درد عشقی کشیده ام که مپرس؛ دیفرامبی از جهان نیچه‌ای


درد عشقی کشیده ام که مپرس؛ دیفرامبی از جهان نیچه‌ای

تقدیم به گروه موسیقی اوهام


درد عشقی چنان خسته ترین خاطرۀ هویت زبانی
از تفسیر سادیستی پیرترین شاعر آفریده ای که مپرس
-: بارها گفته ام با من سخن مگو، مباد شهود زائل شود
من در دفتر شعر، گفتگوی کیهانها را پی گرفته ام
زهر هجریّ و شوکران شهنشهی خورانیدم و گفت:
انسان نابالغ کنون به تقویم قمری شود اعدام
در تفسیر "بهتر بود فرستاده زودتر آواره می شد"
قانونا حغ مطلغ تویی، از مشروطه به بعد، چه مپرسی
که مرداد و بهمن و خردادند امشاسپندان تیر خوردۀ تقوهیم های شکستۀ ما
ای شمع خار خلیده گریان بخواب تا نانوشته ماند تاریخ مغلوبان
"گشته ام همه عمر در جهان از پی(...") کار"گری می گفت
"جاودانگی؟"، سنگین ترین انعکاس آخرین ققنوس، بر جهان پساگیلگمشی در افکند
لغزش نیلوفرانۀ نخستین آزیت صبحگاهی را، در دورترین مرداب قلب بودا؛ "حقیقت رنج"
"اینهمه رنج در جهان بهر چیست، اغراق تا می توان ساخت"، گفتمش
"آنگاه روشنفکران را آفریده ام بسان اخگران قطبی خویش"، رنج گفت
آنسان دلبری به موهنات مستی در سومنات سرکوبیدگان شما آفریده ام
تا به انفراد مهذب از دست شما نمی رویم و حافظۀ مان اتاقی است در نگشوده
کلید کاتب در محراب گم کرده، در ته چشمان معشوق زنگ خورده، به شاعر غائب سپرده،
یا خود امیرزادۀ سرخ مغولی با خود به گذشته ها برده، بازگشته سرخورده، سَرتَر خورده
هرآنچ به گوش خود از دهانش بارها مکاتبات مورخانه ای نوشته ایم که هیچ اگر نوشته بودیم بهتر بود اما چه شد ننوشتیم هنوز نامکتشف است
دروغهایی شنیده ای، معترفم همواره بی اجبار، هرچند هنوز خسته نیی از شنیدن مپرس
سوی من بیا و لبم مدوز به لب شاعر لب سوخته که "این نیز بگذرد"
حسنک حوّا و فرخی آدم بود، آزادی سیب و ما شیطانیم
تا خاطرات اسلیمی جهان همه‌سانسوری را نگوییم نخواهیم مرد
لب معادن ملی کجا و سودای لعل کو، ای عریانگران طاهر
به چشم‌بادامی های ریزنقش و سپیدان قامت بلند شمالی
آنجا چنان مجمع البحرینی پیش‌فروخته ایم که ببین
اما هیچ نقطۀ سپید کو، یا خاکستری، یا... گفتی سیاه می بینی؟
چون کور گشته ای دگر مپرس "کو"
بی تو، باز هم بی تو در سلول خویش ننگینت ساخته ام،
چه توهین دشواری افسوس که نمی شنوی، می شنوی؟ دشوارتر باش
رنجها کشی و لذت بری از عاشق دیگرآزار خویش تا هرگز مگویی کس را که "من هم!"
همچو حافظ کجا چنین دگرباش دیده ای، دشمن به راه و جهان سراسر سیاه و آه مظلومان براه و به خواب رفته همه غیرت تبار شاه و جهانگشایی هفتمین زمانه بدراند بنیاد هستی انسان چو کاه و، در راه خودآزاری تو با خدای به تعطیلات رفته از ترس استیضاح و عصر دموکراسی های ورشکستۀ راه راه و عالیجنابان خاکستر در خانۀ اشباح و، با شب تیره همی گردیم گرد چوب رخت تا بیابیم قبای ژندۀ خود را بر کجای این شب تیره که روز سرد است
از عقده ناگشودۀ شما ای منجیان ویرانگر، ما چرا ز خویش کنیم توبه تا نجات ویرانگرتان زندیق مان خواند
"معشوق همجنس از آب درآمده"، روی دیگر "عاشق هراس‌فکن" ست
هر دو را به ازل پیر کرده ایم، شما را مومیا

خشونت عشق و خیش اشک های مشتعل خدا *داستانی در باب "آیا اسیدپاشی در «هر» شرایطی جنایت است؟"

خشونت عشق و خیش اشک های مشتعل خدا
*داستانی در باب "آیا اسیدپاشی در «هر» شرایطی جنایت است؟"
می خواهم برای همیشه از همدیگر جدا شویم.
زن کتاب را کنار گذاشت و با گرفتگی های بی اعتنایی لجبازانه ای بر لبهایش سوهان ناخن را برداشت. صدای تند و بریدۀ سوهان روی صفحۀ ساعت دیواری طنین و تأخیر می انداخت، و با بوی چای مانده در هم می آمیخت. احتمالا پرده ای، تختی، خانه ای، قریه ای، انسانی، چیزی در تکه های دورافتادۀ یک کتاب باز ماندۀ تاریخ داشت می سوخت. خودش را دلداری می داد که ما همان کسانی هستیم که همزمان عاشقانه می گیم و ضدعاشقانه هم، شده واسه یه نفر، یه خاطره، حتی تو یه کنسرت و با هر دو حال می کنیم و کنار میاییم، این قابلیت عجیبیه که قبلا هرگز نداشته ایم.
به نظرت نظر من هیچ اهمیتی نداره؟
مرد سیگاری روشن کرد، پکی عمیق زد و "زرین دودی گرفت عالم" را و تمام تن زن را، نظریه سیاهچاله ها در لخته های عصبی وی ذوق ذوق می کرد و آکسون های مغزش را خنج می کشید. او می دانست یا دست کم می ترسید از اینکه به همین زودی با این موقعیت مواجه شود، شاید همیشه این صحنه را بازسازی می کرد. دوستی گفته بود که جهان آنطور که فکر می کنی شکل می گیرد، اما این یکی از احمقانه ترین ها به نظرش می رسید. کار تقریبا تمام بود و باید بساطش را جمع و جور می کرد و می رفت، مثل یک انگ که وقتی به کسی می خورد دیگر نمی شود پاکش کرد و هرگز اهمیتی ندارد که طرف واقعا مقصر است یا نه. اما هر موجود زنده ای به یک سری قابلیت های دفاعی تجهیز یافته است. دود سیگار انگار همۀ دنیا؛ پیکر زن را پیچیده در زنانگی قهار، می گرفت و محکم می تکانید.
این توافقات در تشکیل یک رابطه اهمیت داره نه در از بین بردنش.
زن از نگاه مستقیم طفره می رفت، و می دانست که مستقیما تحت نظر واقع شده است، و از سوی دیگر می فهمید که در نظر مرد چگونه تفسیر می شود. چشم به آن پایین ها دوخت، و فقیری را در حال جستجو در آشغالها دید. چه صحنۀ معمولیی انگار خرید و فروش یک لباس در یک دستفروشی باشد، تکرار و ناتوانی از تغییر دادن عادی کننده هستن. این که چیزی نبود در هر چند دقیقه چند انسان در سومالی از گرسنگی می مردند، و خدا نه توی سجاده بود، نه تو جرز دیوارای مسجدی که هر مومن برای آرامش بهش نیاز داره. بوی لاک ناخن نشست کرده بود، و در یک لحظه مانع دستی شد که خاطرات قدیمی را از چمدان احساسات بیرون می کشید.
خوب فکر می کنی من باید پیش خودم چه توجیهی برای این واقعه داشته باشم.

جاودانگی جاودانه، جاودانگی گذرا، آری جاودانگی گذرا

دیشب خواب دیدم که زنم، برایم دختری زاده بود. البته اصلا با او ازدواج نکرده بودم ، حتی زن را نمی شناختم ، حتی یادم نمی آید او را دیده باشم. دختری چندماهه برایم آوردند به نحوی که می خواستند بگویند الآن به دنیا آمده است، و گفتند این دختر توست. من از اساس با ازدواج و بچه دار شدن مخالفم؛ اما هنگامی که دختر را در آغوشم نهادند آدم دیگری شدم. دختر تقریبا می توانست کلمات و جملاتی بیان کند، درشت و سپید بود. به همه چیز توجه می کرد، همه مجذوبش شده بودند. یادم می آید مانند هنگام کودکی ام، زمان خواب در هوای زمان جنگ بود، ولی مکان، جنوب نبود. هوا خاکستری بود، و هر چیز زنده بشارتی از زندگی، شاید هم ابری بود. هوای بوف کور بود، یا نه هوای فیلمهای برگمان بود بیشتر، مخصوصا سکوت و توت فرنگی های وحشی. دختر مدام با من زمزمه می کرد، و من برایش حرف می زدم که نمی دانم شاید چون نترسد، شاید هم برای اینکه خودم نترسم. خیلی دوستش داشتم، با آن دست کوچه دست مرا گرفته بود. من تا کنون هیچ احساسی نسبت به فرزند نداشته ام، اما فکر نمی کنم هیچ تجربۀ عاشقانه ای با تجربۀ عشق به فرزند شباهت داشته باشد. یادم می آید تو این حین و بین به صرافت افتاده بودم که نامش را چه نهم. هر چه فکر می کردم هیچ اسمی یادم نمی آمد. داشت اعصابم حسابی خرد می شد که چرا آن نامی که باید به یادم نمی آید، اما دختر آنقدر توجهم را فراگرفته بود، که از اعصاب خرد شدن بی خیال شدم. دختر می توانست مرا صدا کند، نشانه ای بود که بر من دلالت داشت. مثل یک شعر، مثل یک فلسفه که بر یک فرد دلالت دارد. آفریده بودم آنچه مرا می آفرید. شاید نامش را به‌آفرید می نهادم. نامی که هم زنانه است هم مردانه.

مکاشفات نیهیلیستی در سلول سپید (psyche)

احساس می کنم همه ما در یک ماشین لباسشویی بزرگ اجتماعی، در حبابهایی هستیم که اندیشه های ما را زیر و بم ساخته و ما را به تعقر و تحدب وامی دارد. هیچکس نمی تواند از حباب خود فراتر رود، من احساس می کنم ما به شدت همانی هستیم که از ما خواسته می شود، باید بر این اگوی سختکوش و شکست خورده سوگواری نمود، افسوس که همچون سناریوی تبلیغاتی مایع لباسشویی واری، یک شادیی فراگیر پوچ ما را به پدرانه ترین قانون درونی شده از پا در آورده است. آه، چه سلول کوچکی، اما تو که بیرون نبوده ای، چگونه دلتنگی می کنی، به حافظه ات ایمان نداشته باش. هر کس با دیگری سخن می گوید، هر کس که هنوز در او این توان هست که به دیگری نگاه کند، در می یابد که قادر به رساندن منظور خود نخواهد بود. حقیقت، این خواست گریزناپذیر اختگی، با رانه نیروانایی مرگ، خدای رهایی محض، سخن می گوید و حافظه را با هزاران ضربه به ماشین واقعیت-ساز تبدیل می سازد. حقیقت کلاه خود را به احترام کج می کند، و در میانه جشن، همه منتظرند تا تو جام عمومی باور را، به علامت گردن گرفتن این همه پیش فرض بالا روی. نوشتن این ایده از دست رفته را تقویت می کند که من دیگری هستم، و دیگری هنوز هست، چرا که نوشتن هنوز مشحون از مخاطبت است، هنوز. برای گریز از همه رانه های سرکوب شده ادراک پذیری، ما سرشار از انگاره تصاحب حقیقت، انگاره تصاحب حقیقت دیگری هستیم. دیگری، تصاحب منطقی دیگری، در عشق، یا مراودات، هنوز می تواند اندام حسی ادراک تنگنایی را سرّ نماید. دیگریِ دیگری وجود ندارد، دیگری خود تویی، به ماشین لباس شویی خیره نشو، چشم ناظر بزرگ پشت سر توست، وانمود کن چون من با پشت سرت نگاه می کنی، یک بمب گذاری دیگر در عقاید عمومی، قانون عشق از حقوق بشر پاک شده است، در هر معبد بمب هزاران معشوق، اید را می پرستند، اگر در این خمره بزرگ هر لحظه با فشردن دکمه صفحه کلید یک انتحارگر متقاعد می شود، هر لحظه ممکن است نوبت تو نیز فرا رسد، ژن ها را در یخچال شخصی نگهداری کن، و از خودت در یک نسخه در یک شعر محافظت کن، جهان مدت هاست که به پایان رسیده است.
داشتم فیلم (Sparkle) رو تماشا می کردم، خیلی وقتها هنگام دیدن فیلم ایده ها و افکاری به سرم می زنه که بعدها به تم اصلی نوشته ها و مقالاتی تبدیل می شن که با خواندنشان خودم رو بهتر درک می کنم(البته هرگز در شناخت به سوژه دکارتی قائل نیستم، به اینکه نهادی هست که در خود و به خود می اندیشد، و خود را همچون یک سوژه درمی یابد، هرگز)، که یکی از شخصیت های فیلم گفت " لزوما کسی رو که دوست داری، به دست نمی یاری"، ترجیح می دهم آنرا به این تبدیل کنم "دوست داشتن، اراده فروتنانه و تقدیرگرایانه ایست از میل به تصاحب کردن". ای کاش می شد بدون فروید، و لکان؛ این شاعران بزرگ، در این باب اندیشید، دست کم احساس استقلال بیشتری داشت، هرچند رنگ و رو رفته، ولی اینگونه دائما باید با این احساس کلنجار رفت که کسی مسائل مهمی را در گذشته گفته است که تو اکنون به آنها می اندیشی. خوب به یاد می آورم زمانی را که در حال خواندن مدل ساختاری سه گانه روان-تنی فروید بودم، و از شدت زیبایی و تأثیرگذاری آن اشعار هومری، از شدت لذت زیبایی شناسانه، نوعی احساس راهیافتگی،احساس خفقان و تهوع می کردم. نمی دانم چطور چنین چیزی ممکن است. و هنگام خواندن نظریات فرویدی لکان نیز بارها باید کتاب را می بستم، تا شدت التذاذ مانع از امکان ادامه خوانش کلی متن نشود.

جنایت سعادت آباد، و و عربده کشی اراذل جامعه شناس در خیابان رسانه

مقتول با چار ضربه چاقو زنده افتاده روی دست خیابان
ضارب فریاد می کشد: جلو نیایید اینبار «هم» مسئله ناموسی ست
میدان کاج، پناه می گیرد در فاصله قانونی داور بازی
بیست دقیقه مستند همراه در سکوت، سیابازی و روحوضی ست
مردم شدیدا دموکرات کنار ایستاده مشغول تأملات و تماشا
(لابد باید می بریدند همانجا گوش این بچه بازیگوش خشن را)
مأموران پلیس هم گزارش می کنند شرح واقعه را به پاسگاه
(لابد نداشته اند اینان هیچ گوشی آخرین مدل همراه)
مستند سازی هم کار شریفی ست، از جرم، و مجرم، و مشارکت ها
خون می رود از پیاده رو، دائما درون نشئه خرد اجتماعی ما
از تأثیر شیشه، و معشوق ، حریف، به یادنیاوردن قتل

یکهو دکتر(1)از محاکمه جامعه دم زد، آه از سرگیجه های اجتماع ما
بازی رایانه ای نکنید، فیلم نبینید، روحیه بی تفاوتی نداشته باشید
چرا که اگر مأموران می زدند با گلوله ضارب دوره گیر را
فریادهای دادخواهی رسانه، می رفت تا عرش محاکمه مأموران
تشخیص دکتر این، اما، سخن این نخبه جامعه شناس محترم
محکومیت جامعه است، که درسکوت کناره گرفت در میدان
این نخبگان البت در اعدام قاتل مشکلی نمی بینند،
(یا اعدام اشکال جامعه شناختی ندارد، یا نسبی گرایی فرهنگی خوب است)
و در آخر فقط قاتل، حریف است زندان و طناب دار را
نهاد مسئول در این شکست نیست(؟)، جز نهاد خانواده، و مدرسه، و دوستان
چه روزگاری که جامعه شناسان به پرسش می گیرند تنها جامعه را
در جنایات دیگر تحلیل ها می گرفت اغلب دامن آن بیگانگان را
بیگانه ای یافت می نشود گشته ایم ما، که در مواقع لزوم
این همه تحلیل فقط برای فرار پلیس، بیکاری، فقر، و شیشه فروش ست
گردن نگیرد هیچ مسئولی، مسئولیت این شکست مکرر را
جمع کن دکتر بساط این لات بازی جامعه شناختی را


(1)دکتر مجید ابهری و جعفر بای، به نقل از صفحه جامعه روزنامه همشهری، دوشنبه 1 آذر 1389

Αλήθεια معشوقه افلاطونی



به معشوقه افلاطونی ام که مرا ستوده است


معشوقه افلاطونی من، چون من
دچار کسوف فلسفه بود
و لکه های التهاب کیهانی بر خرقه روح داشت
عصر تنهایی، و کتاب فلسفه بود
من معشوقه ام را از جهان آیدیا فراخواندم؛
چرا که او "به شکل خلوت خود درآمده" بود
تازیانه های اروس را بر پیشانی من ببین
از شراب باکوس بنوش و از جهان آیدیا به جانب من آی
من نه مارکس ام؛
نه نیچه؛ کشتیرانی در "خیزابه های پر هیاهوی اژه" ام
من صاحب ضمیر خُرد شده "من" ام
و اشک های او را از گونه های ترس عشق پاک نمودم
«آه آلکبیادس عاشق من»؛ مرا چنین نامید
آن لحظه هنوز ذرات فضیلت "پابرجایی" در خون من بود
"توانایی تحمل دردی که پیروی از اندیشه درست بدنبال می آورد"
از شعر افلاطون،
و هنوز شهامت بود ؛ "چشم براه مصیبت نبودن"،
از سر درد های من شعله می کشید این سطر شعر؛
ای کشتگان وطن "از شما چه دور افتاده ایم"
معشوقه افلاطونی من، معشوقه علامت سوالی من،
"تنها عشق به فلسفه مرا زنده نگه داشته است"؛ با من چنین گفت
معشوقه فلسفی من، برایم تنها حقیقت معاصر بود
چرا که در معاصرت من هرگز حقیقتی وجود نداشت
و حقایق یا مرده یا همگی فاحشه بودند
سوژه همواره از میان رفته است، آری سوژه همواره از میان رفته بود
و با مرگ سوژه، من راه خانه خود را گم کرده بودم
آلیثیای (Aletheia) من، از کتاب کهنه فلسفه به در آی
تو خوشبختی کوچک من هستی، چرا که دیگر هیچ خوشبختی بزرگی سراغ ندارم

پیامبر اسب ها، فیلسوف شیر ها

به معشوق افلاطونی ام، که به دیدار من نیامد



این تنها اسب ها نبودند که می دویدند
آنها سایه هایی از خودشان بودند
نه، آنها شیران گریان بودند
آنها عاشق بودند
حصارها از شکستن لبریز، دریغ از اراده ای
تپه ها کوتاه می شدند، مثل موی سر سربازان
خورشید، چهره در هم کشیده در باغ وحش
کودکان و اسباب بازی گردان میان پارک
روزگار انتحارگران فرا رسیده
جهان چون فاحشه ای منبسط جیغ می کشید
اسبها دیگر آنجا نبودند
اسب ها از آنجا بروید
آنها شیران گریان بودند
آنها عاشق بودند
مارکس سخن می گفت، اما این تنها نیچه بود
بازگشت جاودانه و سیب زمینی در اجاق
ای نازی ها! لو سالومه نام مستعار حقیقت بود
اسب ها و شیر ها با هم می دویدند
آنها به یکدیگر تبدیل می شدند
و از روی گل ها می پریدند
مارکس با آنها سخن می گفت،
و اسب ها به دقت گوش می دادند، اما
این تنها نیچه بود که با تشنج می گریست و باز نمی گشت
مارکس می توانست بارها به جهان آید، با همان سبیل و رنج
و جهان را تغییر دهد، جهان را به سخت کوشی تغییر دهد
او مرد آن نبود که یک گوشه لم دهد، و از ذات الریه جان دهد
افسوس، جهان را طاقت یک نیچه بیشتر نبود
زیرا شیر ها عاقبت خسته می شوند، اما اسب ها نه
زیرا شیر ها عاشق اند، و اسب ها بَرده

کودتا برای توده ها

برای بابک خرمدین؛ وبلاگ نویس دربند
" من
دیگر
نه آن منم
کوهی مویانم من
کوهی
از رگ به خود پیچانم
مگر کوه هم دل دارد؟
کوه
خیلی هم دل دارد "
ولادیمیر مایاکوفسکی


درون نبض های خواب پیله ام
روی پلکان پلک های شب
که می رود به بالکن آپارتمان روبرو
زنی نشسته است و با لکنتی خفیف
تازیانه های شعر فروغ را
به گرده های شعر من کشیده است
: "...آیا شکوه یأس تو هرگز
از هیچ سوی این شب منفور
نقبی به سوی نور خواهد زد؟..."

منقاش های لرزش صدای او
به سوزش عصب های استخوان من
منقار تیز لک لکی ست
در برکۀ
راه های دشوار یک مهاجرت

قیژ و ویژ صندلی کهنه اش
به امواج تند جمجمه
شکستن است
عرشه
کشتی
هوشیاری
روزمره مرا

اعترافات دادگاه منتسب
ضجه شاهدان عینی از شکنجه را
چنان غریو غم
در زبانه های آتش از
پایتخت یزدگرد آخر است
:"پیوسته در مراسم اعدام
وقتی طناب دار
چشمان پرتشنج محکومی را..."

سگی نزار میان شعر زوزه می کشد
مقطع است سطر های زاری اش
اعتراضات او،
به اندام های شعر "آیه ها"
معانی کنون رفته از میانه را
از بستر
خرابه های
تجدید چاپ های سانسوری
بیدار می کند
:"مردم،
گروه ساقط مردم
دلمرده و تکیده و مبهوت..."

سردی دو دست نازک و کشیده را
بر آتش
کوره های
چشم خود فشرده است
نعره های لات مست
از انتهای کوچه برگذشته است
:"انبوه بی تحرک روشنفکران را
به ژرفنای خویش کشیدند..."
چرا که بر "...چهره وقیح فواحش" کودتا
"...یک هاله مقدس نورانی
مانند چتر مشتعلی می سوخت..."

فاحشگی عشق، اینسان جگر عاشق را داغ می کند
و شاعر در خیابان آزادی
سیگار عمر بربادرفته خود را
بر پای توده ها چاق می کند

مسخ معطر


به مریم آزاد

پدر"
من
از تو
دو دست دارم
من
از تو
لب دارم
پس چرا نمی توانم
ببوسم
ببوسم ببوسم ببوسم
وهربار
درد نکشم؟
ترا قدرتمند می پنداشتم
اما تو ضعیفی
تو
کوچکی"
ولادیمیر مایاکوفسکی



جیغ می کشد رئیس از فاصله نزدیک
سگ ها می دوند فاصله میان گوشها را
مسیح در سانتا مونیکا حمام آفتاب گرفته
جوهر بی حال خودکار اعتبار چک ها نیست
ماشین عروس از میخ های نظم شهری مصلوب است
جنگل پارک می شود، دریا استخر، مهتاب لامپ کم مصرف
شاعر جهت مصارف روزنامگی، کیلویی دوزار استخدام می شود
وقتی یک سلول عقب مانده ذهن می پرسد "من کیستم؟"
کارمند اتو شده، خودکار جویده شده
معشوق ترشیده ، خاطرات سربریده

قانون کتاب مقدس است، معجزه ای مطالبه نکن، نکن
پیامبر شهری گفته است: هیچ توجیهی جز نتیجه وجود ندارد
کتاب ها دوره محکومیت شان را در زندان های ارشاد می گذرانند
بهار سبزی تازه ایست که از زمستان یخچال های میدان تره بار می آید
اسم آب جو برای سلامت اخلاقی مضر است بگوئید دلستر می نوشیم
انرژی درینک ها اعتراضات خیابانی را افزایش می دهد، آب نیترات مصرف شود
کارمند اتو شده، خودکار جویده شده
معشوق ترشیده، خاطرات سربریده

تسلیم شوید تسلیم شوید، ما قول می دهیم که افکار ناسالمتان را اصلاح کنیم
"مجلس" به جای ایستادگی از شدت جلوس زخم بستر آماس گردانیده
"به رعایت مصلحت، حقیقت را ذبح شرعی" (ن)باید کرد؟
"شورای مصلحت" جایی ست که چندنفر برای حقیقت تصمیم گیری می کنند
رهبر، شورای نگهبان را تعیین می کند، شورای نگهبان صلاحیت مجلس را
مجلس بالاترین رکن است که توسط بالاترین شخص تعیین صلاحیت می شود
بالاترین شخص قدرت را به دولت تفویض می کند، ملت هیچ تناقضی در اینجا احساس نمی کند
کارمند اتو شده، خودکار جویده شده
معشوق ترشیده، خاطرات سربریده

ستاره پنج پر روی کلاه چریک می سوزد، سیگار برگ میان انگشتان دیکتاتور
گیتارهای برقی در زیرزمین تیز می شود، عمامه ها در بیت سروری
احزاب ابزارهای لازم توزیع قدرت در نظامهای جمهوری (نی/ ه)ستند
برای جلوگیری از "جنگ احزاب"، یک حزب تصویب می شود، مابقی باطل
پول می دهیم، مردم از پایتخت گم شوید، چرا نمی توانیم شما را اداره کنیم
کاندوم ها را بریزید دور، خطر جنگ، جمعیت لامصب چرا اینقدر کم است!
سنگ قبر شاملو هر هفته شکسته است، طاهره صفارزاده مترجم قرآن، صلوات
"وَالشُّعَرَاء يَتَّبِعُهُمُ الْغَاوُونَ، أَلَمْ تَرَ أَنَّهُمْ فِي كُلِّ وَادٍ يَهِيمُونَ"
کارمند اتو شده، خودکار جویده شده
معشوق ترشیده، خاطرات سربریده

کارمندان! امضا کنید در صورت هر گونه اعتصاب اخراج می شوید
امضا کنید هرگز به میزان حقوق دریافتی خود اعتراض نمی کنید
هرگز با خبرگزاری های بیگانه مصاحبه نمی کنید، هرگز
همیشه در همه راهپیمایی های حکومتی شرکت می کنید، امضا کنید
همیشه موهایتان کوتاه است، کت و شلوار ساخت چین به تن می کنید
موسیقی تند گوش نمی کنید، به فضاهای تنگ و تاریک کاری عادت می کنید
سی سال جوانی و شورتان را می دهید و حق بازنشستگی می گیرید، امضا کنید
کارمند اتو شده، خودکار جویده شده
معشوق ترشیده، خاطرات سربریده

آرش دوباره


به فرزاد کمانگر و رنج نامه اش
"من
هر آنجایم که درد آن جاست
زیرا
من
بر هر دانه ی اشک
مصلوب شده ام"
ولادیمیر مایاکوفسکی



بر دیوار این زندان نوشته است
هر چه هست دیوار است
بر هر زخم تو، بر مردمک چشمان ات
بر هر درد تو؛ آزادی
اینک شراب کهن عصیان،
به مصائب تو مست تر آمده است
استخوان های شکسته تو اینک کتیبه های کبود سرگذشت ماست
بر قلب پوچ خود، می پیچد بردباری دیوار
به نعره می آورد اعتراف خون تو را، شعر
بدن ات از پس مرگ نیز در برابر گزمگان، ایستاده است
هر واژه که آموزانده ای، بادبادکی از نخ گریسته به اهتزاز
به دست کودکانی که شعرشان نوشاندی
نوشته می شوی بر ریل های راه آهن کوهستان غرب
بر گذرگاه گرگ گردنه های برف گیر، بر رودساران رامش ناپذیر کردستان
نه در کتاب، این فاحشه معرق سترون
میان بازوان عینک بازجویان
حقیقت تو نه از زبان مورخان دربار
آنجا که به خواب رفته ای؛ در زبان شاعران، به گفتار خواهد آمد
روزی که خون حقیقت را استفراغ کنند
روزی که این شکم متعفن تشریح شود
روزی که از زبان انبر های شکنجار اعتراف جاری گردد
روزی که از چوبه های دار بازخواست شود
همچون امرز،
عدالتی در کار نخواهد بود
آنچه باید باشد، چون همیشه، آزادی ست

اختناق از هوای تازه


"در مخالفت با ذهن یگانه-انگار آن معترضانی که همواره همه مشکلات سیاسی ما را دارای یک راه حل می دانند"

من از لحظه مواجه مهاجرت گله نهنگ ها به دریای آدریالتیک جنوبی
با جیغ شکارچیان از ناقور دودکش ها به خویش حقیقت یافتم
بر تن آسمان آبی من تابش کسوف عینکی آفتابی افتاده است
تا رنگ ها را در احساس شدید کوری خود نسبت به آزادی تأویل کنم
"ذهن دوجایگاهی" من کوروش کبیر را دروغی ایرانی ادراک نمود
تا حقیقت محقر خود را در برابر "فروپاشی" اجتماع ما نگاه دارد
فردا، روز دیگری فرا نخواهد رسید، برای آنکس که امروز را انکار می سازد
فراموشی ما تکرار می کند سلول های پیر اندام شکسته آگاهی را
من اکنون می سرایم که شاعر نیستم، شاعر به نیاز کف زدن توده ها پاسخ می دهد
توده ها شاعر را برای فراموشی احساس تنهایی جمعی خود می آفرینند
یال های وحشی شعر دست هیچ آدمه ای را به نوازش نخواهد پذیرفت، ایرانیان به شعر خود مفتخراند
ناله های شعر در کافه های لاابالی گری ما تسلی می یابد، شعر اینک فاحشه ای مضروب است
پدرسالار مارکس عزیر را به همایش بیاورید، اندام شیر هرگز به قفس ذهن ما قدم ننهاد
دست به اسلحه ببر، خون بریز، آتش بر پا کن، رادیکال باش تا رستگار شوی
بهانه بگیرید، توطئه بچینید، شکنجه کشید، چپ را در زندان با اعدام راست کنید
دین را نجات دهید، بر مارکس نقد بنویسدید، ان القرآن تبیان لکل شیء، همین کافیست
من آزادیخواه نیستم، در اغتشاش باید دوید به جانب صف بی انتهای آش، شایعه کن
هرگز برای ما فرصت گفتگو فراهم نبوده و نیست، آزادیخواهی توهم مشترک ماست
رفراندم بر پا کن، با معتادین، فاحشه ها، مزدوران، و لات ها، ساده است؛ آری یا نه
و آن را برای همیشه دیگر ممنوع کن، و کسی این قانون تو را نفی نخواهد کرد
دموکراسی تو این است، جمعیت را با هرچه افیون توده کن، توده ها را مجاب کن،
مخالفان را بکش، مخالفت را انکار کن، و قانون را در یک رهبر مجسم کن
یک نظریه را الهی کن، رهبر را الهی کن، قانون را الهی کن، تاریخ را الهی کن،
ماشین الهیات، آه ماشین الهیات، بر دست انداز های خواسته های عمومی بگذر
نوشته های ما نقابی است که در طول این تاریخ بر حقیقت محجوب خود استیلا یافته،
نوشته های ما، آلوده به جوهر موقت است، هرگز تاریخی نیست تا تکرار شود
شما همه چیز را دست انداختید، ما در همه چیز دست انداختیم، ما همه با هم سقوط می کنیم
در تیمارستان شدیدا عمومی ما، هر سخن گرانبار از بیماری-انگاری پزشکان تفسیر می شود

اعانۀ حیثیت

“There is no love that is not an echo.”
There is no more than love that everything is hers echo.
روزی که معشوق ام شعری گفت،
در بزرگراه زیر گرفته شده بود هر پیراهن سپید
شناسایی جسد ممکن نبود، گفتند تحویل یا زندان
مشتی استخوان از جنس قلم، مشتی شعر از زبان توتم
همه را در قالب ریخته گران شعراش ریختم، همه را نوشیدم
قیر سرخ روان، شعر؛ این زیج مذاب زمان
من می انگارم شعری که اکنون بر می سرایم
تابش گیسوی معشوقی ست که، در غیبت من
در عدم، معشوقی که هرگز نیست، شانه خواهد زد
و در آئینه خواهد دیده باشد مرا
اکنون که می انگارم چنان
شعری که اینک می سرایم، بیان ام نیست
و من با او یکی خواهم شدن، هر چند در حضور تو؛ خواننده،
هرگز "وحدت"ی ممکن نخواهد بود
چون او چشمان خود را بر آئینه خواهد بست
خواهم مرد، و چون بار دگر پلکها بگشاید
من شعر دیگری خواهم سرود، و هر بند اش را
در خواهم آویخت با خاطراتی که مرا در شعرم، نگاه او
آشنایی می آورد با خویش
من؛ شاعری که خود/تو، را در شعر،
جوهر سپید آگاهی، می فریبد، می فریباند