وقتی حوزه علمیه یک فرودگاه داشته باشد، چه معنایی دارد که علی لاریجانی٬ رئیس مجلس، چنین سوالی بپرسد: «اینکه پالایشگاه به وزارت دفاع داده شود یا اینکه بنیاد شهید، بانک، مرغداری و دامداری داشته باشد و یا اینکه بانکها خود شرکتهای بزرگ داشته باشند، چه معنایی دارد؟»
لاریجانی؛ حق پرسشگری به عنوان امتیاز ویژه
وقتی حوزه علمیه یک فرودگاه داشته باشد، چه معنایی دارد که علی لاریجانی٬ رئیس مجلس، چنین سوالی بپرسد: «اینکه پالایشگاه به وزارت دفاع داده شود یا اینکه بنیاد شهید، بانک، مرغداری و دامداری داشته باشد و یا اینکه بانکها خود شرکتهای بزرگ داشته باشند، چه معنایی دارد؟»
Infinitize me, and beyond!
Composed by Pixar and Walt Disney, long poetry of Toy Story revolutionarily established poetics of the animation by its own. Some memorable cartoonised verses;
In memory of Eric Garner
I can't breathe" either"
it's not just you, Garner
I can't breathe at home
it's not just your syndrome
the) homeland is where you see)
the) homeless should foam the fee)
خاطرات فایدروسی 2
«من،
گرگ،
در دو روز آینده،
به تو
سر خواهم زد...
هر گاه
این پیام را خواندی
درخواهی یافت
دو روز و چهل روز پیش مرده ای
گرگ،
در دو روز آینده،
به تو
سر خواهم زد...
هر گاه
این پیام را خواندی
درخواهی یافت
دو روز و چهل روز پیش مرده ای
پرسش های ممنوعه در باب فرهنگ، کاغذ، پلیس و ۱۲ هزار میلیارد تومان فساد مالی
آیا کاغذ با فرهنگ در ارتباط است؟ «خندق خاطره لبخند می زند» [جورج اورول]. آیا کاغذ با کلاه ارتباطی جز این دارد که هر دو با «کاف» آغاز می شوند؟ آیا کاف به معنای توقف نیست؟ آیا فرهنگ با کاغذ متوقف نمی شود؟ آیا کاف به معنای کفایت نیست؟ آیا فرهنگ با کاغذ به کفایت نمی رسد؟ چه کسی باید در این باب سخن بگوید؟ آیا هنوز عجیب نیست که مطالعات فرهنگی در ایران امری ممنوعه است؟ مگر فرهنگ کم زعیم و صاحب و سرایدار دارد که مطالعات فرهنگی در این بلاد غریب تأسیس می کنند؟ پس دانشجویان این رشته مجعوله کیانند؟ کجایند؟ چرا کس سخن نیارست گفتن در این هنوزِ زمستانِ دیرگذارِ جاودانگونِ اخوانی ما؟
به عبارت «تصاویر نامأنوس با فرهنگ ایرانی» در این متن توجه کنید: «بهطور حتم کلاه حجاب کاملی برای بانوان محسوب نمیشود و با استفادهکنندگان مانتوهای کوتاه، تنگ و منقوش به تصاویر نامأنوس با فرهنگ ایرانی و ساپورتهای بدن نما و منقش به طرحهای مبتذل برخورد میشود.»
به عبارت «تصاویر نامأنوس با فرهنگ ایرانی» در این متن توجه کنید: «بهطور حتم کلاه حجاب کاملی برای بانوان محسوب نمیشود و با استفادهکنندگان مانتوهای کوتاه، تنگ و منقوش به تصاویر نامأنوس با فرهنگ ایرانی و ساپورتهای بدن نما و منقش به طرحهای مبتذل برخورد میشود.»
شعری برای گرترود استاین
خواب دیدم
من
گرترودم
و هنوز
گرترود، استاین نبود
تنها با سرایش گرترود
سکوتی ژرمانیک
در هیأت گل سرخ
پیشاپیش هر سنگ/استاین
برُست
اینک من گرترود
من
گرترودم
و هنوز
گرترود، استاین نبود
تنها با سرایش گرترود
سکوتی ژرمانیک
در هیأت گل سرخ
پیشاپیش هر سنگ/استاین
برُست
اینک من گرترود
مشکلات مدرسه رفتن علی مطهری، دردسر تازه اصولگرایان
تنها در خانه، حس عجیبی که همه ما بچه ها تجربه کرده ایم. بهتر است اما برخی در همان خانه می ماندند و هیچوقت بیرون نمی رفتند، تا انقلاب نکنند. آیا هیچ می دانستید که یک محافظه کار می تواند با شلیک گلوله ی «انقلاب را یک سری آدم مدرسه نارفته کردند» به یک اصولگرا، خودکشی کند؟ نه، نمی دانستید، اما هیچ وقت دیگر هم نخواهید دانست. کریمی قدوسی اینگونه مطهری را خطاب می کند؛ «مشکل شما این است که از خانه به مدرسه رفتهای و از مدرسه به دانشگاه و از دانشگاه به مجلس آمدی و از فراز و نشیب انقلاب چیزی را ندیدی». واقعا دیگر فهمیدم چرا آنقدر ماندن در خانه را دوست دارم، و گوش دادن به ترانه انقلابی «آجری دیگر در دیوار» پینک فلوید را. تازه می فهمم چرا همیشه از مدرسه متنفر بوده ام، چون دلم برای خاک باغچه و کرم های خاکی تنگ می شه.
مصباح یزدی؛ دروغگوی با لیاقت
مصباح یزدی اخیرا گفته است: «جامعه ما لیاقت چنین رهبری را ندارد.» به نظر می رسد مصباح همچون بسیاری دیگر محل نزاع را در این مسئله خوب تشخیص می دهد، به فرض که او دلش از علی مطهری خون باشد. به هر حال این شیخ فلسفه آموخته متوجه می شود که در نوع رابطه «ایران» و «رهبری» مشکلی وجود دارد، و حتی به این مرتبه از عقل بالفعل قدماء الفلاسفه رسیده که این رابطه به نوعی تضاد و برنتابیدن بدل گشته است. مرحبا یا شیخ! احسنت کم اله. مع ذلک خیلی طول کشید تا وی به این پایه از مقام عقل رسید، اما خوب باز از هرگز نرسیدن بهتر. حتی می توان گفت کم و بیش نزاعی در میان نیست، زیرا همینقدر که شیخ می فهمد رابطه مسالمت و پذیرش در میان «جامعه ایران» و «رهبری» نیست خودش کافی است، لطف بفرمایند این لیاقت را ابد الدهر از دوش ما برداشته گیرند. اصلا و ابدا که شیخ به الزامات سخن خود تواند پای استد، که گر اِستادندی، بدانستندیدندی که ما را نیز لیاقت این شیخ نبود در همه زمان، پس چرا خود به هجرت نمی روی از میانِ این جامعه بی لیاقتان به غار اصحاب کهف؟ هان یا شیخ؟
ﺁﺑﺎﺩﺍﻥ ﺑﺮﺯﯾﻠﺸﻪ!؛ نوشته ای از «یک نفر»
این لینک مستقیم به یکی از نوشته های «یک نفر» است، می توانید اصل مطلب را، همراه با تصاویر، در «یک نفر» بخوانید. رسم ما نی مطلب کسی رو تو وبلاگ منتشر کنیم، ولی خو چون خیلی حال کردیم، نشد جلو خودمونه بگیریم.
برگه آبادان ، 5 کیلومتر فیسبوک
ﺁﺑﺎﺩﺍﻥ ﺑﺮﺯﯾﻠﺘﻪ !ﻫﺲ ، ﻧﻪ ﺍﯾﮑﻪ ﻧﯿﺴﺖ ، ﺍﻣﺎ ﻧﻪ ﺑﺮﺍ ﻣُﻦ ﻭ ﺗﻮﯾﯽ ﮐﻪ ﺁﺏ ﺑﺸﮑﻪ ﺍﯼ ﻣﯿﺨﺮﯾﻢ ، ﮔﺎﺯﻩ ﺳﯿﻠﻨﺪﺭﯼ ﻣﯿﺨﺮﯾﻢ ، ﺧﺎﮎ ﮐﯿﻠﻮﯾﯽ ﻣﯿﺨُﺮﯾﻢ …
ﺁﺑﺎﺩﺍﻥ ﺑﺮﺯﯾﻠﺘﻪ !
ﻫﺲ ، ﺑُﺨﺪﺍ ﻫﺲ ، ﺍﻣﺎ ﻧﻪ ﺑﺮﺍ ﻣُﻦ ﻭ ﺗﻮﯾﯽ ﮐﻪ ﯾﻪ ﻟﻨﮕﻪ ﭘﺎ ﻭُﯼ ﻣﯿﺴﯿﻢ ﺩﺭ ﭘﺎﻻﯾﺸﮕﺎ ﺗﺎ ﯾﻪ ﺧﺪﺍ ﺧﯿﺮ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﯼ ﺑﯿﺎﺩ ﻭ ﺭﻭﺯ ﻣُﺰﺩ ﺑﺒﺮﻣﻮﻥ ﺗﻮ ﺑِﺮِﯼ ﺣﻤﺎﻟﯽ !
ﺁﺑﺎﺩﺍﻥ ﺑﺮﺯﯾﻠﺘﻪ !
ﺑﺮ ﻣﻨﮑﺮﺵ ﻟَﻨَﺖ ! ﺍﻣﺎ ﻧﻪ ﺑِﺮِﯼ ﺁﻗﺎﻡ ﮐﻪ ﺑﻌﺪِ ﺳﯽ ﺳﺎﻝ ﺟﻮﻥ ﮐﻨﺪﻥ ﺗﻮ ﭘﺎﻻﯾﺸﮕﺎ ﺣﺎﻻ ﮐﻪ ﺑﺎﺯﻧﺸﺴﺖ ﺷﺪﻩ ﺍﺯ ﺻﺪﻗﻪ ﺳﺮ ﺩﻭﺩﺍ ﻭ ﮔﺎﺯﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺩﮐﺘﺮﺍ ﺑﺶ ﮔﻔﺘﻦ ﺳﺮﻃﺎﻥ ﺩﺍﺭﯼ!
ﺁﺑﺎﺩﺍﻥ ﺑﺮﺯﯾﻠﺘﻪ !
ﺑﺮﺯﯾﻠﻪ ، ﺍﺻﻦ ﻫﺎﻭﺍﯾﯿﻪ ﺍﻣﺎ ﻧﻪ ﺑِﺮِﯼ ﻣﺎ ، ﺑﺮﺍ ﺍﻭﻧﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻧﻔﺖِ ﺯﯾﺮ ﭘﺎﻣﻮﻥِ ﻣﯿﮑﺸﻦ ﻭ ﻣﯿﺒﺮﻥ ﻭ ﺑﻤﻮﻥ ﻣﯿﮕﻦ ﻣﺤﺮﻭﻡ!
ﺑِﺮِﯼ ﺍﻭﻧﺎﯾﯽ ﺑﺮﺯﯾﻠﻪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﻣﯿﺎﻥ ﻭ ﺑﺎ ﺻﺪ ﺗﺎ ﺳﻼﻡ ﻭ ﺻﻠﻮﺍﺕ ﻣﯿﺸﻮﻧﻨﺸﻮﻥ ﺭﻭ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﺋﯽ ﮐﻪ ﺟﺎﯼ ﻣُﻦ ﻭ ﺗُﻨﻪ ﻧﻪ ﺟﺎﯼ ﺍﻭﻥ !
ﺑﺮﺯﯾﻠﻪ ، ﺍﻣﺎ ﺑﺮﺍ ﺍﻭﻧﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺳﺮ ﺣﮑﻤﺖ ﯾﺎﺩﺷﻮﻥ ﻣﯿﺮﻩ ﺁﺑﺎﺩﺍﻥ ﺁﺑﺶ ﺷﻮﺭﻩ ! ﻟﺠﻨﻪ !
ﻫــــــِـــﯽ ﻋـــــﺎﻣﻮ.
ﻣﻮ ﺧﻮ ﭼﯿﺰ ﺟﺪﯾﺪﯼ ﺑﺮﺍ ﮔﻔﺘﻦ ﻧﺪﺍﺭﻡ.
ﻓﻘﻂ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺍﺯ ﺋﯽ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ ﺑﮕُﻢ : » ﺁﺑﺎﺩﺍﻥ ﺑﺮﺯﯾﻠﺸﻪ !!! «
ﺣﺪﺍﻗﻞ ﺩﺭﺩﺵ ﮐﻤﺘﺮﻩ
NA DO
به یاد کوروس؛ توی رودخونه قلبت...
به یاد کوروس
به یاد کوروس شاهمیری
به یاد ترانه «قایق شکسته»
یادمه طرفای سال 1372، یا زودتر، من هنوز اهواز بودم. سال، خوندنش راحته، نوشتنش سخته. یکی از آهنگ هایی که دوست داشتم «قایق شکسته» کورس بود. نمی دونم کی تو خونه این آهنگ رو گوش میکرد، اما متوجه شدم بارها دارم می شنوم. فکر می کنم متن ترانه با ملودی غمگین و جنس صدایش مرا فرا می گرفت. صدایش خیلی معصوم و بی ادعا بود، خودش را نه بر زیر بودن و نه بر بم بودن می بست، فقط ابراز هرآنچه هست بود. تأثیر نت های گیتار نواخت هم کم نبود. روزهای نوار و ضبط صوت بود. هنوز پاناسونیک و ایران ناسوینال فراگیر بود. چند نت و میزان نخست، شبیه کار معروف ریچارد کلایدر من در سریال بر لبه تاریکی بود. چه سریال به یادماندنیی. با ضربات قوی درام، صدای ساکسیفون از پس سینتی سایزر، در مقدمه می آمد. و بعد ترانه وارد می شد. «حس خوب با تو بودن...» چقدر ساده چقدر زیبا چقدر بی تلکف. «با تو بودن» هنوز حتی وجود هم نداشت. «با تو بودن» خود «خوب بودن» بود.
به یاد کوروس شاهمیری
به یاد ترانه «قایق شکسته»
یادمه طرفای سال 1372، یا زودتر، من هنوز اهواز بودم. سال، خوندنش راحته، نوشتنش سخته. یکی از آهنگ هایی که دوست داشتم «قایق شکسته» کورس بود. نمی دونم کی تو خونه این آهنگ رو گوش میکرد، اما متوجه شدم بارها دارم می شنوم. فکر می کنم متن ترانه با ملودی غمگین و جنس صدایش مرا فرا می گرفت. صدایش خیلی معصوم و بی ادعا بود، خودش را نه بر زیر بودن و نه بر بم بودن می بست، فقط ابراز هرآنچه هست بود. تأثیر نت های گیتار نواخت هم کم نبود. روزهای نوار و ضبط صوت بود. هنوز پاناسونیک و ایران ناسوینال فراگیر بود. چند نت و میزان نخست، شبیه کار معروف ریچارد کلایدر من در سریال بر لبه تاریکی بود. چه سریال به یادماندنیی. با ضربات قوی درام، صدای ساکسیفون از پس سینتی سایزر، در مقدمه می آمد. و بعد ترانه وارد می شد. «حس خوب با تو بودن...» چقدر ساده چقدر زیبا چقدر بی تلکف. «با تو بودن» هنوز حتی وجود هم نداشت. «با تو بودن» خود «خوب بودن» بود.
یک ترانه هگلیانیستی
بودن را هستن باید
برخی بودند،
برخی هستند
من نبودم،
من بهستم
هستندگی را رفتن باید،
برخی فقط بهستند
برخی می روند
من نیستم،
من می بروم
برخی بودند،
برخی هستند
من نبودم،
من بهستم
هستندگی را رفتن باید،
برخی فقط بهستند
برخی می روند
من نیستم،
من می بروم
اشتراک در:
نظرات (Atom)
