سال نو که چی؟

باز هم یک سیزده به در دیگر. روز پوچ چیپس و پفک و ماست و خیار. روز جاده چالوس و جوجه و لبخند یار. روز خوش بودن های بی دلیل و غیر بارانی. چه سیزده های خوب و عجیبی رو پشت سر گذاشته ام و اکنون این تنهایی رو با سرفه هایی یک ماهه سر می کنم. با یه ماشین لباسشویی خراب و فلسفه تحلیلی. دویدن و ویتامین سی. صحبت کردن با مرغ مینا. پی بردن به سوء تفاهماتی چندین ساله. روشن و خاموش کردن مدام چراغ مطالعه تا هذیانات ذهنی آرام شن. نهار شیر و بیسکوییت. شمردن پوست شکلات های مغزدار. کارت تلفن های بی اعتبار و دوستانی که دیگه خونه نیستن. دو هفته دیگه باید دوام بیارم. تمرکز علیه استفراغ. ولی به یاد میارم اون "لحظه های در خاک رفته" رو اون آدم های بر باد رفته رو. سیزده به در های سبز و با هم بودن و نگاه مادر و.

زنده باد آزادی، زنده باد خود بودن، زنده باد هرگز کوتاه نیامدن.

یأس نیز امیدواری ست




قسم به ستاره و زیتون

به هر سرنیزه و هر لخته خون

به اهانت از مافوق و خیانت

به درجا قدم رو تا بی نهایت

به سردوشی ات که حق است، حقیقتت باطل

به سربازی که نه نیست و "نه هست"، ای فرمانده جاهل

به صابون مایع که ممنوع است

به گفتار واقع که ممنوع است

به جیر جیر پوتین و بال سبز سنجاقک

به حبس ابد در زندان انفرادی برجک

به مترسک های مسلح به ماکت سلاح

به قُبه های گردن گُردهای پُر آخ و آه

به نعره صبحگاه و فقر کلسیوم و ترَک پاشنه

به بوسه آسفالت و تبخیر مغز و زنگ دشنه

به سبیل کچل شده در قانون محض خایه مالی

به فضیلت زیرآبزنی و هر کی هست از خایه، خالی


به پایداری انسان تکبیر؛

چه تب ریز آمد عشق تا

سینه خیز آمد عشق تا

چه خونریز آمد عشق تا

سراپا عرق ریز آمد عشق تا

رعشۀ کندن اعصاب جدایی

سخمه سرنیزه های تنهایی

چکانه ماشه نهایی...

از دفترچه مرخصی


روزهای آخر اسفند

درخت انجیر در حیاط شکوفه کرده است

از لخته شدن خون در اسکن مغز خبری نیست

تنهایی چپق مقدس وحشیان درون است

نور دیدار تو که خورشید من است

بین که سوزید و چه خاکستر شد

آخر اسفند

ابرهای عقیم بر بارانی من خنده می زنند

پنج درصد تلفات در ارتش طبیعی ست

آب عشق جیره شد، گیاه کاشف به عمل نیامد، سهراب حق مرد

زاکس و غزلیات شمس، در خودکشی مؤثر افتد

ان الحقایق صم، بکم، عمی فهم لا یرجعون

اسفند

رنج های ما از خودمان پیرترند

معشوق تلفنی ات، فاقد تجلیات بصری نخواهد بود

ای معلم الهیات، جهان مستراح تناقضات است، خدا چوب چاه، و تو بزرگترین گه

به سوی تو خواهم مُرد، "دگا" در اسارت به پایان می رسد، آزادی در "پاپیون"

فلسفه توجیهی شما، فلسفه عصبی من، کدام را باید گاز گرفت؟

خدمت مقدس سربازی 1


من از شخصیات تجربی و تجربیات شخصی خود حکایت می کنم، تو خواه ملال گیر و خواه باز هم ملال گیر.
یک مصرع به خیام منسوب است : "آز بردن رنج آدمی حُر گردد"، ولی من می گفتم که این مصرع تحریف شده و اصلش اینه "از بردن رنج آدمی خَر گردد"، ولی الان فکر می کنم که هر دو درسته، و این تا حد زیادی به درون آدما بستگی داره. به این که تا چه میزانی می تونی شخصیت خودتو اونطور که دوست داری حفظ کنی، چون ارزشمندترین داشته این آدم معمولی همین شخصیتشه.
وقتی وارد شدیم و به ... رفتیم یه ستوان دو اومد و گفت از همین لحظه خدمت شما شروع شده، می ری هرچی آشغال تو این ... هستو تمیز می کنی، باید کف زمینو لیس بزنی. کسی تا اون موقع به من همچین حرفی نزده بود ولی باید بگم که آدمای مختلف هرچی می گذره از عمرشون، اختلافشون با دیگران بارزتر می شه. سعی بر اینه که همه رو تو یه قالب مشخص بریزن، و همه می دونیم که این عملا ناممکنه. پس هر کس قالب می گیره ولی قالب مختص خودشو و اونهم در یه حرارت نامعین. فرمانده خوب شخصی ست که فرمان را عینا همانگونه که صادر شده از بالا به پایین منتقل کنه، و حتی به دلیل اینکه میزان فشار دستور در حین صدور از بالا به پایین قطعا کمتر میشه، پس بهتره فرمانده دستور رو با شدت بیشتری به پایین دست خود وارد کنه. بهترین کار عادی بودنه. تشویق شدن هیچ امتیاز حقیقی نیست. و برخورد با تنبیه شدن به تدبیر تکنیک های شخصی وابسته ست. مهمترین چیز در تنبیه اینه که تا می تونی در تنبیه شدن استرس به خودت راه ندی، اگه روحیتو ببازی واقعا تنبیه می شی. به نظر من باید فکر کنی تنبیه اصلا تنبیه نیست، یه جزئی از این کل. توهین شدن اَشکال متفاوت داره. میزان چرا پرسی من در این روزها به نود و نه درصد کاهش یافته. پرسیدن حماقته. یکی از دوستام می گه : "وقتی یه کش و بیشتر بکشی کوتاه تر میشه" ؛یعنی "وقتی به یه آدم فشار بیشتر و بیشتری بیاری، اون آدم خودشتر و خودشتر میشه، و به اوصاف خودش بیشتر و بیشتر بر می گرده". برخی کارها فقط به خاطر خورد کردن شخصیته، البته من فکر می کنم خورد شدن شخصیت قسمت چندان بد ماجرا نیست، چون وقتی شخصیتت در معرض فشار خورد کننده قرار می گیره، خودتو بیشتر می شناسی، شایدم تازه خودتو می شناسی. یکی از مشکلات اینه که تنهایی خون به شدت افت می کنه. توالت عمومی بیشترین جایی که تنهایی آدمو فراهم می کنه. اکثر افراد یبوست می گیرن. چون گاهی پنج ساعت و بیشتر هم ممکنه فرصت مستراح رفتن پیدا نکنی، و مهمتر چون در حالت دفعِ مدفوع، مغز باید سیگنال های آرامش بخشانه را به مقعد مخابره کنه، و از نظر فروید و نظریه هندی چاکرایی بدن، این به معنای امنیته، درحالی که مغز تو مدام در حال دریافت استرسه. خندیدن با صدای بلند در صورت شنیده شدن می تونه توبیخ داشته باشه. این بستگی داره به اون که خود توبیخگر در طی سلسله مراتب در همان روز تا چه حد توبیخ شده باشه و میزلن ماندگاری تنبیهات اش در او تا چه حد از ماندگاری برخوردار باشه. برخی از افراد به نوعی "تمکین دادن شخصیتی" وادار می شن، ولی همه یه جور نیستن، چون بعضی یا واقعا می پذیرن. "منشی" باید انشا کنه ولی باید زیر پای افسر و غیره رو هم جارو کنه، وسایلشونو مرتب کنه، ظرفاشونو بشوره و خیلی کارای اینجوری دیگه، خلاصه پادویی کنه، ولی خوب از اون طرف تنبیه کمتر، رژه کمتر، امنیت بیشتر داره. رژه مهمترین کاره. سخت ترین. چون تو با تمام وظیفه شناسی و سخت کوشی هم به خاطر اشتباه دیگران تنبیه و تحقیر می شی. و پذیرش خود این مسئله از خود این مسئله دشوارتره و زمان بیشتری می خواد. در بدترین حالت مینیسک زانو آسیب می بینه تازه بازم مرخص نمی شی، در بهترین حالت باز هم کاملا ممکنه استخوان ساق درد بگیره، بافت های میان مچ و عضلات دوقلوی پا به شدت متورم بشه، انگشتان پا برای سی تا شصت روز بی حس بشوند. از چهار و نیم صبح تا چهار بعد از ظهر، و عملا تا نه و نیم شب نمی تونی دراز بکشی، خون به مغزت نمی رسه، فکر کردن سخت می شه. عضلات از مغز دستور نمی برن. ضعیف تر ها زودتر میشکنن. کاری به اون صورت نمی شه کرد، فقط باید روحیه داد. یا سکوت کرد و آرام بود. باید یاد گرفت به حرف هایی گوش سپرد که هیچ باوری به آنها نداری و بلکه ایمان داری نادرستند. باید آموخت دیگری را به سختی بیشتری می توان تغییر داد تا خود، پس بهتر است خودت را تغییر دهی. و اینکه هیچ چیز بیشتر از استرس و نگرانی و پذیرش خستگی، ما را خسته نمی کند.

لعنت به تو


آغاز نمی شود این صبح مگر

مانده پاسی دگر از شبِ دیر

بر پیله این پلک های بلند

خط سپیدی تنیده کرم تیره پیر


آغاز نمی شود روشنایی روز

شایدا حکمتی پوچ در کار است

مانده در خاطرم هماره شبی

گوئیا خدای هم بیمار است


رفته از یاد من اکنون

آرزوهای معمول انسانی

آدمی خاص گشته ام اینک

وای بر این روان زندانی


انفرادی، افراط در آزادی ست

این جزای تجمع قانونی ست

آنجا که آینه هم ممنوع است

هر که از دین دم زند، دونی ست


پیر گشتیم، بی شراب و شاهد و عشق

اینک اما جوان نمی بینیم

یا جوانی در این ولایت نیست

یا ز چشم این توان نمی بینیم


کوچید باید از این ولایت جور

افکند باید این گلیم را از آب

هر چه گفتیم، گفتند؛ بتر نخواهد شد

بهتری نیز نیست، خویش را دریاب


"وقت است نعره ای ز لب آخر زمان کشد"

عاقل سر کشد ز اجابت، هر چه ایمان را

هرگز نبوده پهلوانی میان ما کوران

جز انسانی "فقط"،بر کند سر، این دیوان را


"وقت است ز آب دیده که دریا کند جهان"

بس موج ز خون ریخته که رسوا کند جهان

آبی که روی سیاهی از آن سفید آید

بشناسد آن را و بر همه پیدا کند جهان


گفتی نومید مباش، و بین که مایوسم

از هر امید پوچ بگسسته ام کنون

آن عشق که تن مرده را زنده نکرد

خواهم بنکوهمش "در ستایش جنون"

خوب، پس! که اینطور!

قبل از رسیدن، مسیر خود را انتخاب کنید
قبل از رسیدن به مسیر، خود را انتخاب کنبد
قبل از رسیدن به مسیر خود، انتخاب خود را مشخص کنید
قبل از رسیدن به مسیر انتخابی خود، تصمیم دیگری نگیرید
قبل از رسیدن به تصمیم نهایی خود، خود فعلی تان را بشناسید
قبل از رسیدن به خود فعلی تان، به علت تعارض همیشگی با خود های قبلی، لطفا بی خود هی من من نکنید
قبل از رسیدن به هر مقصدی، به بعد از نرسیدن هایتان به دقت توجه کنید
قبل از هر حرکت دیگری در این مسیر، بدانید که در این عالم آنچه بسیار است خود است
پس زیاد هم دنبال خودتان نگردید، چون هر چه بیشتر خودتان می شوید، از همه عالم جداتر می شوید
قبل از هر گونه جدایی، خوب گریه هایتان را بکنید و اشک هایتان را پاک کنید
قبل از همه اینها بگویم؛ سرنوشت عشق های ما، همواره همان عقوبت خود شوندگی های ما هستند
هر کس بیشتر می خواهد خودش بشود، عشق دشوارتری را تجربه خواهد کرد