مستقیم طفره می رفت، و می دانست که مستقیما تحت نظر واقع شده است، و از سوی دیگر می فهمید که در نظر مرد چگونه تفسیر می شود. چشم به آن پایین ها دوخت، و فقیری را در حال جستجو در آشغالها دید. چه صحنۀ معمولیی انگار خرید و فروش یک لباس در یک دستفروشی باشد، تکرار و ناتوانی از تغییر دادن عادی کننده هستن. این که چیزی نبود در هر چند دقیقه چند انسان در سومالی از گرسنگی می مردند، و خدا نه توی سجاده بود، نه تو جرز دیوارای مسجدی که هر مومن برای آرامش بهش نیاز داره. بوی لاک ناخن نشست کرده بود، و در یک لحظه مانع دستی شد که خاطرات قدیمی را از چمدان احساسات بیرون می کشید.
خوب فکر می کنی من باید پیش خودم چه توجیهی برای این واقعه داشته باشم.