از تناقض

      یک افلاتونی دوآتشه، گاه چه زود گاه چه دیر، به آسیب پذیری های آشیلیک افلاتونگرایی پی می برد، و سوفیست و دیالکتیکن سقراتی (بدون افلاتون) و پست مردن می شود. یکی از دشواری هایی که در این سالها با همپرسه ورزان ایرانی خود داشته ام، این که نمی توانیم برداشت های کارا، ناهمسان و جداینده ای را همزمان از نسبیت، نسبی گرایی، تناقض و این دست مفاهیم برسیم. این شهروندان می اندیشند یک نسبی انگار (به تعبیر ایشان) خود خواهان این واژگان است تا بی تنش از میدان در رود! نه اینگونه است، من همیشه می خواهم در میدان بمانم، برای همین روی مخ شما شهروندان میروم - دیگر در فکر زخم زدن های مگسانه سقراتی نیستم، می دانم که شما هم اعصاب یونانی ها را ندارید.
      یکی از درخواست های نسبی گرایانه دریافت این نکته از سوی شهروندان همپرسا است که دیگران (مطلق گرایان، مبنا گرایان، بنیاد گرایان، اصول گرایان) در شهروندی زبان از نسبیت (ها) می استفایند همزمان هم می انکارندش؛ من این را می نگرم و همین را می چینم (برای همین هم عصبیت شما را در می یابم). بنابراین نسبی گرایی پیش از هر کارکردی درافتادن با ایده های افلاتونی حقیقت است، که به نام گرایی می پردازد! بریم سر ستیزهای شهروندانه مان تا نشان دهم چگونه با «تناقض» چه کارمی توان ساخت.
      پس از توافقات هسته یی این پرسش بسیار درآمد که "پول‌های بلوکه شده ایران چند است؟" این نوشتاری است در روزنامه جام جم، که بسیار بسیار از هر سو به آن بازگشت داده شده، از یک سد و بیست میلیارد دلار تا زیر سی میلیارد دلار آقای سیف رئیس دشوار بانک مرکزی دولت! سپس هم گفته شد که این پول راز مطلق دولتی است و پیشاپیش خرج شده! نویسنده می نویسد:
     "مقامات دولتی همواره درباره رقم پول های بلوکه شده، ترکیب وباقیمانده ونوع مصرف آن تناقض گویی کرده اند. این تناقض گویی ها زمانی قابل درک بود؛ چراکه تحریم کنندگان نمی بایست درجریان تکنیک های دور زدن تحریم ها و نقل و انتقال وجوه قرار می گرفتند اما اکنون این عذر، کمرنگ شده است و لذا باید از مقامات دولتی و بخصوص بانک مرکزی که تمام حساب های دولتی وفروش نفت را نگهداری ومدیریت می کند، خواست دراین باره شفاف گویی کنند."
      یک) تناقض گویی شده است، دو) این تناقض گویی ها قابل درک هستند، سه) زمان درک پذیری این تناقضات پایانیده است. می گویند ما نسبی گراها خودمان اهل تناقضیم!!! نه شهروند، ما تنها نسبیت ها و تناقضات را بهتر می بینیم و به شما می گوییم که اینقدر سر خود را زیر لحاف نکنید! در روزنامه ای در جمهوری اسلامی ایران نوشته شده است مقامات دولتی تناقض گویی (به زبان اخلاقی دروغ گویی) کرده اند، آن تناقض گویی که می توانش فهمید! سخن من این است، چرا باید بگذاریم مطلق گراها با همانِ مطلق گرایی نسبی گرایند؟ اینجا می توان دید چگونه مطلق گرایان تناقض گویی را نه مطلقا که نسبیا می پذیرند! یعنی هر جا به سودشان باشد آری، هر جا نبسود باشد، نه! پرسش این است، اگر منِ شهروند بخواهم این تناقض گویی دولت را درک نکنم، آزادم یا نه؟ اگر نه، باید پذیرفت قدرت را و برقدرتان را با "تناقض گویی واجب الادراک" سر و سرّ هاست. اگر این را نیز بپذیریم دیگر باید بر سر فرم حاکمیت چند و چون کرد، آیا مطلقا/نسبیا جمهوری داریم یا نه؟ شما با چه چیزی دشواری دارید، زیرا هر کس را با دشواری هایش، همچنان که ادوسئوس را با بازگشت به آتیکا، می سنجند. چندین نمونه های دیگر؛
      "رئيس قوه قضائيه: مقام‌معظم‌رهبری مسیر گفت‌وگوها را روشن کردند." اگر قاضی القضات به این خبر واکنش نمی دهد که "جمعيت ايثارگران انقلاب اسلامی اعلام کرد نبايد اجازه داد «موفقيت ملی» حاصل از مذاکرات هسته‌ای به نام شخص ديگری غير از علی خامنه‌ای زده شود،" آنگاه این پرسش به میان می آید که آیا چگونه برده تواند بر ارباب خود بیاشورد؟ پاسخ هر چه باشد، این نکته را می تواند همان برده هم پذیرفتن که با پاچه مالی هرگز نمی تواند.
       "احمد علم‌الهدی٬ امام جمعه مشهد گفت با اجبار نمی‌توان زن را مجبور به حجاب کرد٬ اما بايد جلوی بی‌حجابی را گرفت." جلوی بی حجابی را باید گرفت اما نباید گرفت؟ با اختیار باید جلوی بی حجابی را گرفت؟ یعنی باید رفت در چیپ ست اختیار افراد و از آنجا با دگرگونیدن دستورهای دستگاه پردازشگر اجبارشان کرد؟ آخر سر باید گرفت یا باید داد، بی حجابی را و حجاب را؟ به این تناقض گویی ها، از سوی محمد مهدی ماندگاری پاسخ داده شده که "رييس مؤسسه «روايت سيره شهدا»: حجاب مديريت رفتار ديگران است که به هر مردی اجازه ورود به حريم حيای زن را نمی‌دهد تا هرگونه حرفی، متلکی و درخواستی نسبت به او ابراز کند." ایشان کوشیدند از دوگانه اجبار/اختیار بگذرند، و تناقض را سرآورند. اما حجاب مدیریت است یا شما در کار حجابیدندیریتیدن کاربران جامعه هستید؟ می شود اینجا شهروندی بخواهد گونه ای دیگر بحجابد/بمدیریتد؟ گشت ارشاد پس چیست؟ آیا گشت ارشاد ایدن مدیریت رفتار دیگران به مثابه همان حجاب نیست که می خواهد بی حجابیدن را بحجابد؟ اینگونه نیست که «حجاب مدیریت رفتار» باشد، بلکه «مدیریت حجاب» به گونه ای که شما خواهانیدش «مدیریت رفتار» است، برادر.
       "اکبر هاشمی رفسنجانی، رئیس مجمع تشخیص مصلحت، توافق هسته‌ای ایران و ۱+۵ را با پذیرش قطعنامه ۵۹۸ در پایان جنگ ایران و عراق مقایسه کرد." اما چگونه می توان جام  زهری که با چهار عملیات پشت سرهمِ شکستیده، سرنگونیدن هواپیمای مسافربری در خلیج پارس و استفادیدن رزمافزارهای کیمیایی به انجام رسید را پیروزی دانست؟ "قریب به سه دهه از پذیرش قطع‌نامه ٥٩٨ می‌گذرد. در آن زمان مردم با این موضوع چطور برخورد کردند؟ احساسشان چه بود؟ احمد شیرزاد: احساس مردم در آن زمان، قطعا پیروزی نبود."
        پس از اینکه برخی به خیابانها آمدند و زدند و رقصیدند و ترکاندند و هیچ چیزی هم نشد و فیلمهایش هم پخش شد، نیروی انتظامی که پیش از این خبر داده بود با رفتارهای غیر قانونی برخرود خواهد کرد، و همه هم می دانیم که فیلم این جنبش ها در خیبان ها که برخی ها کرده اند قانونی نیست، حالا "حسین اشتری٬ فرمانده نیروی انتظامی اعلام کرد پلیس «مخالف» شادی مردم نیست." این عقب نشینی جمله ای و بازتعریف مخالفت/موافقت با شادی و دتگیری برهم زنندگان قاون هم جالب است. به هر حال شما بهتر است بروید جمله های گذشته را درست کنید چون تاریخ را دست کم "فعلا" نمی توانید دگرگون کنید، برادر.
       پایانه اخلاقی آنکه من اگر این ورنام ها را بپذیرم، نه از این است که به پایان سنجش باورمندم، آری همه اینها برای افزایش توان سنجیدن است، ای شهروندان زبان فارسی.

چیستی‌گرایی و ناچیستی‌گرایی

     رویکردهای چیستی‌گرا (ذات/ماهیت باوری) و ناچیستی‌گرا جایگاه بسیار مهند دگرانگی ما را می فراهمند. من چیستی‌گرایی را با بنیادگرایی(فاندامنتالیزم) و بنیان‌گرایی (فاندیشنالیزیم) هموند می نگرم، در یک یخن همان بن‌گرایی (اصول گرایی) می خوانم و با اینها درپاد هستم. بنگرید این سخن سردار سازندگی، «هاشمی رفسنجانی»، را در رونمایی از کتاب دولت‌آورد جامع تاریخ ایران، که گفت "اسلام حقیقتا با عقل کار می کند." خواست از اسلام را چشان باید فهمید؟ آیا اسلام یک چیز است؟ آیا عقل یک چیز است؟ آیا اسلام با عقل کار می کند؟ نمی خواهم گفتن «هرگاه» از «اسلام» سخن گوییم، بی گمان سخن‌گفتنی چیستی‌گرایانه خواهد بودن. در سخن‌ورزی، باید پرسید اگر «اسلام» چیز نباشد، چگونه توان این سخن را دریافتن که "اسلام حقیقتا با عقل کار می کند؟" چه می شد هم اگر سردار می گفت «اسلام‌ها»، آیا سخنش برشکافیده نمیشد؟ آیا خواست گوینده چنین بود که

صادق زیباکلام به چه «اعتراض» می کند؟

    هر چه فکر می کنم، می بینم این سخنان صادق زیباکلام معنایی جز انکار دموکراسی در ایرن ندارد، "اگر در ايران هم همچون جوامع دمكراتيك، اعتراض و انتقاد ازديدگاه‌ها و سياست‌ها امكان پذيرشده و مسوولان حاضر به تحمل مخالفت باشد، در آن صورت عملا مقوله‌اي به نام «جرم سياسي» بلاموضوع مي‌شود. همچنانكه درهيچ جامعه دمكراتيكي ما پديده‌اي به نام «جرم سياسي» نداريم. اگرهم به هر دليلي مسوولان در ايران تحمل نارضايتي و مخالفت با ديدگاه‌ها و تفكراتشان را نمي‌توانند داشته باشند، در آن صورت چه اهميتي دارد كه ما «جرم سياسي» را چگونه تعريف كنيم؟"
    مشکل ما با دموکراسی یک مشکل تاریخ زبانی است. مگر رئیس جمهور داریم؟ مگر انتخابات آزاد داریم؟ مگر حقوق شهروندی داریم؟ مگر نهادهای مدنی مستقل داریم؟ مگر روزنامه نگاری آزاد داریم؟ خوب دموکراسی هم نداریم. اما مشکل فقط این نیست که یک چیز و چند چیز نداریم، مشکل این است که به جز اقتصاد نفتی و رانتی، تاریخ اجتماعی زبانی داریم که همه نداشته ها را

چرا دانش ناهنجاری اجتماعی است؟

     "صرفا برای ضربه‌گيری بازار كار آموزش عالی را توسعه داديم."
 مسعود نیلی، مشاور ارشد اقتصادي رييس‌جمهور

     البته به عنوان یک دهه شصتی این حرف را در دهه هشتاد هم بارها شنیده بودم، اما هرگز باور نکردم. اینک هم کاملا باورمند نیستم، اما می توانم، به عنوان یک تفسیر، با آن کاملا موافق بودن را. نیلی شواهد اقتصادی چندی آورده است تا این هرمنوتیک تلخ را برافرازد، "نتيجه اين شد كه تعداد دانشجو به نسبت ١٠٠ هزار نفر جمعيت كشور حتي از كشورهايي نظير انگلستان و فرانسه البته به غير از امريكا بيشتر است،" اما این چه اشکالی دارد؟ به عنوان «یک معضل اجتماعی کلان» "امروز با انبوهي از جوانان دهه ٦٠ به اضافه آنهايي كه بعدا به جمعيت كشور اضافه شدند، مواجهيم كه نگران تامين شغل براي آنها هستيم." او مشخصا بر ناکاریی این دانش و مدرک و دانشگاه انگشت نهاده است، اگر واقعا اینها که داریم کارکرد دانش‌وارانه دارد، پس چرا کارکرد بی‌کارانه هم دارد؟ مگر دانش با بیکاری و فقر و ناهنجاری های اجتماعی ارتباطی اینچنین باید داشته باشد؟
     من متأسفم برای همه آن استادان و دانشجویانی که «هنوز» دارند به این وضعیت دانشگاهانه تن می دهند خودفریبانه یا ناآگاهانه. در آغاز دهه هشتاد اینگونه نبود، ما برای شغل و پول و موفقیت های مالی به دانشگاه نرفتیم که فلسفه بخوانیم، اما به دانشگاه هم نرفتیم که

آزماییِ خواست متافیزیک در اندیشه‌های بیژن عبدالکریمی

    "کسی که به زبان مادری‌اش نمی‌نویسد، به زبان مادری­‌اش نیز نمی­اندیشد. اساساً تفکر بدون زبان مادری و جز در زبان مادری امکان­پذیر نیست." بیژن عبدالکریمی

     بیژن عبدالکریمی هنوز فلسفه را از منظر هایدگر دوم می نگرد، دغدغه اصالت، و سنجه‌های کانت تا نیچه و هایدگر را بر اندام متافیزیک و مزداهیک فراموش کرده است. در دهه هشتاد می پنداشتم این آموزگار گرامی راه به فراداد نوی نامتافیزیک در خواهد گشود، اندیشه‌ای بی‌ازخواست اصالت و هم‌خانوادگانش. او، اما، نوشته است، "در جامعه کنونی ما فلسفه و تفکر اصیل و بنیادین حضوری جدی ندارد و فلسفه در حاشیه و صرفاً برای تزیین است. ما وراجی‌­های شبه‌­فلسفی بسیار داریم اما سخن فلسفی هیچ یا بسیار اندک." او با بهره جستن از گسستی یاسپرسی می استد بر "تفاوت بزرگی میان «وراجی­های شبه­‌فلسفی» (سخن گفتن در بارة فلسفه و تاریخ فلسفه و فضل­فروشی­های فلسفی) و

نقدی بر نظریه آشکارگی تدریجی حقیقت اندر دیدگاه مصطفی ملکیان

    مصطفی ملکیان گفته است: "ما باید قبول داشته باشیم که حقیقت آشکار نیست. یک ناآشکارگی حقیقت وجود دارد. اگر شما حقیقت را در هر حوزه و زمینه‌ و ساحت و معرفت بشری آشکار بدانی، به نظرتان می‌آید کسانی که با ما مخالفند عناد و دشمنی دارند." نمی دانم چرا ملکیان عزیز همچنان در روشنگری های خود به رگه های متافیزیک و افلاطون‌گرایی چسبیده است، شاید این استراتژی او باشد در این باهمستان؛ اما این باعث نمی شود او را نقد نکردن.
     اگر شما بخواهید هنوز افلاطونی باشید، جهانی را تصور می کنید که در آن «حقیقت» در جهان خارج وجود دارد، فرضا که بیافزاید «آشکار» نیست. شما باز هم نمی توانید مسئله مالکیت حقیقت، قرب/بعد به حقیقت و جنگ بر سر حقیقت را با این گزاره معلق نمایید که "ما باید ذره‌ذره به حقیقت نزدیک شویم."محل نزاع اینجاست که شما همچنان یک افلاطونی مانده اید؛ مخالف، دشمن و حریف شما از نظر شما قطعا در مراتب نازل تری از تشکیک انکشاف حقیقت ایستاده است، و گرنه چرا او همان «دیگریِ» شماست؟ شما هنوز از بالا به او می نگرید و همچنان

نیک و بد در فروسوی تاریخ؛ الهیات رسانه

داعش باز هم به کوبانی یورش آورده، نیروهایش به این شهر درآمده و مردمان شهر را فروگرفته اند. چه ساده اندیشانه است خشنودی پوچ ایرانی-آمریکایی از پایان جنگ با نیرویی بازگردنده! چه پوچ است دست کم گرفتن نیروهای تاریخ در فراسوی خیر و شر! و بسا پوچ تر می آید خود را نیروی نیک و دیگری را نیروی بد تاریخ انگاشتن، و همزمان به نابودی نیروی بد دل خوش کردن چونان پایان نابودناک بدی در پایان تاریخ! خواست همچون نتیجه‌انگاری، خوداندیشی همچون آرزواندیشی! آری، اگر آنها بد اند چرا خود از میان نمی روند؟ اگر آنها بد اند، چرا هست اند؟ الهیات سامی پاسخ چندی ندارد (اینها همان پاسخ های افلاطونی دیرین، که اینها آزمایش های الهی اند، پس آزمایش خوب است، نتیجه: بد (شرایط آزمایش، نیروی بد) خوب است)! با نگری زردشتیک می توان پی برد که

این همه فیلسوفان درباری و تناقضات در بحث از علوم انسانی

     اگر به نام این فیلسوفان درباری دقت کنید، متوجه می شوید اکثر آنها اعضای شورای عالی انقلاب فرهنگی یا بوده و یا هستند. از آنجا که موضوع اصلی انقلاب فرهنگی تحول در فرهنگ و علوم انسانی است، و با نظر به نگرانی رهبر جمهوری اسلامی در سال هشتاد و هشت در مورد حضور بیش از نیمی از دانشجویان کل کشور در علوم انسانی، متوجه تناقضات عجیبی در سخنان این مسئولین می شویم که شاید یکی از آنها همین برخورد دوگانه نسبت به موضوع انقلاب فرهنگی، به تعبیری عدم تحقق هدف اصلی آن انقلاب احتمالا شکوهمند، باشد. به نظر می رسد اینان می دانند به چه نتیجه ای باید برسند، اما نمی دانند چگونه. می گویند می دانند چگونه، اما شاید سالهای سال به طول انجامد. در عیم حال اینان بسیار سرخوردگی نشان می دهند از نتایج بدست نیامده. باز اما گویند که امیدها دارند. سالهاست که در حال انجام وظیفه انقلابی هستند و امکانات فراوانی داشته اند. اینان گاهی حتی به نوعی همدیگر را متهم می کنند و به خشم از فقدان نتیجه دچارند. گویی موضوع بحث شان در غوغایی طولانی گم شده و واژگانی مدام تکرار می شوند که چند مدعا یا شعار را تشکیل می دهد. نیم نگاهی به اظهار نظرات اینان، فقط برای نمونه، که در رسانه های رسمی جمهوری اسلامی طرح می شود نشان از سردرگمی های کسانی دارد که به استخدام نظام آموزشی این نظام درآمده و نان از این خوان خورند، اما نمی توانند بگویند چه می کنند.
      رهبر جمهوری اسلامی ایران در حکمی که برای آغاز دوره جدید شورای عالی انقلاب فرهنگی صادر کرد، نوشت "شورای عالی انقلاب فرهنگی باید جبهه دلبستگان فرهنگ انقلابی را دلگرم و معارضان را ناامید کند. موانع را از سر راه فعالیت‌های خودجوش مردمی کنار بزنید. تحول در علوم انسانی هنوز به سرانجام مطلوب نرسیده است".
      رهبر جمهوری اسلامی گفت "پس از سالها تأکید بر اهمیت کار علمی، اکنون حرکت علمی کشور به موفقیت های بزرگی دست یافته و

تناقضات رئیس جمهور در دوگانه دولت/ملت فاعل/مفعول

دولت آقای رئیس جمهور این روزها دچار تناقضات عجیبی شده است و ظاهرا خود ایشان قصد بر نادیده گرفتن این تعارضات دارند. حسن روحانی با گفتن اینکه "از طریق همان سازمان ملل که تحریم را بر این کشور تحمیل کردند، این تحریم‌ها را لغو خواهیم کرد،" حتی قبل از شدن (رفع تحریم ها) دچار ارده گرایی خاصی شده (خواهیم کرد!؟!) او در حالی که به «مؤثر بودن تحریمها» اعتراف کرده، با این حالات منجی گرایانه ی در پیش گرفته، ظاهرا فقط مردم ایران را مفعول مصدوم، اصلی و مستقیم تحریم ها دانسته و می خواهد این مفعولیت را فاعلانه براندازد (براندازی؟). اما در عین حال به اهمیت کاریابی برای "دلالان تحریم" نیز پی برده است، خصوصا جناب علم الهدی که به "رشد بالای علم و فن‌آوری ایران در دوران تحریم‌ها" معتقدند. آیا واقعا روحانی نگران سقوط رشد علم و فن آوری ایران نیست، یا اینکه رشد علم اصلن مصداقا و مفهوما یعنی چه تا سپس نگرانش توان شدن!؟!
اما اینکه تناقضی نیست! تناقض اینها است

برخی هنوز سگ شما هستند

    برخی، به بیانات نسبتا اندکی متفاوت، سخنانی، مستقیم یا غیر مستقیم، به رهبر جمهوری اسلامی خطاب می سازند که اعتمادالسطنه به ناصرالدین شاه می گفت (شاید حتی او هم این حرف ها را نمی گفت،) "همۀ ما خادمان شما هستیم، تنها شما می توانید ما را به موقعیت های رفیع ارتقا دهید، تنها شما می توانید ما را به اعماق پستی پرتاب کنید، بدون موهبت و بخشش شما ما هیچ هستیم. ما حتی پست تر از سگ هستیم." این هیچ و سگ بودن و اقل از سگ بودن برابرتر است با آن مقامات رفیعه.
    محمد محمدی گلپايگانی، رئيس دفتر رهبر جمهوری اسلامی با بیاناتی از هیچگانگی، گفت "قطعا مخالفت و مبارزه با حکومت اسلامی  در هر لباس و مقامی بدترين منکر است." وقتی که عنوانِ حکومت اسلامی باشد، عجیب نیست از هر واژه دینی در گفتمان اهالی نسبتا ثابت آن استفاده شود. البته معلوم نیست دقیقا قید اطلاق «هر لباس و مقامی» به چه معناست، زیرا مقامات ذی نفع در موقعیت فعلی جمهوری اسلامی (دوستان ایشان) چرا باید با وضعیت انتفاعی خود به مخالفت و مبارزه برخیزند!؟!
برای نشان دادن معنای متن بهتر است در کانتکست برخی سخنان کارشناسان دولتی در همین کشور «مثلا در همین دو روز آخر فقط» نهاده شود؛
     "مصرف و خرید و فروش الکل در جامعه واقعیتی است که نمی‌توان آن را انکار کرد،" یا "بطور میانگین روزانه ۱۶۰۰ پرونده «نزاع منجر به جرح» در مراکز پزشکی قانونی ایران تشکیل می‌شود،"  یا «در قرار دادهای جدید کارگران عسلویه، تسویه حساب مشروط به عدم اعتصاب ذکر شده است» یا "در سال ۹۴ با اضافه شدن ۱۰ شهر دیگر، تعداد شهرهایی که در ایران مشکل «تنش آبی» دارند، به ۵۲۷ شهر رسیده است" یا "رشد سرطان در ایران 10 برابر شده است و ما در مسابقه توسعه سرطان در جهان مقام اول سرطانیزاسیون را کسب کرده ایم" یا «جمعی از روحانیون در نامه به رهبری، زنانی را که خواستار حضور در ورزشگاه ها هستند، هرزه خوانده اند» یا "سدسازی با نا آگاهی یا حماقت کشور را به روزی انداخته که امروز سرزمین در حال خشک شدن است." در چنین زمینه و زمانه ای، اما، این نماینده و رئیس دفتر رهبری با اصرار تمام می گوید:

ما داریم آزادانه زندگیمان را می کنند، اما شما باور نکنید!

این چندمین بار است که حسن روحانی، رئیس جمهور، با کلمات «مردم» و «آزادی» بازی می کند؛ "مردم آزاد هستند، حرف مي‌زنند و نظر مي‌دهند." شاید به نظر رسد آزادی در نظر رئیس جمهور معنای خاصی مثلا در حد روسویی آن داشته باشد، اما او تصریح کرد "ما ملت متكثر و متنوعي هستيم." خوب واقعا چرا یک ملت متنوع باید فقط یک دین رسمی داشته باشد؟ چرا باید قانون اساسی یک ملت متکثر بر اساس باورهای فقهی یک دین خاص نگاشته شده باشد؟ چرا سنت یک مذهب از یک دین خاص باید مبنای آموزش و پرورش یک ملت متکثر قرار گیرد؟ البته این اگر ها فقط در صورتی است که هنوز «ما ملت متکثری باشیم.» بنابراین رئیس جمهور تنوع و تکثر را در آزادی یا با آن لحاظ کرده، احتمالا جان استیوارت میل را خوب خوانده، و سپس از آزادی مردم سخن گفته ست، نه فقط همین طوری برای شعار و این حرفا. باز ایشان از رو نمی روند و اضافه کرده اند که