از تناقض

      یک افلاتونی دوآتشه، گاه چه زود گاه چه دیر، به آسیب پذیری های آشیلیک افلاتونگرایی پی می برد، و سوفیست و دیالکتیکن سقراتی (بدون افلاتون) و پست مردن می شود. یکی از دشواری هایی که در این سالها با همپرسه ورزان ایرانی خود داشته ام، این که نمی توانیم برداشت های کارا، ناهمسان و جداینده ای را همزمان از نسبیت، نسبی گرایی، تناقض و این دست مفاهیم برسیم. این شهروندان می اندیشند یک نسبی انگار (به تعبیر ایشان) خود خواهان این واژگان است تا بی تنش از میدان در رود! نه اینگونه است، من همیشه می خواهم در میدان بمانم، برای همین روی مخ شما شهروندان میروم - دیگر در فکر زخم زدن های مگسانه سقراتی نیستم، می دانم که شما هم اعصاب یونانی ها را ندارید.
      یکی از درخواست های نسبی گرایانه دریافت این نکته از سوی شهروندان همپرسا است که دیگران (مطلق گرایان، مبنا گرایان، بنیاد گرایان، اصول گرایان) در شهروندی زبان از نسبیت (ها) می استفایند همزمان هم می انکارندش؛ من این را می نگرم و همین را می چینم (برای همین هم عصبیت شما را در می یابم). بنابراین نسبی گرایی پیش از هر کارکردی درافتادن با ایده های افلاتونی حقیقت است، که به نام گرایی می پردازد! بریم سر ستیزهای شهروندانه مان تا نشان دهم چگونه با «تناقض» چه کارمی توان ساخت.
      پس از توافقات هسته یی این پرسش بسیار درآمد که "پول‌های بلوکه شده ایران چند است؟" این نوشتاری است در روزنامه جام جم، که بسیار بسیار از هر سو به آن بازگشت داده شده، از یک سد و بیست میلیارد دلار تا زیر سی میلیارد دلار آقای سیف رئیس دشوار بانک مرکزی دولت! سپس هم گفته شد که این پول راز مطلق دولتی است و پیشاپیش خرج شده! نویسنده می نویسد:
     "مقامات دولتی همواره درباره رقم پول های بلوکه شده، ترکیب وباقیمانده ونوع مصرف آن تناقض گویی کرده اند. این تناقض گویی ها زمانی قابل درک بود؛ چراکه تحریم کنندگان نمی بایست درجریان تکنیک های دور زدن تحریم ها و نقل و انتقال وجوه قرار می گرفتند اما اکنون این عذر، کمرنگ شده است و لذا باید از مقامات دولتی و بخصوص بانک مرکزی که تمام حساب های دولتی وفروش نفت را نگهداری ومدیریت می کند، خواست دراین باره شفاف گویی کنند."
      یک) تناقض گویی شده است، دو) این تناقض گویی ها قابل درک هستند، سه) زمان درک پذیری این تناقضات پایانیده است. می گویند ما نسبی گراها خودمان اهل تناقضیم!!! نه شهروند، ما تنها نسبیت ها و تناقضات را بهتر می بینیم و به شما می گوییم که اینقدر سر خود را زیر لحاف نکنید! در روزنامه ای در جمهوری اسلامی ایران نوشته شده است مقامات دولتی تناقض گویی (به زبان اخلاقی دروغ گویی) کرده اند، آن تناقض گویی که می توانش فهمید! سخن من این است، چرا باید بگذاریم مطلق گراها با همانِ مطلق گرایی نسبی گرایند؟ اینجا می توان دید چگونه مطلق گرایان تناقض گویی را نه مطلقا که نسبیا می پذیرند! یعنی هر جا به سودشان باشد آری، هر جا نبسود باشد، نه! پرسش این است، اگر منِ شهروند بخواهم این تناقض گویی دولت را درک نکنم، آزادم یا نه؟ اگر نه، باید پذیرفت قدرت را و برقدرتان را با "تناقض گویی واجب الادراک" سر و سرّ هاست. اگر این را نیز بپذیریم دیگر باید بر سر فرم حاکمیت چند و چون کرد، آیا مطلقا/نسبیا جمهوری داریم یا نه؟ شما با چه چیزی دشواری دارید، زیرا هر کس را با دشواری هایش، همچنان که ادوسئوس را با بازگشت به آتیکا، می سنجند. چندین نمونه های دیگر؛
      "رئيس قوه قضائيه: مقام‌معظم‌رهبری مسیر گفت‌وگوها را روشن کردند." اگر قاضی القضات به این خبر واکنش نمی دهد که "جمعيت ايثارگران انقلاب اسلامی اعلام کرد نبايد اجازه داد «موفقيت ملی» حاصل از مذاکرات هسته‌ای به نام شخص ديگری غير از علی خامنه‌ای زده شود،" آنگاه این پرسش به میان می آید که آیا چگونه برده تواند بر ارباب خود بیاشورد؟ پاسخ هر چه باشد، این نکته را می تواند همان برده هم پذیرفتن که با پاچه مالی هرگز نمی تواند.
       "احمد علم‌الهدی٬ امام جمعه مشهد گفت با اجبار نمی‌توان زن را مجبور به حجاب کرد٬ اما بايد جلوی بی‌حجابی را گرفت." جلوی بی حجابی را باید گرفت اما نباید گرفت؟ با اختیار باید جلوی بی حجابی را گرفت؟ یعنی باید رفت در چیپ ست اختیار افراد و از آنجا با دگرگونیدن دستورهای دستگاه پردازشگر اجبارشان کرد؟ آخر سر باید گرفت یا باید داد، بی حجابی را و حجاب را؟ به این تناقض گویی ها، از سوی محمد مهدی ماندگاری پاسخ داده شده که "رييس مؤسسه «روايت سيره شهدا»: حجاب مديريت رفتار ديگران است که به هر مردی اجازه ورود به حريم حيای زن را نمی‌دهد تا هرگونه حرفی، متلکی و درخواستی نسبت به او ابراز کند." ایشان کوشیدند از دوگانه اجبار/اختیار بگذرند، و تناقض را سرآورند. اما حجاب مدیریت است یا شما در کار حجابیدندیریتیدن کاربران جامعه هستید؟ می شود اینجا شهروندی بخواهد گونه ای دیگر بحجابد/بمدیریتد؟ گشت ارشاد پس چیست؟ آیا گشت ارشاد ایدن مدیریت رفتار دیگران به مثابه همان حجاب نیست که می خواهد بی حجابیدن را بحجابد؟ اینگونه نیست که «حجاب مدیریت رفتار» باشد، بلکه «مدیریت حجاب» به گونه ای که شما خواهانیدش «مدیریت رفتار» است، برادر.
       "اکبر هاشمی رفسنجانی، رئیس مجمع تشخیص مصلحت، توافق هسته‌ای ایران و ۱+۵ را با پذیرش قطعنامه ۵۹۸ در پایان جنگ ایران و عراق مقایسه کرد." اما چگونه می توان جام  زهری که با چهار عملیات پشت سرهمِ شکستیده، سرنگونیدن هواپیمای مسافربری در خلیج پارس و استفادیدن رزمافزارهای کیمیایی به انجام رسید را پیروزی دانست؟ "قریب به سه دهه از پذیرش قطع‌نامه ٥٩٨ می‌گذرد. در آن زمان مردم با این موضوع چطور برخورد کردند؟ احساسشان چه بود؟ احمد شیرزاد: احساس مردم در آن زمان، قطعا پیروزی نبود."
        پس از اینکه برخی به خیابانها آمدند و زدند و رقصیدند و ترکاندند و هیچ چیزی هم نشد و فیلمهایش هم پخش شد، نیروی انتظامی که پیش از این خبر داده بود با رفتارهای غیر قانونی برخرود خواهد کرد، و همه هم می دانیم که فیلم این جنبش ها در خیبان ها که برخی ها کرده اند قانونی نیست، حالا "حسین اشتری٬ فرمانده نیروی انتظامی اعلام کرد پلیس «مخالف» شادی مردم نیست." این عقب نشینی جمله ای و بازتعریف مخالفت/موافقت با شادی و دتگیری برهم زنندگان قاون هم جالب است. به هر حال شما بهتر است بروید جمله های گذشته را درست کنید چون تاریخ را دست کم "فعلا" نمی توانید دگرگون کنید، برادر.
       پایانه اخلاقی آنکه من اگر این ورنام ها را بپذیرم، نه از این است که به پایان سنجش باورمندم، آری همه اینها برای افزایش توان سنجیدن است، ای شهروندان زبان فارسی.

چیستی‌گرایی و ناچیستی‌گرایی

     رویکردهای چیستی‌گرا (ذات/ماهیت باوری) و ناچیستی‌گرا جایگاه بسیار مهند دگرانگی ما را می فراهمند. من چیستی‌گرایی را با بنیادگرایی(فاندامنتالیزم) و بنیان‌گرایی (فاندیشنالیزیم) هموند می نگرم، در یک یخن همان بن‌گرایی (اصول گرایی) می خوانم و با اینها درپاد هستم. بنگرید این سخن سردار سازندگی، «هاشمی رفسنجانی»، را در رونمایی از کتاب دولت‌آورد جامع تاریخ ایران، که گفت "اسلام حقیقتا با عقل کار می کند." خواست از اسلام را چشان باید فهمید؟ آیا اسلام یک چیز است؟ آیا عقل یک چیز است؟ آیا اسلام با عقل کار می کند؟ نمی خواهم گفتن «هرگاه» از «اسلام» سخن گوییم، بی گمان سخن‌گفتنی چیستی‌گرایانه خواهد بودن. در سخن‌ورزی، باید پرسید اگر «اسلام» چیز نباشد، چگونه توان این سخن را دریافتن که "اسلام حقیقتا با عقل کار می کند؟" چه می شد هم اگر سردار می گفت «اسلام‌ها»، آیا سخنش برشکافیده نمیشد؟ آیا خواست گوینده چنین بود که

صادق زیباکلام به چه «اعتراض» می کند؟

    هر چه فکر می کنم، می بینم این سخنان صادق زیباکلام معنایی جز انکار دموکراسی در ایرن ندارد، "اگر در ايران هم همچون جوامع دمكراتيك، اعتراض و انتقاد ازديدگاه‌ها و سياست‌ها امكان پذيرشده و مسوولان حاضر به تحمل مخالفت باشد، در آن صورت عملا مقوله‌اي به نام «جرم سياسي» بلاموضوع مي‌شود. همچنانكه درهيچ جامعه دمكراتيكي ما پديده‌اي به نام «جرم سياسي» نداريم. اگرهم به هر دليلي مسوولان در ايران تحمل نارضايتي و مخالفت با ديدگاه‌ها و تفكراتشان را نمي‌توانند داشته باشند، در آن صورت چه اهميتي دارد كه ما «جرم سياسي» را چگونه تعريف كنيم؟"
    مشکل ما با دموکراسی یک مشکل تاریخ زبانی است. مگر رئیس جمهور داریم؟ مگر انتخابات آزاد داریم؟ مگر حقوق شهروندی داریم؟ مگر نهادهای مدنی مستقل داریم؟ مگر روزنامه نگاری آزاد داریم؟ خوب دموکراسی هم نداریم. اما مشکل فقط این نیست که یک چیز و چند چیز نداریم، مشکل این است که به جز اقتصاد نفتی و رانتی، تاریخ اجتماعی زبانی داریم که همه نداشته ها را

چرا دانش ناهنجاری اجتماعی است؟

     "صرفا برای ضربه‌گيری بازار كار آموزش عالی را توسعه داديم."
 مسعود نیلی، مشاور ارشد اقتصادي رييس‌جمهور

     البته به عنوان یک دهه شصتی این حرف را در دهه هشتاد هم بارها شنیده بودم، اما هرگز باور نکردم. اینک هم کاملا باورمند نیستم، اما می توانم، به عنوان یک تفسیر، با آن کاملا موافق بودن را. نیلی شواهد اقتصادی چندی آورده است تا این هرمنوتیک تلخ را برافرازد، "نتيجه اين شد كه تعداد دانشجو به نسبت ١٠٠ هزار نفر جمعيت كشور حتي از كشورهايي نظير انگلستان و فرانسه البته به غير از امريكا بيشتر است،" اما این چه اشکالی دارد؟ به عنوان «یک معضل اجتماعی کلان» "امروز با انبوهي از جوانان دهه ٦٠ به اضافه آنهايي كه بعدا به جمعيت كشور اضافه شدند، مواجهيم كه نگران تامين شغل براي آنها هستيم." او مشخصا بر ناکاریی این دانش و مدرک و دانشگاه انگشت نهاده است، اگر واقعا اینها که داریم کارکرد دانش‌وارانه دارد، پس چرا کارکرد بی‌کارانه هم دارد؟ مگر دانش با بیکاری و فقر و ناهنجاری های اجتماعی ارتباطی اینچنین باید داشته باشد؟
     من متأسفم برای همه آن استادان و دانشجویانی که «هنوز» دارند به این وضعیت دانشگاهانه تن می دهند خودفریبانه یا ناآگاهانه. در آغاز دهه هشتاد اینگونه نبود، ما برای شغل و پول و موفقیت های مالی به دانشگاه نرفتیم که فلسفه بخوانیم، اما به دانشگاه هم نرفتیم که