من نمی دونم چرا آدمهایی که
پشتشون به 14 معصوم و نوح و موسی و ابراهیم و خلاصه 124 هزار پیغمبر و فرشتگان و
اجنه و اصلن خود خدا گرمه، چرا باید از عمو داروین بترسن؟ مگه نمی گن «جاء الحق و
زهق الباطل»، خوب حالا یهو دیدی عمو داروین با اون سبیل و ریش اومد و همه اینا رو
برد، درسته؟ حالا اسمش چه فرقی می کنه؟ تکامل، تغییر، بقای اصلح یا حتی ولایت فقیه! از همین می ترسی دیگه؟ پس اینو بدون که عمو داروین خیییلییی وقته اومده
و رفته. بعضیا از کتاب و فیلم می ترسن!!! اگر چه خیلی عادت بدیه، ولی خب چیز تازه ای هم نیست. البته نمی دونم شما
که وبر و هابرماس و رورتی و اینا رو در 88 محاکمه کردی، داروین رو چرا یادت رفت
بلا!!!
آیت الله جنتی: «این نظام، هیچی نیست»!!! (برهان در اثبات عدم وجود نظام)
به برخی از دوستان که در مورد دانشگاه رفتن در ایران مشتاق بودند، و معمولن
آنرا با شوق به آموزش و تنفس در جوّ دانش یکی می دانستند، همیشه مشکوک بودم. خب چه
میشه کرد، چند وقته که دانش هم کالا شده و بت وارگی یافته. یه جور ژست مصرف گراییه
که اگر هر چی بیشتر مصرف کرده باشی، اعتماد به نفس بهتری داری؛ هر چی واحد و سال و
مقطع بیشتر به خودت زده باشی در وادی دانش، ابهتت بیشتر میشه.
تیم های بزرگ، هجومانه می بازند؛ باشد که چگونه باختن را نیز بیاموزیم...
برای ما برزیلی ها، «نیز حتی
هنوز» باختن آموزنده است، خصوصا «چگونه» باختن. هنوز تو فکر اون تک گل برزیل توسط
اسکار لاغر اندامم که تو دقیقه 91 به ثمر رسید. این تیم با چه امیدی هنوز می
جنگیده که اراده پیروزی و جبران را رها نکرده بود! من شخصا معتقد بودم که اسکولاری
دست کم باید بازکنانی مثل کاکا را به تیم دعوت می کرد. اگر جای این فِرِد،
رنالدینیو رو آورده بود خیلی بهتر بازی می کرد. خب مسئولیتش پای خودشه... ولی
فیلیپ گوشش به این حرفها بدهکار نبود. حالا این «نتایج» شده مصیبت ما خوزستانی ها
و خصوصا آبادانیا.
اینجا خاور میانه است؛ تاریخ به مثابه اَبَر واقعیت
من نمی دونم غربی ها راجع به ما
خاورمیانه ای ها چه فکری می کنن؛ البته شاید اصلن فکر نکنن. ولی اگه فکر کنن،
متوجه می شن که ما خودمون در مورد خودمون خیلی فکر نمی کنیم. شاید اصلن از دید یه
ناظر غربی، اومدن داعش به صحنه خاور میانه مثه ظهور بارسلونا در لیگ های بزرگ
اروپایی در طی پنج سال گذشته یا حتی سنگال در جام جهانی 2002 است. حالا فرضا که
لیگ های خاور میانه ای کوتاه تر باشن، مهم اینه که هیجان در خاورمیانه حتی از
فوتبال هم بیشتره. عبدالله عبدالله چند روز پیش در مصاحبه با بی بی سی حرفهای خوبی
میزد؛ ولی حرفهای خوب گاهی خیلی بد می شن تا اونجا که حالا گفته «بی شک یک روز هم اجازه
حکومت تقلب در این کشور را نمی دهیم». خب ایشون اوباما رو مجبور کرد بهش زنگ بزنه
و بگه بابا آروم باش، شلوغش نکن!!!
قدرت سزاوار ستایش است؛ هر جا که باشد حتی در دشمن
فیلم ترنسندنس (که بیشتر به برتری ترجمه شده، حال انکه به نظرم
تعالی شاید ترجمه بهتری برایش باشد) به کارگردانی پالی پفیستر، یکی از فیلمهای
بازیگر خاص، جانی دپ، است. البته اگر کریستین بیل نیز این نقش را بازی می کرد –
چنانکه قرار بر این بود- به همان خاص بودن بازی جانی دپ می شد. چون نمی خواهم از
فیلم تعریف کنم، مستقیم به وجوه انتقادی آن می پردازم.
ای مطهری «و ما ادراک ما الساپورت؟»
این
علی مطهری، نماینده مجلس، پدیده فرهنگی مورد توجهی است. وی که در انتخابات آخرین
دوره مجلس، در فهرست اصولگرایان هم نبود، ظاهرا نمی تواند وجوه اصولگرایی خود را
کنار بگذارد. اما جالبتر آنکه وی این وجوه را به پای «اعتقاد» خود می نهد و این اعتقاد را با اسلام و حجاب و پارلمان گره می زند تا آنجا که «ساپورت» را ساپورت نکند.
اندر هنر شوونیستیک و مفهوم خریت شاخدار
نمی دانم اگر صدای «معین»، خواننده محبوب، «یاری» می کرد در مورد مردم
ایران چه می گفت؛ ولی با توجه به ترانه « شمالم تا جنوبم عشق» سروده «افشین مقدم»(که
تا جایی که تونستم ببینم حدود 2012 یعنی زمان مرحوم احمدی نژاد پرداخته شده)، معین
می خواسته خیلی چیزا در مورد «ملت بزرررررررررررررگ ایران» بگه که از شدت عظمت این
مردم یک بلایی سرش اومده که نتونسته بگه. هر چی این ترانه رو شنیدم نتونستم مصرعی
هیستریک تر از این بیابم که «ولی از مردم ما درد، داره یک مرد میسازه».
فوتبال و کین توزی ایرانی
جامعه، گروه یا افرادی در درون خود از حقارت خویش رنج می برند
اما با تحقیر نمودن حریف به هر نحوی می خواهند این حس را بر جهان یا دیگر فرا
افکنند. اینکه می دانم حقیرم، اما دلم می خواهد تو هم حقیر باشی. اینکه می دانم
حقیرم اما می خواهم عده بیشتری حقیر شوند تا حقارت من کمتر شود. اینکه می دانم
حقیرم اما می خواهم «نه در من یا بواسطه خودم» که در تو یا جهان اتفاقی رخ دهد تا من حقیر نباشم.
مواضعی که مواضع نیستند
چند
روز پیش در حال صحبت با یکی از دوستان بودیم که باب سخن به پیش فرض های سیاسی
کشیده شد. من همان ابتدا موضعم را مشخص کردم و گفتم که لیبرالیستم. اما جوابی که
آن دوست داد مانند این بود که بگوید «امرپرسیونیست» است. البته امپرسیونیست ها در
دوران خود مورد انتقاد فاشیست ها قرار داشتند که مثلا چرا در نقاشی های خود آسمان
را سبز و زمین را آبی؛ و بدین سان به وضعیت موجود نوعی نقد وارد می ساختند، اما
امپرسیونیسم «عملا و تاریخا» به اتخاذ تصمیمات سیاسی منجر نشده و نمی شود. البته
این دوست نگفته بود امپرسیونیست است، بلکه گفته بود «شیعه» است.
توهم فروپاشی
توهم فروپاشی
هر روز که از خواب پا میشم اخبار رو از شبکه های اپوزیسیون می
گیرم. فکر می کنم مشکل اینجا ست که سالهاست هر روز داره بهم القاء می شه که چیزی
تا فروپاشی ساختار نمونده، ولی این اتفاق هیچوقت نیفتاده. به نظرم اخبار درستن ولی
وعده هایی که این اخبار می دن درست در نمی یاد، یعنی انتظاری که اخبار در مخاطب
ایجاد می کنن. مسئله اینه که اگر دائما این اتفاق داره می یفته پس چرا دائما باید
به این توهم دامن زد؟ یعنی یه نظام فقط با تحریم و مشکلات اقتصادی و عدم مشروعیت و
مشکلات بسیار مدنی و سابقه سرکوب و نداشتن جایگاه بین المللی و عدم دسترسی به پول
نفت و این جور چیزا شکسته می شه؟ آیا اصلا قراره چیزی شکسته شه؟ ظاهرا اصل مفروض
پشت سر این روایت اینه که اگر سیستمی نسبتا درست کار نکنه از بین میره، ولی چرا
باید اینطوری فکر کرد؟ اگر این سیستم با این همه مشکل از بین نمیره، ما باید در
مورد پیش فرضمون بدبین بشیم.
برخی دموکراسی رو به عنوان یه هدف مشخص، نهایی و محتوم اجتماعی سیاسی
در شکل حاکمیت در نظر می گیرن. مثل فرا رسیدن روز قیامت یا ظهور مسیح. اینا
فروپاشی نظام رو هم اینطور در نظر می گیرن. و دائما می خوان بگن "فرا رسیدنش
بسیار نزدیکه و نشانه هاش هم ایناست...". ظاهرا این نشانه های گم شده اصلا و
برخلاف ظاهر به این عاقبت دلالت نمی کنند. من برای اپوزیسیون متاسفم که دموکراسی
رو به نحوی غیر ایدئولوژیک در نظر می گیرن. گویی که دموکراسی خیر محضه حقیقت مطلقه
یا مدینه فاضله ست. اینا فکر می کنن دموکراسی یه جاییه که ما باید بهش برسیم.
همیشه فیلمهای هالیوودی رو می بینم ولی همواره با دیدنشون مشکل دارم.
نمی تونم تمومشون کنم. همش پاز می کنم. بعد به خودم می گم مشکل چیه؟ امروز فهمیدم
که علتش شاید این باشه که این سناریو ها با تاریخی که از جوامع سراغ داریم نمی
خونن. همش از حقیقت و ناحقیقت دم می زنن. در تاریخ خیر و شری نیست، و بدون این
دایکاتومی اساسا نمی شه نسخه هالیوودی ساخت. همونطور که نمیشه دین یا اساطیر ساخت.
برام جالبه که ما هنوز در حد داستان "بزک زنگوله پا" ییم. هیچوقت در این
داستان به شخصیت و تاریخ گرگ پرداخته نمی شه. به مشکلات و راه حل های گرگ به بچه
ها و آرزو های گرگ. ما دموکراسی و وضعیت خودمونو مثه بزک زنگوله پا می بینیم و
کاری هم به تاریخ گرگ نداریم. ای کاش کمی که سنمون بیشتر شد یکی بهمون «جنگهای
پلوپونزی» رو می داد که بخونیم. در این داستان که روایت تاریخی جنگ آتنیان و اسپارتیان
آمده، یک آتنی تاریخ این جنگ ایدئولوژیک رو بدون دایکاتومی، غیر دینی و اسطوره ای،
غیر رهایی بخش، و غیر آخرت اندیشانه در 500 قبل از میلاد نگاشته است. و اگه مثلا
با یکی از بهترین تاریخ های ایران «تاریخ جهانگشای جوینی» مقایسه ش کنین، می بینین
یک دنیا بین نگاهشون به تاریخ و جامعه فرقه. مثلا وقتی نگارنده تاریخ مغول می خواد
از حسن صباح نام ببره دائما تلاش می کنه او را لعن کنه حتی از طرف "خدا"
و نشون بده عجب موجود گرگیه و خودش بزک زنگوله پا. ولی وقتی توسیدید می خواد از
شاه اسپارت نام ببره هرگز او را تحقیر نمی کنه و حتی یک بار هم از اسپارتیان با
ارزش گذاری یاد نمی کنه.
به نظرم گاهی یادمون می ره که تاریخ ها روایت افراد نیستند، بلکه
روایت جوامع هستند. اما دائما کوشیده می شه یک فرد قهرمان در قلب جامعه تعبیه بشه
تا پیروزی و شکست آن جامعه را به دوش بکشه. ولی تفاوت زیادیه بین جوامع و افراد، و
این چیزیه که معمولا در تاریخ های بز و گرگ یادمون می ره. داستان انتخابات چراییش
و چه باید کرد آن را نیز چنین می توان دید.
شهوانش اینترنت همان عشق زن است
شهوانش اینترنت همان عشق زن است
در اغلب صفحات شبکه فارسی زبان، تبلیغات وی.پی.ان و انواع فیلتر شکن با بخش هایی از پیکر زنان همراه می شود. آیا دست یابی به اینترنت آزاد، با جذابیت جنسی زنانه یا شهوت (دست کم دست یابی به پیکر زن) ارتباطی وجود دارد؟ آیا مدلولی مشترک است میان این دو دالّ؟ نمی شود به این پرسش پاسخی منفی داد، اما چه نوع ارتباطی؟ چه دلالتی؟ پیکر زن امری ممنوع است چونان آزادی اینترنت. در پیکر زن زیبایی ست که کم و بیش به زیبایی پیکر اینترنت است. بی گمان در اینترنت آزاد خطری سیاسی نهفته، که در آشکارگی پیکر زن نیز همان امر سیاسی را بتوان سراغ گرفت. پس زنده باد زن، زنده باد پیکر زن، زنده باد آشکارگی پیکر زن، زنده باد شهوت زن، در گیسوهای اینترنت آزاد، معشوق ایرانیان معاصر. اما نباید این امر را نادیده گرفت که «آنانکه از آزادی اینترنت می هراسند، از آشکارگی پیکر زن نیز باید بهراسند». شهوانیت، امروز امری سیاسی است. از این خنده ام می گیرد که مگر چه زمانی چنین نبوده است. آری در آزادی بشهوانید پیکر زنانۀ اینترنت را و از شهوانش پیکر اینترنتی زن لبریز شوایید. شهوانش اینترنت همان عشق زن است.
خداحافظ گوگل
سلام. من کسری خوزستانی هستم. اینجا ایران است و
دلم برای حق مشروع دیدن لوگوی گوگل تنگ می شود. گوگل پنجره ملاقات زندانی بود.
گاهی فکر می کنم وقتی حتی ملی شدن صنعت نفت؛ این پیروزی بزرگ، به کوشش جبهه ملی
عزیز اما نهایتا با "قتل" رزم آرا و نه به هر طریق دیگری، با خشونت، با
گلوله، با خلیل طهماسبی بودن، با "حذف" صورت گرفت، دیگر مابقی تاریخ این
مملکت چیزی بهتر از آنچه شد و می شود نمی شود. در اغلب اوقات این بخش از حافظه
تاریخی، در شمایل او به من فشار می آورد. «...مصدق با خشم یقه او را می گیرد و
فریاد می کشد:
عبدالحسین خان، تو شرف داری؟
از تو می پرسم، این
انتخابات آزاد است؟
تو را به وجدانت انتخابات آزاد است؟»
اشتراک در:
نظرات (Atom)